فداکاری فرزندان یا شکست سیستم؟

نگاهی به زندگی فرزندان خانواده‌های درگیر با بیماری‌های خاص

در سال‌های اخیر پژوهشگران حوزه سلامت روان و مطالعات خانواده توجه بیشتری به گروهی از کودکان و نوجوانان نشان داده‌اند که تا مدت‌ها در حاشیه نظام سلامت قرار داشتند؛ فرزندانی که یکی از والدینشان با بیماری‌هایی مانند سرطان، ام‌اس یا دیگر بیماری‌های مزمن و پیش‌رونده زندگی می‌کند.

اگرچه بیماری به طور مستقیم بدن یک فرد را درگیر می‌کند، اما مطالعات متعدد در کشورهای مختلف نشان داده‌اند که پیامدهای آن معمولاً به کل خانواده گسترش می‌یابد. در این میان، کودکان و نوجوانان از آسیب‌پذیرترین اعضای خانواده هستند، زیرا در دوره‌ای از زندگی قرار دارند که هنوز در حال شکل دادن به هویت، امنیت روانی و تصویر خود از جهان هستند.

مرور مطالعات انجام‌شده در یک دهه و نیم اخیر نشان می‌دهد فرزندان والدین مبتلا به بیماری‌های خاص بیش از همسالان خود در معرض اضطراب، افسردگی، احساس ناامنی، افت تحصیلی و نگرانی‌های مزمن قرار دارند. در خانواده‌هایی که یکی از والدین مبتلا به سرطان است، ترس از مرگ یا عود بیماری یکی از پرتکرارترین تجربه‌های کودکان و نوجوانان گزارش شده است. در خانواده‌های دارای والد مبتلا به ام‌اس نیز نگرانی درباره آینده، تغییر نقش‌های خانوادگی و مواجهه با ناتوانی تدریجی والد از مهم‌ترین دغدغه‌ها به شمار می‌رود.

با این حال، یافته‌های پژوهش‌ها تنها به آسیب‌ها محدود نمی‌شوند. بسیاری از مطالعات از رشد نوعی بلوغ زودرس در این کودکان سخن گفته‌اند. نوجوانانی که درگیر مراقبت از والد بیمار هستند، اغلب مسئولیت‌پذیری بیشتری پیدا می‌کنند، مهارت‌های حل مسئله را زودتر می‌آموزند و در برخی موارد از همسالان خود مستقل‌تر می‌شوند. در ادبیات پژوهشی حتی از افزایش همدلی، احساس شایستگی و تاب‌آوری در این گروه یاد شده است، موضوعی که خود قابل تامل است.

بخش قابل توجهی از پژوهش‌ها، این ویژگی‌ها را به عنوان «پیامدهای مثبت» بیماری والدین توصیف می‌کنند؛ گویی تجربه رنج، انسان‌هایی پخته‌تر و توانمندتر می‌سازد. هرچند یافته‌های مزبور از نظر تجربی قابل انکار نیستند، اما پرسش اینجاست که آیا کودکان واقعاً باید برای رسیدن به استقلال، مسئولیت‌پذیری یا تاب‌آوری، چنین فشارهایی را تجربه کنند؟

در واقع، بسیاری از آنچه به عنوان رشد فردی توصیف می‌شود، ممکن است به جای یک مسیر سالم رشد، نتیجه سازگار شدن با شرایطی دشوار باشد. نوجوانی که مجبور است بخشی از مسئولیت‌های مراقبت از والد بیمار را بر عهده بگیرد، ممکن است مهارت‌های بیشتری کسب کند؛ اما همزمان بخشی از تجربه طبیعی کودکی و نوجوانی را نیز از دست می‌دهد. او یاد می‌گیرد قوی باشد، زیرا فرصت چندانی برای آسیب‌پذیر بودن ندارد.

از این منظر، تاب‌آوری نباید با مطلوب بودن شرایط اشتباه گرفته شود. اینکه فردی توانسته خود را با یک وضعیت دشوار سازگار کند، به معنای آن نیست که آن وضعیت مطلوب یا حتی قابل قبول بوده است. خطر آن وجود دارد که تحسین تاب‌آوری کودکان، ما را از پرسش درباره شرایطی که آنان را ناچار به تاب‌آوری کرده است دور کند.

سن و جنسیت

پژوهش‌ها نشان داده‌اند که تجربه فرزندان از بیماری فرد سرپرست به سن و جنسیت آن‌ها بستگی زیادی دارد. کودکان ۸ تا ۱۲ ساله بیشتر در قالب نگرانی‌های جسمانی، افت تحصیلی و وابستگی بیشتر به سرپرستی که سلامت است، واکنش نشان می‌دهند؛ در حالی که نوجوانان ۱۳ تا ۱۸ ساله بیشتر با انزوای اجتماعی، پنهان‌کاری احساسات و تعارض میان نیاز به استقلال و احساس وظیفه خانوادگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. از نظر جنسیتی، دختران بیشتر تمایل دارند با برعهده گرفتن نقش مراقب، نگرانی‌هایشان را پنهان کنند تا بار بیشتری بر خانواده تحمیل نشود؛ پسران اما بیشتر از طریق رفتارهای بیرونی مانند پرخاشگری یا فاصله‌گیری از خانه واکنش نشان می‌دهند. این تفاوت‌ها از لحاظ نوع حمایتی که ارائه می‌شود اهمیت دارند، یعنی حمایتی که برای یک کودک ۹ ساله مؤثر است، لزوماً برای یک نوجوان ۱۶ ساله کارساز نیست.

ایران

این مسئله در مطالعات ایرانی ابعاد پیچیده‌تری پیدا می‌کند. یکی از معدود پژوهش‌های کیفی که مستقیماً تجربه نوجوانان ایرانی دارای والد مبتلا به سرطان را بررسی کرده، مطالعه‌ای از دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و مصاحبه عمیق با ۲۷ نوجوان است. یافته‌های این پژوهش نشان داد که این نوجوانان در بسیاری از ابعاد، از اضطراب و افت تحصیلی تا انزوای اجتماعی و ترس از مرگ والد، تجربه‌ای مشابه همتایان خود در سایر کشورها دارند. اما یک تفاوت برجسته وجود داشت: باورهای مذهبی به‌عنوان یک منبع مقابله‌ای متمایز عمل کرده است، چیزی که در پژوهش‌های غربی کمتر به این شکل گزارش شده است.

این یافته از زاویه‌ای مهم قابل تأمل است. فرهنگ خانواده‌محور ایرانی، همراه با ارزش‌های مذهبی و عاطفی، می‌تواند منبع واقعی همبستگی، معنا و تاب‌آوری باشد. خانواده در ایران همچنان یکی از مهم‌ترین شبکه‌های حمایتی محسوب می‌شود و در بسیاری از موارد، همین پیوندهای خانوادگی مانعی برای فروپاشی روانی یا اقتصادی خانواده‌های درگیر بیماری‌ست. اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که خانواده به تنها منبع حمایت تبدیل می‌گردد.

منابع حمایتی بیرونی

در بسیاری از کشورهای دارای نظام‌های رفاهی گسترده‌تر، مسئولیت مراقبت از بیماران، میان خانواده، خدمات اجتماعی، بیمه‌ها، نهادهای حمایتی و نظام سلامت تقسیم می‌شود. در چنین شرایطی، خانواده در کنار ساختارهای حمایتی و نه به جای آن‌هاعمل می‌کند.

اما در شرایطی که دسترسی به خدمات مراقبتی، حمایت‌های روان‌شناختی، کمک‌های مالی، پوشش‌های بیمه‌ای مؤثر و برنامه‌های حمایتی محدود باشد، بار اصلی مراقبت به درون خانواده منتقل می‌شود. در نتیجه، بخشی از مسئولیتی که می‌توانست توسط ساختارهای اجتماعی و دولتی بر دوش گرفته شود، به والدی که سلامت است، خواهر و برادرها و در نهایت به کودکان و نوجوانان واگذار می‌شود. در چنین وضعیتی، فداکاری خانوادگی دیگر صرفاً یک فضیلت فرهنگی نیست؛ بلکه گاه به مکانیسمی برای جبران کمبودهای ساختاری تبدیل می‌شود.

به همین دلیل، برخی جامعه‌شناسان و پژوهشگران حوزه رفاه اجتماعی هشدار می‌دهند که نباید از مفاهیمی مانند ازخودگذشتگی خانوادگی یا تاب‌آوری کودکان برای پنهان کردن ضعف نظام‌های حمایتی استفاده کرد. هنگامی که یک نوجوان ناچار می‌شود در کنار تحصیل، نقش مراقب اصلی والد بیمار را نیز ایفا کند، مسئله تنها به فرهنگ خانواده‌محور مربوط نیست؛ بلکه غیبت خدمات حمایتی در سطح اجتماعی را نیز شامل می‌شود.

شاید یکی از مهم‌ترین نتایج مطالعات سال‌های اخیر همین باشد: بیماری‌های خاص فقط یک مسئله پزشکی نیستند بلکه پدیده‌هایی اجتماعی‌ محسوب می‌شوند که می‌توانند بر مسیر رشد کودکان و نوجوانان تاثیر بگذارند. کیفیت این مسیر تا حد زیادی به میزان حمایت خانواده، جامعه و دولت بستگی دارد.

کودکانی که در خانواده‌های درگیر بیماری‌های مزمن زندگی می‌کنند، بیش از هر چیز به این نیاز دارند که مسئولیت مراقبت از والد، تنها بخشی از زندگی آنها را درگیر کند. تفاوت میان یک تجربه دشوار اما قابل مدیریت و یک تجربه آسیب‌زا، اغلب در همین نقطه شکل می‌گیرد.

چه باید کرد

شناخت این مشکل بدون اشاره به راه‌حل‌های ممکن، ناکافی‌ست. پژوهش‌های سال‌های اخیر چند مداخله مؤثر را شناسایی کرده‌اند.

