در روزهای اخیر، شبکههای مختلف صداوسیما در چند برنامه به شکل کمسابقهای از سلاح در فضای رسانه استفاده کردهاند. در یکی از برنامهها، مهمان برنامه مقابل دوربین، مرحلهبهمرحله نحوه باز و بسته کردن کلاشنیکف و شناخت قطعات اسلحه را آموزش میدهد. در برنامهای دیگر، شلیک نمایشی و استفاده از سلاح در استودیو یا فضای برنامه دیده میشود؛ تصاویری که بیشتر شبیه بازسازیهای نظامی یا محتوای تبلیغاتی هستند تا یک گفتوگوی صرف خبری.
این تصاویر فقط محدود به تلویزیون نیستند. همزمان، اخبار و ویدیوهایی از حضور شبانه افراد مسلح در خیابانها، مانورهای خیابانی با سلاح، گشتهای نمایشی و حتی مسلح کردن برخی افراد عادی در فضاهای عمومی منتشر شده است. ترکیب این تصاویر در رسانه و خیابان، بهتدریج نوعی «عادیسازی خشونت» را شکل میدهد؛ جایی که دیدن اسلحه دیگر یک استثنا یا موقعیتی اضطراری به نظر نمیرسد، بلکه به تصویری آشنا، روزمره و تکرارشونده تبدیل میشود.
وجه مشترک این اتفاقها، خارج شدن اسلحه از فضای تخصصی و امنیتی و ورود آن به فضای شهری، زندگی روزمره و قاب عمومی رسانه است؛ جایی که مخاطب فقط بزرگسالان نیستند و کودکان و نوجوانان نیز هر روز در معرض این تصاویر قرار میگیرند.
اسلحه فقط یک «ابزار» نیست.
نمایش اسلحه در رسانه، مخصوصاً در برنامههایی که بدون هشدار و در فضای عمومی پخش میشوند، برای کودک و نوجوان فقط «دیدن یک ابزار» نیست؛ بلکه میتواند به نوعی آموزش غیرمستقیم در رابطه با هیجان، قدرت و حل مسئله از طریق خشونت تبدیل شود.
آلبرت بندورا در دهه ۱۹۶۰ در دانشگاه استنفورد آزمایشی طراحی کرد که بعداً به یکی از پایهایترین شواهد روانشناسی یادگیری اجتماعی تبدیل شد: کودکان چهارساله فیلمی دیدند که در آن یک بزرگسال به عروسک بادکنکیای ضربه و لگد میزد و فریاد میکشید. بعداً همان کودکان در اتاقی با همان عروسک تنها ماندند و دقیقاً حرکات و کلماتی مشابه را بدون دریافت پاداش یا تنبیه تکرار کردند؛ تنها مشاهده کافی بود. بندورا همچنین دریافت وقتی کسی که کودک او را معتبر و صاحب اقتدار میداند، رفتاری را انجام میدهد و آن رفتار بدون پیامد منفی باقی میماند، این اثر بهمراتب عمیقتر میشود.
ساختار مزبور، در نمایش رسانهای اسلحه نیز اتفاق میافتد. مجری یا کارشناسی که در یک برنامه زنده، رسمی و سرگرمکننده با اسلحه ظاهر میشود، ناخواسته همه شرایط این الگو را فراهم میکند: چهرهای آشنا و معتبر، فضایی بدون پیامد، و مخاطبی کوچک که هنوز ابزار تحلیل انتقادی ندارد. حتی اگر کودک بداند که تلویزیون است، این آگاهی، الزاماً مانع از پردازش و ثبت رفتار نمیشود. ذهن کودک محتوا را نه به عنوان یک درس آگاهانه، بلکه به عنوان یک «امکان»، درونی میکند که میتواند بعدها خود را در رفتار نشان دهد.
نوجوان و هویتسازی
در سنین نوجوانی، مسئله پیچیدهتر میشود. اریک اریکسون، روانشناس رشد، نشان داد که دوره ۱۲ تا ۱۸ سالگی مرحلهای است که نوجوان در آن ارزشها، باورها و نقشهای اجتماعی مختلف را میآزماید تا به یک هویت منسجم و پایدار از خود دست پیدا کند.
در این مرحله، نوجوان بهشدت به دنبال پاسخ این سؤال است که «من کی هستم و چطور دیده میشوم؟». در نتیجۀ نیاز به ساختن هویت، او در برابر نمادهای قدرت و اقتداری که رسانه ارائه میدهد، بسیار پذیراتر میشود. تلویزیون، سینما و رسانههای تصویری، حمل و استفاده از سلاح را به عنوان منبعی از قدرت شخصی، عادیسازی کرده و آن را جذاب نشان میدهند. وقتی این دو عامل با هم ترکیب میشوند، نوجوانی که در جستجوی هویت است و رسانهای که سلاح را نماد قدرت، پرستیژ، وطنپرستی، دفاع از وطن، شجاعت و شبیه آن نشان میدهد، ممکن است بخشی از نوجوانان به این نتیجه برسند که خشونت یا نمایش قدرت فیزیکی راهی برای دیدهشدن و اثبات خود است.