  1. برنامه‌های گروه همتا: که در آن نوجوانان دارای سرپرست بیمار با یکدیگر در فضایی امن صحبت می‌کنند از جمله کم‌هزینه‌ترین و مؤثرترین روش‌های حمایتی است که در چندین کشور اجرا شده است.
  2. مشاوره کوتاه‌مدت در بیمارستان: نه فقط برای بیمار بلکه برای کل خانواده، می‌تواند به سرپرستی که سلامت است، برای درک چگونگی صحبت با فرزندان درباره بیماری کمک کند.  پژوهش‌ها نشان داده‌اند که بخش زیادی از آسیب روانی این کودکان نه از خود بیماری، بلکه از سکوت و ابهام پیرامون آن ناشی می‌شود.
  3. در سطح ساختاری، گنجاندن خدمات مددکاری اجتماعی در بیمارستان‌های بزرگ و آموزش مشاوران مدرسه برای شناسایی و حمایت از این گروه، دو گام اساسی است که نیاز به منابع سنگینی ندارند اما تاکنون در برنامه‌ریزی نظام سلامت و آموزش ایران جای خود را پیدا نکرده‌اند.

قدرت، پشت نقاب حمایت

بررسی سوءاستفاده و فساد در نهادهای حمایتی

در دهه‌های اخیر، الگوی نگران‌کننده و تکرارشونده‌ای در بسیاری از جوامع دیده شده است: افرادی یا نهادهایی که با شعار «حمایت از گروه‌های آسیب‌پذیر»، از کودکان و زنان گرفته تا مهاجران، پناهجویان، اقلیت‌ها و قربانیان خشونت، برای خود مشروعیت اجتماعی، قدرت سیاسی و مصونیت اخلاقی ایجاد کرده، اما همان جایگاه را به ابزاری برای سوءاستفاده، کنترل، بهره‌کشی و پنهان‌سازی فساد تبدیل می‌کنند.

این افراد ممکن است در دولت‌ها، سازمان‌های مردم‌نهاد، نهادهای مذهبی، رسانه‌ها، نیروهای انتظامی، مؤسسات خیریه یا حتی جنبش‌های اجتماعی حضور داشته باشند. وجه مشترک آن‌ها این است که «حمایت» را نه به‌عنوان یک مسئولیت انسانی، بلکه به‌عنوان پوششی برای دسترسی به منابع، نفوذ، مصونیت و گاه قربانیان بالقوه به کار می‌برند. این پدیده را می‌توان نوعی «مافیای نهادی» دانست.

مافیای نهادی

«مافیای نهادی» را می‌توان به شبکه‌ای از افراد، سازمان‌ها و ساختارهای قدرت اطلاق کرد که پشتِ ظاهرِ مشروع، اخلاقی یا انسان‌دوستانه پنهان شده و از اعتبار نهادهای رسمی برای حفظ منافع، حذف منتقدان، پنهان‌سازی فساد و تداوم سوءاستفاده استفاده می‌کنند.
در چنین ساختاری، مسئله فقط «فساد فردی» نیست؛ بلکه نوعی هم‌پوشانی میان قدرت، مصونیت، روابط سیاسی، منابع مالی و کنترل اطلاعات شکل می‌گیرد که امکان پاسخ‌گویی را از بین می‌برد.

تفاوت «مافیای نهادی» با جرم‌های پراکنده در این است که این شبکه‌ها معمولاً:

  • به منابع رسمی یا نیمه‌رسمی دسترسی دارند؛
  • از اعتماد عمومی و مشروعیت اجتماعی به‌عنوان سپر دفاعی استفاده می‌کنند؛
  • قادرند منتقدان، قربانیان یا افشاگران را بی‌اعتبار یا منزوی کنند؛
  • و به‌جای مقابله با خشونت و بهره‌کشی، همان چرخه را در پوشش «حمایت» بازتولید می‌کنند.

در این نوع ساختار، «کمک»، «حمایت» و «دفاع از قربانیان» می‌تواند به ابزاری برای کسب نفوذ، دسترسی و کنترل تبدیل شود. به همین دلیل، خطرناک‌ترین شکل سوءاستفاده همیشه از سوی مجرمانی که بیرون از سیستم قرار دارند رخ نمی‌دهد؛ بلکه گاه از سوی کسانی اتفاق می‌افتد که خود را بخشی از سازوکار حمایت و عدالت معرفی می‌کنند.

تناقض حاصل از این عملکرد در حوزهٔ کودکان حتی خطرناک‌تر نیز هست؛ جایی که آسیب‌پذیری، سکوت، وابستگی و ناتوانی قربانی در دفاع از خود، می‌تواند «حمایت» را به مؤثرترین پوشش برای سازمان‌یافته‌ترین شکل‌های بهره‌کشی تبدیل کند.

وقتی «حمایت» به بستر سوءاستفاده تبدیل می‌شود

یکی از تلخ‌ترین تناقض‌های سیستم‌های حمایتی این است که همان فضاهایی که برای حفاظت از آسیب‌پذیرترین افراد جامعه ساخته شده‌اند، گاهی به مناسب‌ترین محیط برای افراد سوءاستفاده‌گر تبدیل می‌شوند. پژوهشگران علوم اجتماعی و جرم‌شناسی سال‌هاست به این پارادوکس اشاره می‌کنند: کودکانی که تحت مراقبت نهادهای رسمی قرار می‌گیرند، در بسیاری موارد بیش از دیگران در معرض کنترل، خشونت و بهره‌کشی قرار دارند.

آسیب‌پذیری مزبور فقط نتیجهٔ رفتار چند فرد متخلف نیست، بلکه ریشه در ساختار این سیستم‌ها دارد:

۱. انزوای اجتماعی و قطع پیوندها
کودکانی که از خانواده یا محیط آشنای خود جدا می‌شوند، معمولاً شبکهٔ حمایتی محدودی دارند. آن‌ها اغلب نمی‌دانند به چه کسی اعتماد کرده و چگونه شکایت کنند یا اصلاً آیا کسی حرفشان را باور خواهد کرد؟ همین انزوا، امکان سوءاستفاده را افزایش می‌دهد.

۲.  برتریِ اعتبارِ نهاد بر صدای قربانی
وقتی یک کودک علیه مراقب، مددکار، روحانی، پلیس یا مسئول یک مرکز شکایت می‌کند، معمولاً با ساختاری مواجه می‌شود که از پیش به فرد بزرگسال مشروعیت و اعتبار داده است. در چنین شرایطی، قربانی باید نه‌فقط خشونت، بلکه بی‌اعتمادی سیستم را هم تحمل کند.

۳.  وابستگی کامل به مراقبان
در بسیاری از مراکز حمایتی، کودک برای ابتدایی‌ترین نیازهای خود، غذا، امنیت، آموزش، درمان و حتی محبت، کاملاً به همان افرادی وابسته است که ممکن است از این وابستگی سوءاستفاده کنند. این رابطهٔ نابرابر، قدرت را به ابزاری برای کنترل و سکوت تبدیل می‌کند.

۴.  مصونیت ناشی از ظاهر خیرخواهانه
کسانی که در نهادهای حمایتی یا مراکزی که قبلا ذکر شد فعالیت می‌کنند، معمولاً از ابتدا «مورد اعتماد» تلقی می‌شوند. همین تصویر اخلاقی و انسان‌دوستانه باعث می‌شود نظارت بر رفتار آن‌ها کمتر، و احتمال جدی گرفته شدن گزارش‌های قربانیان پایین‌تر باشد.

در چنین شرایطی، خطر فقط در حضور یک سوءاستفاده‌گر خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در سیستمی است که به دلیل تقدس ظاهری‌اش، کمتر مورد پرسش و نظارت قرار می‌گیرد.

شواهد مستند: از اسناد تا محکومیت‌ها
۱. رسوایی غرب آفریقا؛ وقتی سازوکار «کمک‌رسانی» به ابزار بهره‌کشی تبدیل شد

در سال ۲۰۰۲، گزارش مشترکی از سوی کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان و سازمان «نجات کودکان» دربارهٔ وضعیت کودکان پناهنده در غرب آفریقا منتشر شد؛ گزارشی که یکی از بزرگ‌ترین رسوایی‌های تاریخ نهادهای بشردوستانه را آشکار کرد.

این تحقیق در گینه، لیبریا و سیرالئون انجام شد و نشان داد برخی از افرادی که با عنوان «نیروهای امدادی»، «کارکنان سازمان‌های بین‌المللی»، «حافظان صلح» و «فعالان بشردوستانه» در اردوگاه‌های پناهندگان حضور داشتند، از موقعیت خود برای سوءاستفاده جنسی از کودکان و نوجوانان استفاده می‌کردند.

طبق یافته‌های این گزارش، غذا، دارو، خدمات درمانی، امکانات آموزشی و دیگر کمک‌های حیاتی، در مواردی به ابزار فشار و معامله تبدیل شده بود؛ به‌گونه‌ای که برخی دختران زیر هجده سال برای دسترسی به ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی، ناچار به پذیرش روابط استثماری می‌شدند. قربانیان عمدتاً کودکانی بودند که خانواده، سرپرست یا هیچ شبکهٔ حمایتی مؤثری نداشتند.

تیم تحقیقاتی طی حدود چهل روز با نزدیک به ۱۵۰۰ کودک و بزرگسال مصاحبه کرد و اطلاعات مربوط به ده‌ها متهم و ده‌ها نهاد دخیل را ثبت نمود. گزارش همچنین تأکید می‌کرد که سوءاستفاده‌ها تنها محدود به چند فرد نبوده، بلکه در بستری شکل گرفته که قدرت، دسترسی به منابع و نبود نظارت مؤثر، امکان چنین رفتاری را فراهم می‌کرد.

یکی از جنجالی‌ترین بخش‌های ماجرا، واکنش اولیهٔ مدیران ارشد نهادهای بین‌المللی بود. در حالی که برخی کارکنان و پژوهشگران داخلی نسبت به ابعاد فاجعه هشدار می‌دادند، مقام‌های ارشد در ابتدا تلاش کردند شدت مسئله را کم‌اهمیت جلوه دهند و از نبود «شواهد قطعی» سخن گفتند. همین واکنش، بعدها به نمونه‌ای شناخته‌شده از تلاش نهادها برای حفاظت از اعتبار سازمانی، حتی به بهای نادیده گرفتن قربانیان، تبدیل شد.

این رسوایی نشان داد که خطر همیشه از بیرونِ سیستم وارد نمی‌شود؛ گاهی خودِ ساختارهای حمایتی، به دلیل تمرکز قدرت، فقدان شفافیت و مصونیت اخلاقی، می‌توانند به محیطی امن برای سوءاستفاده‌گران تبدیل شوند.

۲. پرونده موزافرپور هند؛ وقتی یک سازمان خیریه به شبکهٔ سوءاستفاده تبدیل شد

یکی از تکان‌دهنده‌ترین نمونه‌های سوءاستفاده نهادی از کودکان، در سال ۲۰۱۸ در شهر موزافرپورِ هند افشا شد؛ پرونده‌ای که نشان داد چگونه یک سازمان به ظاهر خیریه می‌تواند با اتکا به روابط سیاسی، بودجه دولتی و ضعف نظارت، به بستری برای خشونت سازمان‌یافته علیه کودکان تبدیل شود.

براجش تاکور، روزنامه‌نگار و فعال اجتماعی شناخته‌شده و دارای ارتباطات سیاسی در ایالت بیهار، سازمانی غیردولتی به نام  Seva Sankalp Evam Vikas Samiti را اداره می‌کرد. این سازمان با دریافت بودجه دولتی، مسئول ادارهٔ یک مرکز نگهداری دختران آسیب‌پذیر در موزافرپور بود.

ماجرا زمانی علنی شد که مؤسسه علوم اجتماعی تاتا در جریان یک ارزیابی اجتماعی از ده‌ها مرکز نگهداری کودکان در ایالت بیهار، وضعیت این مرکز را «بسیار نگران‌کننده» توصیف کرد. تحقیقات بعدی نشان داد ده‌ها دختر بین هفت تا هفده سال در این مرکز قربانی آزار و تجاوز جنسی شده‌اند. برخی قربانیان شهادت دادند که شب‌ها به غذای آن‌ها مواد خواب‌آور اضافه می‌شد و مردانی از بیرون، با هماهنگی مسئولان مرکز، وارد محل نگهداری کودکان می‌شدند.

ابعاد پرونده تنها به مدیر یک سازمان غیردولتی محدود نماند. در روند رسیدگی قضایی، شماری از مقام‌های مرتبط با نظام حمایت از کودکان نیز متهم یا محکوم شدند؛ از جمله اعضای کمیته رفاه کودکان، مسئولان محلی حمایت از کودکان و برخی مدیران اداره رفاه اجتماعی که به پنهان‌کاری، سهل‌انگاری یا عدم گزارش جرائم متهم شدند. فشار افکار عمومی حتی به استعفای وزیر رفاه اجتماعی ایالت نیز انجامید.

دادگاه در نهایت ده‌ها نفر را در ارتباط با این پرونده مجرم شناخت. تحقیقات همچنین نشان داد سازمان تحت مدیریت تاکور طی سال‌ها مبالغ هنگفتی از بودجه عمومی دریافت کرده بود، در حالی که بخش قابل توجهی از این منابع صرف شبکه‌ای از فساد، نفوذ و منافع شخصی شده بود.

پرونده موزافرپور فقط یک جنایت فردی نبود؛ نمونه‌ای بود از اینکه چگونه ترکیبِ «اعتبار اجتماعی»، «دسترسی به کودکان آسیب‌پذیر»، «حمایت سیاسی» و «نبود نظارت مؤثر» می‌تواند یک نهاد حمایتی را به ساختاری برای بهره‌کشی سیستماتیک تبدیل کند.

۳.  رسوایی مالزی؛ وقتی یک امپراتوری مذهبی ـ اقتصادی به شبکه‌ای بسته و هراس‌آور تبدیل شد

در سپتامبر ۲۰۲۴، پلیس مالزی در جریان عملیاتی گسترده با نام «عملیات جهانی»، صدها کودک و نوجوان را از مراکز وابسته به گروه  Global Ikhwan Services and Business (GISB) خارج کرد؛ مجموعه‌ای عظیم با فعالیت‌های اقتصادی، آموزشی و مذهبی که خود را یک شبکه اسلامیِ خیریه و تجاری معرفی کرده و در چندین کشور حضور داشت.

تحقیقات پلیس نشان داد این مجموعه، که دارایی‌های آن صدها میلیون رینگیت برآورد می‌شد، علاوه بر فعالیت‌های اقتصادی، شبکه‌ای از مراکز نگهداری و آموزشی را اداره می‌کرد که بسیاری از کودکان ساکن آن‌ها، فرزندان اعضا و کارکنان خودِ این گروه بودند. بسیاری از این کودکان از سنین بسیار پایین در محیطی بسته و تحت کنترل کامل مجموعه رشد کرده بودند.

در جریان عملیات، صدها نفر بازداشت و صدها قربانی شناسایی شدند؛ کودکانی که بنا بر گزارش‌ها، برخی از آن‌ها قربانی آزار جسمی، خشونت روانی و سوءاستفاده جنسی شده بودند. مقام‌های پلیس اعلام کردند که از آموزه‌ها و احساسات مذهبی برای ایجاد اطاعت، جذب منابع مالی و جلوگیری از طرح شکایت یا خروج اعضا از ساختار استفاده می‌شد.

آنچه این پرونده را فراتر از یک مورد کودک‌آزاری معمولی قرار داد، ماهیت بسته و شبه‌فرقه‌ای ساختار آن بود؛ جایی که مرز میان تجارت، مذهب، خیریه و کنترل اجتماعی از بین رفته بود. کودکان نه‌فقط قربانی خشونت، بلکه بخشی از سیستمی بودند که از وابستگی کامل، ترس، انزوا و اقتدار ایدئولوژیک برای حفظ خود استفاده می‌کرد. هرگاه یک نهاد، مذهبی، خیریه و یا اقتصادی، بدون شفافیت و نظارت مؤثر به قدرت، سرمایه و نفوذ اجتماعی گسترده دست پیدا کند، خطر تبدیل شدن آن به ساختاری بسته و سوءاستفاده‌گر به‌مراتب افزایش می‌یابد.

۴. ایران، مراکز نگهداری؛ آسیب‌پذیری پشتِ مجوزهای رسمی

نمونه‌های مشابه این الگو تنها به پرونده‌های بین‌المللی محدود نیستند. در ایران نیز طی سال‌های اخیر، گزارش‌های متعددی درباره خشونت، سوءرفتار و ضعف نظارت در مراکز نگهداری دارای مجوز منتشر شده است؛ مراکزی که قرار بوده محل حمایت و امنیت کودکان و افراد آسیب‌پذیر باشند.

پرونده ماهدشت کرج — شهریور ۱۴۰۳
در شهریور ۱۴۰۳، انتشار ویدئوهایی از ضرب‌وشتم کودکان در یک مرکز نگهداری کودکان کار و خیابان در ماهدشت کرج، موجی از واکنش‌ها را در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها ایجاد کرد. این مرکز با مجوز رسمی فعالیت می‌کرد و تحت نظارت سازمان بهزیستی قرار داشت. پس از رسانه‌ای شدن ماجرا، مقام‌های بهزیستی اعلام کردند مدیر و یکی از کارکنان مرکز بازداشت موقت شده‌اند و مرکز نیز با دستور قضایی تعطیل شده است.

با این حال، واکنش افکار عمومی تنها متوجه یک مرکز خاص نبود؛ بسیاری از گزارش‌ها و واکنش‌ها بر این نکته تأکید داشتند که اخبار مربوط به خشونت یا آزار در مراکز نگهداری، پدیده‌ای تکرارشونده است و مسئله را نمی‌توان صرفاً به «تخلف چند فرد» تقلیل داد.

پرونده مرکز توانبخشی کرج
در نمونه‌ای دیگر، یک مرکز توانبخشی در کرج پس از شکایت خانوادهٔ یک نوجوان شانزده‌ساله دارای معلولیت، با اتهام آزار جنسی روبه‌رو شد. خانواده اعلام کرده بودند فرزندشان در حالی به مرکز سپرده شده که بدون نشانه‌ای از آسیب بوده و در تمام مدت نیز از مرکز خارج نشده است.

در جریان تحقیقات، اعلام شد دوربین‌های مداربسته مرکز از کار افتاده بودند؛ موضوعی که تردیدها درباره پنهان‌کاری و ضعف نظارت را افزایش داد. در ادامه، برخی اظهارات مطرح‌شده در روند پرونده حاکی از آن بود که تصاویر دوربین‌ها پیش از بررسی کامل، از دسترس خارج شده‌اند.

این پرونده‌ها، فارغ از نتیجه نهایی قضایی، بار دیگر این پرسش را مطرح می‌کنند که وقتی مراکز دارای مجوز رسمی و تحت نظارت نیز به محل بروز خشونت و سوءاستفاده تبدیل می‌شوند، سازوکارهای نظارتی تا چه اندازه مستقل، مؤثر و پاسخ‌گو هستند.

الگوهای تکرارشونده؛ آناتومی قدرت در شبکه‌های سوءاستفاده

بررسی پرونده‌های مختلف در کشورهای گوناگون نشان می‌دهد که این ساختارها، با وجود تفاوت‌های فرهنگی و سیاسی، اغلب از الگویی مشابه پیروی می‌کنند. مسئله فقط حضور چند فرد فاسد نیست، بلکه شکل‌گیری سازوکاری است که به‌تدریج، قدرت، مشروعیت و مصونیت را در کنار دسترسی به قربانیان قرار می‌دهد.