این اثر در جوامعی که فشار روانی، ناامیدی اجتماعی یا خشم فروخورده وجود دارد، بهمراتب عمیقتر و ماندگارتر میشود.
عادیسازی خشونت
تکرار تصاویر خشونتآمیز در رسانه، یک فرایند روانشناختی مشخص به نام «عادیسازی» یا «حساسیتزدایی» را فعال میکند.
واکنشهای احساسی منفی که بیننده در ابتدا هنگام دیدن صحنههای خشونتآمیز تجربه میکند، مثل افزایش ضربان قلب، تعریق و احساس ناراحتی، با تکرار مواجهه بهتدریج کاهش یافته و از کودک «حساسیتزدایی» میشود. به عبارت سادهتر، چیزی که در ابتدا ترسناک یا غیرعادی به نظر میرسید، کمکم عادی میشود، نه به این دلیل که کودک آگاهانه تصمیم گرفته، بلکه به این دلیل که مغز انسان بهطور طبیعی در برابر محرکهای تکراری واکنش کمتری نشان میدهد.
این فرایند نوعی یادگیری غیرتداعیگر است که در آن پاسخ ارگانیسم به یک محرک پس از مواجهه مکرر کاهش مییابد. پیامد عملی این فرایند برای کودک جدی است: پژوهشها نشان میدهند مواجهه مکرر با محتوای خشونتآمیز میتواند به کاهش واکنشهای عاطفی نسبت به خشونت واقعی، کاهش همدلی، افزایش پرخاشگری و پذیرش بیشتر استفاده از خشونت برای حل مسئله منجر شود. یعنی مرز ذهنی کودک نسبت به خطر، آسیب و استفاده از سلاح، بدون اینکه کسی متوجه شود، بهتدریج جابهجا میشود.
احساسی که محتوا منتقل میکند!
نکته پنهانی که معمولاً در این بحثها نادیده گرفته میشود تمرکز بر این سوال است که «آیا اسلحه نشان داده شد یا نه».
پژوهشهای روانشناسی رسانه نشان میدهند آنچه ذهن کودک واقعاً ثبت میکند، محتوا نیست؛ بافت احساسی صحنه است. خشونتی که با احساسات مثبت همراه میشود خطرناک است، چون احساس مثبت را مستقیماً به موضوع «آسیب رساندن» پیوند میزند. وقتی مجری میخندد، تماشاگران کف میزنند، موسیقی پرهیجان و فضا شاد است، کودک یاد نمیگیرد «اسلحه چیست». یاد میگیرد اسلحه چه احساسی ایجاد میکند: هیجان، تشویق، توجه جمعی. و این احساس، ماندگارتر از هر محتوای آموزشی است.
رویکرد مزبور، دقیقاً همان سازوکاری است که صنعت تبلیغات دهههاست روی آن کار میکند؛ نه فروش محصول، بلکه فروش احساسی که با محصول همراه است.
فقدان شناخت مناسب از مخاطب
میان «آموزش تخصصی در محیط کنترلشده» و «نمایش عمومی در رسانه جمعی» تفاوت مهمی وجود دارد.
مشکل اینجاست که رسانه معمولاً یک «مخاطب فرضی» در ذهن دارد: بزرگسال، آگاه، با ظرفیت تحلیل. اما در مقابلِ صفحه تلویزیون، طیفی کاملاً ناهمگون نشسته است. کودکی که هنوز مرز بازی و واقعیت برایش شفاف نیست. نوجوانی که در خانهای پرتنش زندگی میکند. کسی که تجربه مستقیم خشونت داشته و آن تصویر برایش یک محرک عاطفی است. همه اینها همزمان یک محتوا را میبینند، اما دریافتهای کاملاً متفاوتی دارند.
برخی پژوهشها نشان میدهند بافتی که خشونت در آن به تصویر کشیده و مصرف میشود میتواند تعیین کننده آن باشد که آیا مخاطب درباره آسیب خشونت یاد بگیرد یا برعکس رفتارهای خشونتآمیز را بیاموزد.
وقتی رسانه فرض میکند مخاطبش یکدست است، مسئولیت تفسیر را بر عهده مخاطب میگذارد، بدون اینکه ابزار تفسیر را به او داده باشد. کودکی که ابزار تحلیل انتقادی ندارد، بدون توضیح و پیامد و راهنمایی با یک تصویر تنها میماند. در چنین شرایطی ذهن خالی از چارچوب، معمولاً از همان چیزی که بیشتر میبیند، معنا میسازد.
فراموش نکنیم، مسئله فقط خود اسلحه نیست. رسانه ملی حتی وقتی قصدش فقط سرگرم کردن است، همیشه پیامی را منتقل میکند، و میلیونها کودک و نوجوان این پیام را دریافت میکنند، پیامی که خشونت را نجاتدهنده و مقدس جلوه میدهد.