۱. تولید مشروعیت اخلاقی
نقطه آغاز معمولاً ساختن یک تصویر عمومی مثبت از طریق فعالیت‌های خیریه، حمایت از کودکان، کمک به زنان آسیب‌دیده، پناهجویان یا دیگر گروه‌های آسیب‌پذیر است. این تصویر، نوعی سرمایه اجتماعی و اخلاقی ایجاد می‌کند که هم جذب منابع مالی را آسان‌تر ساخته و هم سپری در برابر تردید و انتقاد به وجود می‌آورد.

۲. دسترسی سازمان‌یافته به افراد آسیب‌پذیر
پس از کسب مشروعیت، نهاد یا فرد به‌واسطهٔ مجوزهای رسمی، قراردادهای دولتی، همکاری با نهادهای عمومی یا عضویت در ساختارهای حمایتی، به طور مستقیم و مداوم به کودکان یا دیگر گروه‌های آسیب‌پذیر دسترسی خواهد داشت. همین دسترسی، مهم‌ترین منبع قدرت این شبکه‌هاست.

۳. شکل‌گیری حلقهٔ سکوت و مصونیت
در بسیاری از موارد، روابط مالی، سیاسی یا شخصی میان مدیران این نهادها و مقام‌های محلی، ناظران یا افراد بانفوذ شکل می‌گیرد. نتیجه، ایجاد فضایی است که در آن شکایت‌ها نادیده گرفته شده، گزارش‌ها مدفون می‌شوند و قربانیان احساس می‌کنند هیچ راه امنی برای بیان حقیقت ندارند.

۴. تبدیل «حمایت» به ابزار کنترل
در چنین ساختارهایی، همان امکاناتی که باید وسیلهٔ حمایت باشند، غذا، سرپناه، آموزش، درمان، حمایت حقوقی یا حتی تعلق عاطفی، می‌توانند به ابزار وابسته‌سازی و کنترل تبدیل شوند. قربانی یاد می‌گیرد که امنیت و بقای او وابسته به سکوت و اطاعت است.

۵. مقاومت سیستم در برابر افشاگری
وقتی گزارش‌ها و شکایت‌ها بالاخره مطرح می‌شوند، شبکه از اعتبار عمومی خود به‌عنوان سپر دفاعی استفاده می‌کند. مدیران، حامیان سیاسی یا نهادهای مرتبط ممکن است افشاگران را بی‌اعتبار جلوه داده، روند تحقیقات را کند کنند یا مسئله را به «چند خطای فردی» تقلیل دهند تا ساختار اصلی حفظ شود.

شکست نظارت

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این پرونده‌ها، ناکارآمدی یا حتی همدستی نهادهای نظارتی است. در برخی موارد، افرادی که وظیفهٔ حفاظت و نظارت بر کودکان را برعهده دارند، خود به بخشی از شبکهٔ فساد تبدیل می‌شوند. در پرونده شهر مظفرپور هند، اعضایی از ساختار رسمی حمایت از کودکان در میان محکومان حضور داشتند. در رسوایی غرب آفریقا نیز برخی مقام‌های ارشد بین‌المللی در ابتدا تلاش کردند ابعاد ماجرا را کم‌اهمیت جلوه دهند.

این تجربه‌ها نشان می‌دهد که خطر فقط در ضعف نظارت نیست؛ بلکه گاهی خودِ ساختار نظارتی می‌تواند تحت تأثیر روابط سیاسی، منافع سازمانی یا ترس از رسوایی قرار گیرد.

در چنین شرایطی:

  • نهادهای ناظر ممکن است استقلال واقعی خود را از دست بدهند؛
  • سازوکارهای گزارش‌دهی داخلی برای افشای تخلف ناکافی یا ناامن باشند؛
  • و کودکان یا قربانیانی که هیچ شبکهٔ اجتماعی مستقل و قدرتمندی ندارند، عملاً بی‌صدا باقی بمانند.

شاید به همین دلیل است که در بسیاری از این پرونده‌ها، حقیقت نه از درون سیستم، بلکه پس از سال‌ها، از طریق روزنامه‌نگاران، پژوهشگران مستقل، قربانیان یا فشار افکار عمومی آشکار می‌شود.

چگونه می‌توان از تکرار این چرخه جلوگیری کرد؟

تجربه پرونده‌های مختلف نشان می‌دهد که مقابله با سوءاستفاده در نهادهای حمایتی، تنها با مجازات چند فرد متخلف ممکن نیست. مسئله، وجود ساختارهایی است که امکان شکل‌گیری قدرت بدون نظارت را فراهم می‌کنند. به همین دلیل، بسیاری از پژوهشگران و متخصصان حوزهٔ حمایت اجتماعی بر اصلاحات ساختاری تأکید دارند.

۱.  استقلال واقعی نهادهای نظارتی
نهادی که مسئول نظارت بر یک مرکز نگهداری، سازمان خیریه یا مجموعهٔ حمایتی است، نباید از نظر مالی، سیاسی یا اداری به همان مجموعه وابسته باشد. هرجا نظارت و منافع در هم گره بخورند، احتمال پنهان‌کاری افزایش می‌یابد.

۲. بازرسی‌های مستقل و غیرقابل پیش‌بینی
بازرسی‌هایی که از قبل اعلام می‌شوند، اغلب فقط به آماده‌سازی ظاهری مراکز منجر می‌شوند. نظارت مؤثر نیازمند ارزیابی‌های ناگهانی، تیم‌های مستقل و تغییر مداوم بازرسان است تا امکان شکل‌گیری روابط پنهان و فساد کاهش یابد.

۳.  ایجاد مسیرهای امن برای گزارش‌دهی کودکان
کودکان و دیگر قربانیان باید بتوانند بدون وابستگی به مراقبان یا مدیران همان مرکز، تخلفات را گزارش کنند. خطوط ارتباطی محرمانه، روان‌شناسان مستقل و نهادهای بیرونی می‌توانند بخشی از این سازوکار باشند.

۴.  شفافیت و حسابرسی مالی
جریان مالی سازمان‌های حمایتی و خیریه باید به‌طور مستقل و مستمر بررسی شود. در بسیاری از پرونده‌ها، سوءاستفاده از کودکان هم‌زمان با فساد مالی، انباشت ثروت و استفاده شخصی از منابع عمومی رخ داده است.

۵.  آموزش حقوق فردی به کودکان و افراد آسیب‌پذیر
آگاهی، یکی از مهم‌ترین ابزارهای پیشگیری است. کودکانی که می‌دانند چه رفتاری مصداق سوءاستفاده است، چه حقوقی دارند و چگونه می‌توانند درخواست کمک کنند، کمتر در سکوت و انزوا باقی می‌مانند.

ضرورت نظارت بر «قدرتِ اخلاقی»

ادعای حمایت از کودکان، زنان، مهاجران یا دیگر گروه‌های آسیب‌پذیر، به‌خودی‌خود نشانهٔ سلامت اخلاقی یک فرد یا نهاد نیست. همان جایگاهی که می‌تواند برای حمایت و کاهش رنج انسان‌ها به کار رود، در غیاب شفافیت و پاسخ‌گویی، ممکن است به ابزاری برای کنترل، سوءاستفاده و پنهان‌سازی خشونت تبدیل شود.

آنچه پرونده‌های مختلف در کشورهای گوناگون نشان می‌دهند، این است که خطر فقط در حضور افراد سوءاستفاده‌گر خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در ساختارهایی نهفته است که به نام «خیرخواهی» از نظارت مصون می‌مانند.

به همین دلیل، اعتماد صرف به نیت خیر کافی نیست. هر ساختاری که به انسان‌های آسیب‌پذیر دسترسی دارد، حتی مقدس‌ترین و انسان‌دوستانه‌ترین نهادها، باید به‌طور مداوم، مستقل و بی‌طرفانه مورد نظارت قرار گیرد.

شاید مهم‌ترین دریافت این پرونده‌ها همین باشد: قدرت، حتی وقتی با زبان اخلاق و حمایت سخن می‌گوید، همچنان به نظارت نیاز دارد.

عادی‌سازی خشونت در قاب رسانه

وقتی اسلحه وارد خانه می‌شود!

دسته‌ها
کودک و نوجوان

در روزهای اخیر، شبکه‌های مختلف صداوسیما در چند برنامه به شکل کم‌سابقه‌ای از سلاح در فضای رسانه استفاده کرده‌اند. در یکی از برنامه‌ها، مهمان برنامه مقابل دوربین، مرحله‌به‌مرحله نحوه باز و بسته کردن کلاشنیکف و شناخت قطعات اسلحه را آموزش می‌دهد. در برنامه‌ای دیگر، شلیک نمایشی و استفاده از سلاح در استودیو یا فضای برنامه دیده می‌شود؛ تصاویری که بیشتر شبیه بازسازی‌های نظامی یا محتوای تبلیغاتی هستند تا یک گفت‌وگوی صرف خبری.

این تصاویر فقط محدود به تلویزیون نیستند. هم‌زمان، اخبار و ویدیوهایی از حضور شبانه افراد مسلح در خیابان‌ها، مانورهای خیابانی با سلاح، گشت‌های نمایشی و حتی مسلح کردن برخی افراد عادی در فضاهای عمومی منتشر شده است. ترکیب این تصاویر در رسانه و خیابان، به‌تدریج نوعی «عادی‌سازی خشونت» را شکل می‌دهد؛ جایی که دیدن اسلحه دیگر یک استثنا یا موقعیتی اضطراری به نظر نمی‌رسد، بلکه به تصویری آشنا، روزمره و تکرارشونده تبدیل می‌شود.

وجه مشترک این اتفاق‌ها، خارج شدن اسلحه از فضای تخصصی و امنیتی و ورود آن به فضای شهری، زندگی روزمره و قاب عمومی رسانه است؛ جایی که مخاطب فقط بزرگسالان نیستند و کودکان و نوجوانان نیز هر روز در معرض این تصاویر قرار می‌گیرند.

اسلحه فقط یک «ابزار» نیست.

نمایش اسلحه در رسانه، مخصوصاً در برنامه‌هایی که بدون هشدار و در فضای عمومی پخش می‌شوند، برای کودک و نوجوان فقط «دیدن یک ابزار» نیست؛ بلکه می‌تواند به نوعی آموزش غیرمستقیم در رابطه با هیجان، قدرت و حل مسئله از طریق خشونت تبدیل شود.

آلبرت بندورا در دهه ۱۹۶۰ در دانشگاه استنفورد آزمایشی طراحی کرد که بعداً به یکی از پایه‌ای‌ترین شواهد روان‌شناسی یادگیری اجتماعی تبدیل شد: کودکان چهارساله فیلمی دیدند که در آن یک بزرگسال به عروسک بادکنکی‌ای ضربه و لگد می‌زد و فریاد می‌کشید. بعداً همان کودکان در اتاقی با همان عروسک تنها ماندند و دقیقاً حرکات و کلماتی مشابه را بدون دریافت پاداش یا تنبیه تکرار کردند؛ تنها مشاهده کافی بود. بندورا همچنین دریافت وقتی کسی که کودک او را معتبر و صاحب اقتدار می‌داند، رفتاری را انجام می‌دهد و آن رفتار بدون پیامد منفی باقی می‌ماند، این اثر به‌مراتب عمیق‌تر می‌شود.

ساختار مزبور، در نمایش رسانه‌ای اسلحه نیز اتفاق می‌افتد. مجری یا کارشناسی که در یک برنامه زنده، رسمی و سرگرم‌کننده با اسلحه ظاهر می‌شود، ناخواسته همه شرایط این الگو را فراهم می‌کند: چهره‌ای آشنا و معتبر، فضایی بدون پیامد، و مخاطبی کوچک که هنوز ابزار تحلیل انتقادی ندارد. حتی اگر کودک بداند که تلویزیون است، این آگاهی، الزاماً مانع از پردازش و ثبت رفتار نمی‌شود. ذهن کودک محتوا را نه به عنوان یک درس آگاهانه، بلکه به عنوان یک «امکان»، درونی می‌کند که می‌تواند بعدها خود را در رفتار نشان دهد.

نوجوان و هویت‌سازی

در سنین نوجوانی، مسئله پیچیده‌تر می‌شود. اریک اریکسون، روان‌شناس رشد، نشان داد که دوره ۱۲ تا ۱۸ سالگی مرحله‌ای است که نوجوان در آن ارزش‌ها، باورها و نقش‌های اجتماعی مختلف را می‌آزماید تا به یک هویت منسجم و پایدار از خود دست پیدا کند.

در این مرحله، نوجوان به‌شدت به دنبال پاسخ این سؤال است که «من کی هستم و چطور دیده می‌شوم؟». در نتیجۀ نیاز به ساختن هویت، او در برابر نمادهای قدرت و اقتداری که رسانه ارائه می‌دهد، بسیار پذیراتر می‌شود. تلویزیون، سینما و رسانه‌های تصویری، حمل و استفاده از سلاح را به عنوان منبعی از قدرت شخصی، عادی‌سازی کرده و آن را جذاب نشان می‌دهند. وقتی این دو عامل با هم ترکیب می‌شوند، نوجوانی که در جستجوی هویت است و رسانه‌ای که سلاح را نماد قدرت، پرستیژ، وطن‌پرستی، دفاع از وطن، شجاعت و شبیه آن نشان می‌دهد، ممکن است بخشی از نوجوانان به این نتیجه برسند که خشونت یا نمایش قدرت فیزیکی راهی برای دیده‌شدن و اثبات خود است.

این اثر در جوامعی که فشار روانی، ناامیدی اجتماعی یا خشم فروخورده وجود دارد، به‌مراتب عمیق‌تر و ماندگارتر می‌شود.

عادی‌سازی خشونت

تکرار تصاویر خشونت‌آمیز در رسانه، یک فرایند روان‌شناختی مشخص به نام «عادی‌سازی» یا «حساسیت‌زدایی» را فعال می‌کند.

واکنش‌های احساسی منفی که بیننده در ابتدا هنگام دیدن صحنه‌های خشونت‌آمیز تجربه می‌کند، مثل افزایش ضربان قلب، تعریق و احساس ناراحتی، با تکرار مواجهه به‌تدریج کاهش یافته و از کودک «حساسیت‌زدایی» می‌شود. به عبارت ساده‌تر، چیزی که در ابتدا ترسناک یا غیرعادی به نظر می‌رسید، کم‌کم عادی می‌شود، نه به این دلیل که کودک آگاهانه تصمیم گرفته، بلکه به این دلیل که مغز انسان به‌طور طبیعی در برابر محرک‌های تکراری واکنش کمتری نشان می‌دهد.

این فرایند نوعی یادگیری غیرتداعی‌گر است که در آن پاسخ ارگانیسم به یک محرک پس از مواجهه مکرر کاهش می‌یابد. پیامد عملی این فرایند برای کودک جدی است: پژوهش‌ها نشان می‌دهند مواجهه مکرر با محتوای خشونت‌آمیز می‌تواند به کاهش واکنش‌های عاطفی نسبت به خشونت واقعی، کاهش همدلی، افزایش پرخاشگری و پذیرش بیشتر استفاده از خشونت برای حل مسئله منجر شود. یعنی مرز ذهنی کودک نسبت به خطر، آسیب و استفاده از سلاح، بدون اینکه کسی متوجه شود، به‌تدریج جابه‌جا می‌شود.

احساسی که محتوا منتقل می‌کند!

نکته پنهانی که معمولاً در این بحث‌ها نادیده گرفته می‌شود تمرکز بر این سوال است که «آیا اسلحه نشان داده شد یا نه».

پژوهش‌های روان‌شناسی رسانه نشان می‌دهند آنچه ذهن کودک واقعاً ثبت می‌کند، محتوا نیست؛ بافت احساسی صحنه است. خشونتی که با احساسات مثبت همراه می‌شود خطرناک است، چون احساس مثبت را مستقیماً به موضوع «آسیب رساندن» پیوند می‌زند. وقتی مجری می‌خندد، تماشاگران کف می‌زنند، موسیقی پرهیجان و فضا شاد است، کودک یاد نمی‌گیرد «اسلحه چیست». یاد می‌گیرد اسلحه چه احساسی ایجاد می‌کند: هیجان، تشویق، توجه جمعی. و این احساس، ماندگارتر از هر محتوای آموزشی است.

رویکرد مزبور، دقیقاً همان سازوکاری است که صنعت تبلیغات دهه‌هاست روی آن کار می‌کند؛ نه فروش محصول، بلکه فروش احساسی که با محصول همراه است.

فقدان شناخت مناسب از مخاطب

میان «آموزش تخصصی در محیط کنترل‌شده» و «نمایش عمومی در رسانه جمعی» تفاوت مهمی وجود دارد.

مشکل اینجاست که رسانه معمولاً یک «مخاطب فرضی» در ذهن دارد: بزرگسال، آگاه، با ظرفیت تحلیل. اما در مقابلِ صفحه تلویزیون، طیفی کاملاً ناهمگون نشسته است. کودکی که هنوز مرز بازی و واقعیت برایش شفاف نیست. نوجوانی که در خانه‌ای پرتنش زندگی می‌کند. کسی که تجربه مستقیم خشونت داشته و آن تصویر برایش یک محرک عاطفی است. همه اینها همزمان یک محتوا را می‌بینند، اما دریافت‌های کاملاً متفاوتی دارند.

برخی پژوهش‌ها نشان می‌دهند بافتی که خشونت در آن به تصویر کشیده و مصرف می‌شود می‌تواند تعیین کننده آن باشد که آیا مخاطب درباره آسیب خشونت یاد بگیرد یا برعکس رفتارهای خشونت‌آمیز را بیاموزد.

وقتی رسانه فرض می‌کند مخاطبش یکدست است، مسئولیت تفسیر را بر عهده مخاطب می‌گذارد، بدون اینکه ابزار تفسیر را به او داده باشد. کودکی که ابزار تحلیل انتقادی ندارد، بدون توضیح و پیامد و راهنمایی با یک تصویر تنها می‌ماند. در چنین شرایطی ذهن خالی از چارچوب، معمولاً از همان چیزی که بیشتر می‌بیند، معنا می‌سازد.

فراموش نکنیم، مسئله فقط خود اسلحه نیست. رسانه ملی حتی وقتی قصدش فقط سرگرم کردن است، همیشه پیامی را منتقل می‌کند، و میلیون‌ها کودک و نوجوان این پیام را دریافت می‌کنند، پیامی که خشونت را نجات‌دهنده و مقدس جلوه می‌دهد.

بدن من، مرز من

آنچه هر نوجوان باید درباره آزار جنسی بداند

دسته‌ها
کودک و نوجوان

در جریان جنبش مجازی «من هم» (Me Too)، افراد بسیاری روایت آزارها و سوءاستفاده‌های جنسی را که متحمل شده بودند، بیان کردند؛ روایت‌هایی که گاه متوجه افرادی صاحب‌نفوذ، محبوب یا معتبر در حوزه‌های مختلف بود. واکنش‌ها نیز دامنه‌ای گسترده داشت؛ از همدلی و حمایت گرفته تا انکار، خشم، توهین یا تلاش برای بی‌اعتبار کردن راویان.

هدف این نوشته پرداختن به بحث‌های حقوقی، رسانه‌ای یا راستی‌آزمایی روایت‌ها نیست. هدف، آگاهی‌بخشی به نوجوانان برای پیشگیری تا حد ممکن است. واقعیت این است که افراد سوءاستفاده‌گر، به‌ویژه اگر صاحب قدرت، اعتبار اجتماعی یا نفوذ باشند، اغلب برای پنهان‌کاری یا فرار از پیامدهای رفتار خود راه‌های زیادی دارند. تغییر ساختارهای فرهنگی و قانونی ضروری است، اما زمان‌بر خواهد بود. تا آن زمان، آموزش نوجوانان برای شناخت مرزها، تشخیص علائم خطر و اقدام به‌موقع می‌تواند نقش مهمی در محافظت از آنان داشته باشد.

اما پیش از هر چیز باید یک اصل روشن را فراموش نکنیم:

هیچ‌کس مسئول آزار یا تجاوزی که علیه او رخ داده نیست.

آگاهی‌بخشی درباره پیشگیری، به معنای توجیه رفتار فرد متجاوز یا مقصر دانستن قربانی نیست؛ بلکه تلاشی‌ست برای حمایت از نوجوانی که تجربه، شناخت و قدرت تشخیص او هنوز در حال شکل‌گیری‌ست.

۱. بدن شما متعلق به شماست.

شما تنها کسی هستید که درباره بدن، لمس شدن یا نشدن، فاصله فیزیکی و حریم شخصی خود تصمیم می‌گیرید.

هیچ‌کس، حتی فردی که دوستش دارید، به او اعتماد دارید یا از شما بزرگ‌تر است، حق ندارد شما را مجبور به تماس فیزیکی کند.

اگر از نوع نگاه، لمس، شوخی، پیام یا رفتار کسی احساس ناراحتی می‌کنید، احساس شما مهم است؛ حتی اگر نتوانید دقیق توضیح دهید چرا.

۲. «نه»، نیاز به توضیح ندارد.

«نه»، یعنی نه. نه گفتن لازم نیست مودبانه، طولانی یا همراه با دلیل باشد.

اگر کسی بعد از شنیدن «نه» اصرار می‌کند، ناراحت می‌شود، تهدید می‌کند، احساس گناه به شما می‌دهد یا سعی می‌کند شما را قانع کند، این نشانه بی‌احترامی به مرزهای شماست.

مثلاً:

  • «اگر دوستم داشتی اجازه می‌دادی ببوسمت.»
  • «این که چیزی نیست، همه انجام میدن.»
  • «پس معلومه به من اعتماد نداری.»

این جملات نشانه عشق نیستند؛ نشانه فشار روانی‌اند. بسیاری از نوجوانان به دلیل ترس از طرد شدن، از دست دادن رابطه یا پذیرفته نشدن در جمع، برخلاف میل خود با رفتارهایی موافقت می‌کنند که واقعاً نمی‌خواهند.

۳. سوءاستفاده فقط فیزیکی نیست.

آزار جنسی همیشه با اجبار فیزیکی آغاز نمی‌شود.گاهی فرد با دستکاری روانی، ایجاد وابستگی عاطفی، احساس گناه، ترساندن یا سوءاستفاده از اعتماد شما، آرام‌آرام مرزها را جابه‌جا می‌کند، روشی که به آن «گرومینگ» (Grooming) گفته می‌شود؛ یعنی فرآیندی که فرد سوءاستفاده‌گر به‌تدریج اعتماد قربانی را جلب می‌کند تا مقاومت او کمتر شود.

مثلاً ممکن است:

  • ابتدا فقط بیش از حد مهربان باشد.
  • به شما توجه ویژه نشان دهد.
  • رازدار شما شود.
  • شما را «خاص‌تر از بقیه» بداند.
  • آرام‌آرام تماس فیزیکی را عادی کند.
  • از شما بخواهد موضوعات بین‌تان «محرمانه» بماند.

بسیاری از سوءاستفاده‌ها دقیقاً از همین مرزهای ظاهراً کوچک شروع می‌شوند.

۴. افراد معتبر همیشه امن نیستند.

داشتن موقعیت اجتماعی، تحصیلات، شهرت یا عنوان محترم، کسی را به طور خودکار قابل اعتماد نمی‌کند.

فرد سوءاستفاده‌گر ممکن است:

  • معلم،
  • مربی ورزشی یا هنری،
  • پزشک یا روان‌شناس،
  • فرد مذهبی یا فعال اجتماعی،
  • دوست خانوادگی یا حتی یکی از اقوام نزدیک باشد.

بسیاری از نوجوانان چون «نمی‌توانند باور کنند» چنین فردی ممکن است رفتار نادرستی داشته باشد، مدت‌ها احساس خود را نادیده می‌گیرند.

اگر در روند معاینه، گفت‌وگو یا ارتباط با هر فردی احساس معذب بودن، ترس، فشار یا ناامنی کردید، حق دارید فاصله بگیرید، جلسه را ترک کنید یا از فرد دیگری کمک بخواهید.

۵. به احساس خطر خود بی‌توجه نباشید.

گاهی ذهن ما قبل از آنکه بتوانیم منطقی توضیح دهیم، متوجه خطر می‌شود.

مثلاً:

  • پدر دوست‌تان که سال‌ها می‌شناختید، ناگهان تماس‌های بدنی متفاوتی برقرار می‌کند و احساس خوبی ندارید.
  • همسایه‌ای محترم توجهی خاص و ناراحت‌کننده به شما نشان می‌دهد.
  • مربی یا استادی بیش از حد به شما نزدیک می‌شود یا شما را جدا از دیگران نگه می‌دارد.

ممکن است دیگران بگویند:

  • «حساس نباش.»
  • «منظوری نداشته.»
  • «تو بد برداشت کردی.»

اما اگر رفتاری باعث احساس ناامنی یا ناراحتی شما می‌شود، احساس‌تان ارزش توجه دارد.

۶. تعلق به گروه نباید به قیمت از دست دادن مرزهای شما باشد.

نوجوانی دوره شکل‌گیری هویت و نیاز به تعلق داشتن است. به همین دلیل گروه‌های هنری، ورزشی، معنوی، سیاسی یا اجتماعی می‌توانند بسیار جذاب باشند. اما گاهی بعضی گروه‌ها یا افراد بانفوذ در آن‌ها از این نیاز نوجوان سوءاستفاده می‌کنند.

اگر برای «عضو ماندن»، «خاص بودن» یا «وفادار نشان دادن خود» تحت فشار قرار می‌گیرید که:

  • مرزهای شخصی‌تان را نادیده بگیرید،
  • سکوت کنید،
  • کاری برخلاف میل‌تان انجام دهید،
  • یا احساس کنید اختیار جسم و روان‌تان کم‌کم از شما گرفته می‌شود،

لازم است بسیار جدی به آن فکر کنید.

همدلی و تعلق سالم، با اطاعت کورکورانه و وابستگی ناسالم فرق دارد.

۷. رازهایی که باعث ترس یا فشار می‌شوند، رازهای سالمی نیستند.

اگر کسی از شما می‌خواهد رابطه، پیام‌ها، تماس‌ها یا رفتارهایش را از دیگران پنهان کنید، به‌ویژه اگر همراه با ترس، احساس گناه یا فشار باشد، این یک علامت هشدار است. فرد امن از شفافیت نمی‌ترسد.

۸. در موقعیت‌های پرخطر هوشیارتر باشید.

بعضی موقعیت‌ها لزوماً خطرناک نیستند، اما احتمال سوءاستفاده در آن‌ها بیشتر است؛ مثل:

  • مهمانی‌هایی که نظارت بزرگسالان کمتر است،
  • مصرف الکل یا مواد،
  • فضاهای بسته و خصوصی،
  • سفرها یا اردوها،
  • ارتباط‌های اینترنتی و ناشناس.

پژوهش‌ها نشان می‌دهد سوءاستفاده‌گران معمولاً موقعیت‌هایی را انتخاب می‌کنند که قربانی:

  • تنها باشد،
  • از حمایت فوری برخوردار نباشد،
  • یا بعداً دچار تردید و احساس گناه شود.

۹. احترام واقعی با ترس، اجبار و فشار همراه نیست.

رابطه سالم رابطه‌ای است که در آن:

  • مرزهای شما محترم شمرده می‌شود،
  • می‌توانید «نه» بگویید،
  • از بیان ناراحتی نترسید،
  • و برای حفظ رابطه مجبور به آسیب زدن به خودتان نباشید.

کسی که واقعاً شما را دوست دارد، امنیت و رضایت شما را مهم‌تر از خواسته خودش می‌داند.

۱۰. کمک خواستن نشانه ضعف نیست.

اگر تجربه‌ای باعث ترس، گیجی، شرم یا اضطراب شما شده، لازم نیست به تنهایی با آن کنار بیایید.

صحبت کردن با:

  • والد یا سرپرست امن،
  • مشاور،
  • معلم مورد اعتماد،
  • روان‌شناس،
  • یا یک بزرگسال قابل اعتماد

می‌تواند کمک بزرگی باشد.

بسیاری از قربانیان سال‌ها سکوت می‌کنند، چون فکر می‌کنند:

  • کسی باورشان نمی‌کند،
  • مقصر شناخته می‌شوند،
  • یا «اتفاق مهمی نبوده».

در حالی که احساس ناراحتی و نقض مرزهای شخصی، حتی اگر دیگران آن را کوچک بشمارند، مهم است.

۱۱. تنهایی بهتر از رابطه‌ای‌ست که در آن امنیت و احترام ندارید.

گاهی ترس از تنها ماندن، پذیرفته نشدن یا از دست دادن یک رابطه باعث می‌شود انسان چیزهایی را تحمل کند که واقعاً با آن‌ها راحت نیست.

بعضی افراد هم دقیقاً از همین ترس استفاده کرده و سعی می‌کنند به نوجوان القا کنند که:

  • «دیگه کسی مثل من پیدا نمی‌کنی.»
  • «اگر منو از دست بدی تنها می‌مونی.»
  • «همه رابطه‌ها همین‌طوریه.»

اما واقعیت این است که هیچ رابطه‌ای ارزش از دست دادن امنیت روانی، آرامش یا مرزهای شخصی شما را ندارد.

گاهی تنها بودن، بسیار سالم‌تر و امن‌تر از ماندن در رابطه‌ای است که در آن:

  • مدام تحت فشار هستید،
  • احساس گناه می‌کنید،
  • از ناراحت کردن طرف مقابل می‌ترسید،
  • یا مجبور می‌شوید برخلاف میل خود رفتار کنید.

رابطه سالم قرار نیست شما را کوچک، مضطرب یا بی‌اختیار کند.

۱۲. اگر در لحظه «خشکتان» زد، مقصر نیستید.

بسیاری از مردم تصور می‌کنند اگر کسی در برابر لمس نامناسب، آزار یا موقعیت ترسناک واکنش فوری نشان ندهد، حتماً خودش راضی بوده یا «اجازه داده است»، اما این تصور اشتباه است.

بدن و مغز انسان هنگام ترس یا شوک فقط واکنش «جنگیدن یا فرار کردن» ندارد؛ گاهی واکنش سوم اتفاق می‌افتد:

فریز شدن؛ یعنی خشکتان می‌زند، نمی‌توانید حرف بزنید، تصمیم بگیرید یا حتی حرکت کنید.

این یک واکنش شناخته‌شده و ناخودآگاه عصبی است که در پژوهش‌های روان‌شناسی و تروما بارها توضیح داده شده و به معنای رضایت، موافقت یا خواستن آن اتفاق نیست.

ممکن است بعداً با خودتان فکر کنید: «چرا چیزی نگفتم؟»، «چرا بلند نشدم؟»، «چرا هلش ندادم؟»

اما بسیاری از افراد در موقعیت ناگهانی، گیج‌کننده یا ترسناک دقیقاً همین واکنش را تجربه می‌کنند.

چه کارهایی می‌تواند کمک‌کننده باشد؟

هیچ‌کس نمی‌تواند تضمین کند در لحظه خطر دقیقاً چه واکنشی نشان می‌دهد، اما تمرین بعضی مهارت‌ها می‌تواند احتمال محافظت از خود را بیشتر کند:

از قبل برای موقعیت‌های ناراحت‌کننده چند جمله ساده آماده داشته باشید:

  • «راحت نیستم.»
  • «این کارو نکن.»
  • «می‌خوام برم.»

اگر شوکه شدید، اولویت فقط دور شدن و امن بودن است، نه مؤدب ماندن.

تمرین «نه گفتن» در موقعیت‌های روزمره، توانایی مرزبندی را بیشتر می‌کند.

اگر بعد از اتفاق خشکتان زد، خودتان را سرزنش نکنید؛ به جای آن با یک فرد امن صحبت کنید و کمک بگیرید.

مهم است بدانیم، قرار نیست انسان‌ها همیشه در شرایط ترسناک، واکنش «قهرمانانه» نشان بدهند، و این چیزی از حقوق انسانی و کرامت آن‌ها کم نمی‌کند.

نسلی در محاصره

سوءمدیریت، تحریم، جنگ و امنیتی‌سازی

دختری در سیستان و بلوچستان که در میان خاک و گرما با حداقل امکانات از خواهر و برادرش مراقبت می‌کند، پسری در کرمانشاه که جلسه گفتاردرمانی‌اش به خاطر قطعی اینترنت لغو شده، مادر سرپرست خانواده در تهران که نمی‌داند چطور این ماه اجاره خانه و هزینه مواد غذایی را تامین کند،. این‌ها تصاویر پراکنده‌ای از یک بحران واحد هستند، بحرانی که به صورت ناگهانی پیش نیامده و نتیجه‌ی سال‌ها سوءمدیریت، تحریم، امنیتی سازی جامعه و حال، جنگ است.

دلیل هر چه باشد، هر بحرانی در ایران یک قربانی ثابت دارد: کودک. وقتی در یک جامعه، چند بحران هم‌زمان روی هم انباشته می‌شوند، اقشار آسیب‌پذیر بیشتر در معرض خطر قرار می‌‎گیرند. در ایران امروز، کودکان و نوجوانان و به‌ویژه دختران، در تقاطع چهار بحران ساختاری گرفتار شده‌اند: سوءمدیریت مزمن، تحریم‌های اقتصادی، فضای امنیتی‌شده، و پیامدهای جنگ. این چهار عامل نه به‌صورت مستقل، بلکه در تعامل با یکدیگر عمل کرده و چرخه‌ای از محرومیت ایجاد می‌کنند.

سوءمدیریت و فقدان سیستم حمایتی

گزارش سالانه یونیسف در مورد ایران در سال ۲۰۲۴ تصویری نگران‌کننده از ساختارهای حمایتی پایه ارائه می‌دهد: حدود ۱۵ تا ۲۰ درصد از مراکز بهداشتی اولیه در استان‌های محروم هنوز غیرفعال بوده و مراکز فعال هم اغلب فاقد کارکنان کافی، تجهیزات استاندارد، و حتی سردخانه‌های مناسب برای نگهداری واکسن هستند. این مشکل درکنار تحریم و جنگ نتیجه دهه‌ها سرمایه‌گذاری ناکافی و مدیریت نامناسب است.

در حوزه آموزش، در حالی که جمعیت دانش‌آموزی در حال رشد است، بودجه عمومی آموزش‌وپرورش در سال‌های اخیر کاهش یافته است. در نتیجه کلاس‌های پرجمعیت، کمبود معلم، و زیرساخت فرسوده از عواقب قابل مشاهده آن است، پیش‌شرط‌هایی که هر بحران خارجی را چند برابر مخرب‌تر می‌کنند.

شواهد بین‌المللی نشان می‌دهد سیستم‌های حمایت اجتماعی قوی‌تر در شرایط بحران می‌توانند آسیب به کودکان را کاهش دهند، از جمله:

بیمه درمانی فراگیر که همه کودکان، از جمله کودکان پناهنده، کودکان کار، و خانوارهای بی‌سرپرست را پوشش دهد.

شبکه مددکاری اجتماعی در جهت شناسایی و پیگیری موارد مربوط به کودکان در معرض خشونت، ترک تحصیل کرده، یا کودک‌همسر.

پوشش بیمه بیکاری برای زمانی که سرپرست خانواده شغل خود را از دست می‌دهد.

خدمات سلامت روان در مدارس به‌طور سیستماتیک و نه پراکنده

حمایت‌های نقدی هدفمند برای حمایت از کودکان

اما سیستم‌های حمایت اجتماعی در ایران به گفته یونیسف، هنوز با مشکلات و نواقص جدی مواجه هستند.

 تحریم‌

تحریم‌های اقتصادی اغلب به‌عنوان ابزار سیاسی بین دولت‌ها تعریف می‌شوند، اما در حقیقت شهروندان عادی به ویژه اقشار به حاشیه رانده شده، زنان سرپرست خانواده و کودکان بیشترین آسیب را متحمل می‌شوند.

یک مرور نظام‌مند که در سال ۲۰۲۴ در مجله داروشناسی اعصاب و روان مجارستان منتشر شد، ده مطالعه را بررسی کرد و نتیجه گرفت که تحریم‌های فشرده از سال ۲۰۱۲ تاکنون تأثیر منفی و مستقیم بر سلامت روانی شهروندان ایرانی داشته است. همچنین پژوهش‌های بین‌المللی در حوزه روان‌شناسی خانواده نشان می‌دهند که استرس مزمن والدین بر کیفیت فرزندپروری و سلامت روان کودکان تأثیر می‌گذارد، رابطه‌ای که در شرایط فشار اقتصادی شدید، مانند آنچه در ایران امروز جریان دارد، اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند.

مسیر آسیب از تحریم به کودک، مستقیم نیست، اما روشن است:

تورم و فقر ← فشار روانی والدین ← کیفیت فرزندپروری پایین‌تر ← آسیب‌پذیری بیشتر کودک

گزارش یونیسف در سال ۲۰۲۴ بیانگر آن است که بر اساس سطح درآمد تعیین‌شده توسط دولت، ۳۰ درصد جمعیت ایران زیر خط فقر زندگی می‌کنند. این گزارش در عین حال اشاره می‌کند که اگر فقر را چندبعدی بسنجیم، یعنی دسترسی به بهداشت، آموزش، و سایر نیازهای پایه را هم در نظر بگیریم، وضعیت در دو دهه گذشته بهبود داشته، اما سرعت این بهبود در سال‌های اخیر به‌طور قابل توجهی کند شده است. همین گزارش بر اساس بررسی ۲۰۲۱-۲۰۲۲ اذعان می‌دارد که کمبود ویتامین آ در ۱۹ درصد کودکان زیر پنج سال در استان‌های محروم‌تر وجود دارد.

این ارقام در کشوری با منابع نفتی و طبیعی قابل توجه، پرسشی جدی درباره نقش همزمان سوءمدیریت و فشار تحریم مطرح می‌کند.

جنگ و بی‌ثباتی امنیتی: آموزش در سایه هراس

گزارش‌ها نشان می‌دهد که نظام آموزشی ایران از کرونا تا جنگ در چرخه‌ای پیوسته از اختلال گرفتار شده است، تعطیلی‌های مکرر به دلیل کرونا، بحران انرژی، آلودگی هوا، و جنگ که در نتیجه آن مدارس تعطیل، کلاس‌ها به فضای مجازی منتقل شده، و اینترنت در اوج نیاز دانش‌آموزان با مشکلات جدی از جمله قطعی مواجه بوده است. اما پیامدهای جنگ اخیر از همه موارد پیشین ملموس‌تر است: در چهل روز جنگ اسفند ۱۴۰۴ تا فروردین ۱۴۰۵، ۲۴۱ دانش‌آموز و ۵۶ معلم کشته شدند، و ۱۲۰۰ مدرسه در سراسر کشور دچار تخریب جدی شد. کارشناسان هشدار می‌دهند که گسست آموزشی ناشی از این بحران‌های انباشته، پیامدی به‌مراتب پایدارتر از خود جنگ خواهد داشت.

امنیتی‌سازی جامعه: وقتی فضای عمومی برای نوجوان ناامن می‌شود

یکی از کمتر دیده‌شده‌ترین آسیب‌ها، اثر امنیتی‌سازی فضای عمومی بر رشد نوجوانان است.

نوجوانی دوره‌ای است که هویت فرد در تعامل با دیگران شکل می‌گیرد. این فرایند نیاز به فضاهای اجتماعی امن، خیابان، پارک، فعالیت گروهی، دسترسی آزاد به اطلاعات  دارد و امنیتی شدن روزافزون این فضاها، خود نوعی محدودیت ساختاری بر رشد اجتماعی نسل جوان محسوب می‌شود.

برای نوجوانانی که اینترنت آزاد ندارند، گردهمایی عمومی محدود است، و صدا و سیما یا رسانه‌های رسمی را نمی‌پذیرند، فضای خلأ اطلاعاتی و انزوای اجتماعی ایجاد می‌شود که می‌تواند خود عاملی در جهت ایجاد افسردگی و اضطراب در کودک و نوجوان باشد.

قطع اینترنت: محرومیت دیجیتال در قرن ۲۱

قطع اینترنت، چه برای مدیریت بحران سیاسی، چه در دوره‌های تنش نظامی، در ایران به یک ابزار حکمرانی تبدیل شده است. اما این ابزار عواقبی دارد که برنامه‌ریزان سیاسی کمتر محاسبه می‌کنند:

برای کودک و نوجوان، فقدان دسترسی به اینترنت به معنای مدرسه مجازی بدون اینترنت، تکلیف درسی بدون امکان تحقیق و آموزش معلق است. اما برای کودکانی که نیازهای ویژه دارند، آسیب عمیق‌تر است. کودکان در طیف اوتیسم، کودکان با اختلالات یادگیری، یا کودکانی با درمان‌های منظم و تخصصی، وابستگی مستقیم به جلسات آنلاین با درمانگر داشته و به ارتباط با مدرسه‌های تخصصی، یا دسترسی به محتوای آموزشی سازگار با نیازشان، احتیاج دارند. قطع شدن این ارتباط در دوره‌های حساس رشد، به معنای توقف ناگهانی یک برنامه درمانی است که پیوستگی‌ آن شرط اثربخشی‌اش است.

سلامت روان: بحران پنهان

بر اساس یک طرح ملی بررسی سلامت روان در ایران که با مشارکت ۲۵۰ روان‌پزشک در سراسر کشور انجام شده، بیش از ۱۰ درصد از کودکان ایرانی مستقیماً با اختلالات اضطرابی مواجه هستند.

پس از جنگ دوازده روزه خرداد ۱۴۰۴، یونیسف گزارش داد که حدود ۴۰ درصد از کودکان و نوجوانان در مناطق درگیر به حمایت روانی-اجتماعی نیاز دارند. یونیسف در واکنش به این بحران با جمعیت هلال احمر ایران همکاری کرد: بیش از ۹۰ هزار تماس مشاوره‌ای برقرار شد، بیش از ۳۰۰ نفر در ۲۳ منطقه آسیب‌دیده خدمات روانی ارائه دادند، و ۴۰۰ مرکز با تجهیزات آموزشی و تفریحی برای کودکان راه‌اندازی شدند.

سازمان جهانی بهداشت تخمین می‌زند که حداقل ۱۰ درصد از کسانی که رویدادهای آسیب‌زا در مناطق جنگی تجربه می‌کنند، دچار مشکلات جدی سلامت روان می‌شوند و ۱۰ درصد دیگر دچار رفتارهایی می‌شوند که توانایی عملکرد عادی‌شان را مختل می‌کند.

اما آنچه این ارقام نشان نمی‌دهند، شکاف عمیق میان نیاز و ظرفیت است. گزارش سالانه یونیسف ۲۰۲۴ نشان می‌دهد که در طول یک سال، ۱۲ هزار نوجوان در سراسر ایران از خدمات سلامت روانی-اجتماعی بهره‌مند شدند، رقمی که در برابر میلیون‌ها کودک تحت فشار، بخش بسیار کوچکی از نیاز واقعی را پوشش می‌دهد.

در حقیقت، کودک و نوجوان، فشار روانی ناشی از جنگ، فقر، قطع اینترنت، و امنیتی‌سازی فضای عمومی را همزمان تجربه می‌کند، در حالی که سیستم حمایتی پیشگیرنده که باید او را تحت پوشش قرار دهد، به اندازه کافی کارآمد نیست. این ترکیب، بحران انباشته در کنار ظرفیت ناکافی، می‌تواند سلامت روان یک نسل را تحت تاثیر قرار دهد.

دختران: آسیب مضاعف در سیستمی که آن‌ها را نمی‌بیند

تمام آنچه گفته شد برای تمام کودکان صادق است. اما دختران، به دلایل ساختاری روشن، در معرض آسیب‌های مضاعف قرار دارند:

ترک تحصیل

گزارش یونیسف ۲۰۲۴ تصریح می‌کند که در مناطق روستایی، دسترسی به آموزش برای دختران نسبت به پسران دشوارتر است. همین گزارش کمبود معلم و کلاس‌های پرجمعیت را از چالش‌های اصلی نظام آموزشی می‌داند. پژوهش‌های بین‌المللی یونیسف و بانک جهانی نشان می‌دهند که در شرایط فشار اقتصادی، خانواده‌ها در بسیاری از کشورهای کم‌درآمد آموزش پسران را بر دختران اولویت می‌دهند، الگویی که شواهد موجود از ایران هم آن را تأیید می‌کند.

کودک‌همسری

بر اساس داده‌های مرکز آمار ایران، سالانه به‌طور میانگین ۱۳۵ هزار ازدواج دختران زیر ۱۸ سال در ایران ثبت می‌شود و این تنها موارد رسمی است. در سال ۱۴۰۱ حدود ۲۷ هزار دختر زیر ۱۵ سال ازدواج کردند. کارشناسان هشدار می‌دهند که آمار واقعی به دلیل ثبت‌نشدن بسیاری از ازدواج‌های کودکان، بیشتر از این است. شواهد نشان می‌دهد فشار اقتصادی این آمار را تشدید می‌کند، الگویی که در دوران کرونا و با وخامت وضع معیشتی به‌وضوح مشاهده شد.

پیامدهای این ازدواج‌ها اما ساده نیست: ترک تحصیل، خشونت خانگی، حاملگی‌های پرخطر در سنین پایین، و انزوای اجتماعی عمیق.

کار کودک

کار کودک یکی دیگر از پیامدهای مستقیم فشار اقتصادی است که اغلب در بحث‌های عمومی نادیده می‌ماند. برآوردها نشان می‌دهد تعداد کودکان کار در ایران بین یک میلیون و ششصد هزار تا دو میلیون و صد هزار نفر است،هرچند به دلیل اینکه بخش بزرگی از این کار در خانه یا کارگاه‌های غیررسمی اتفاق می‌افتد و ثبت نمی‌شود، آمار دقیقی در دسترس نیست. این پدیده برای دختران شکل متفاوتی دارد: بر اساس آمار بهزیستی، از سن بلوغ به بعد خانواده‌ها کمتر اجازه می‌دهند دختران در خیابان یا مشاغل سخت حضور داشته باشند، در عوض، آنها بیشتر در خانه کار می‌کنند. کار خانگی اجباری کودکان دختر نه در آمار رسمی و نه در گزارش‌های رسانه‌ای دیده می‌شود، اما پیامدش قطع تحصیل، انزوا، و از دست رفتن دوران کودکی‌ست.

  فقر بین نسلی

آنچه این بحران را به‌ویژه نگران‌کننده می‌کند، ماهیت چرخه‌ای آن است:

دختری که از مدرسه محروم شده، ممکن است در سنین پایین مجبور یا تشویق به ازدواج شود و در نتیجه، علاوه بر تجربه خطرات روانی و فیزیکی مربوط به بارداری در نوجوانی، و نداشتن مهارت‌های شغلی یا آموزش مناسب، احتمالا در آینده نیز امکانات کمتری از لحاظ فرهنگی و اقتصادی برای فرزندانش در دسترس خواهد داشت و چرخه دوباره تکرار خواهد شد.

اقتصاددانان توسعه از این چرخه تحت عنوان «تله فقر بین‌نسلی» نام می‌برند، چرخه‌ای که در آن محرومیت از نسلی به نسل بعد منتقل می‌شود. شواهد موجود از ایران ، ترک تحصیل دختران، کودک‌همسری، و فقر انباشته، با الگوی مزبور همخوانی دارند.

سخن پایانی، آنچه در ایران امروز اتفاق می‌افتد صرفاً یک بحران لحظه‌ای نیست. هر سالی که کودکان بدون آموزش مناسب، سلامت روان در معرض خطر، بدون دسترسی به اطلاعات و امنیت اقتصادی رشد می‌کنند، بخشی از سرمایه انسانی آینده کشور به‌طور برگشت‌ناپذیر از دست می‌رود.

کودکانی که امروز در مدارس مجازی با مشکلات فراوان درس می‌خوانند، در ده سال آینده نیروی کار جامعه‌اند. دخترانی که در سنین کودکی و نوجوانی مجبور یا تشویق به ازدواج می‌شوند، مادران نسل بعدی هستند. نوجوانانی که امروز زیر فشار اضطراب و محرومیت اطلاعاتی رشد می‌کنند، شهروندان آینده این کشورند.

در این معنا، آنچه «بحران کودکان» نام دارد، در واقع بحران آینده ایران است، بحرانی که هر روز عمیقتر شده و در عین حال کمتر از آنچه باید، دیده می‌شود.

تفاوت میان همدلی و تملکِ رنجِ دیگری

راهنما به زبان ساده برای نوجوانان

دسته‌ها
کودک و نوجوان

همدلی چیست؟

همدلی یعنی بتوانیم خودمان را جایِ یک نفر دیگر بگذاریم و احساس او را بفهمیم. یعنی فقط نگوییم «می‌فهمم ناراحتی»، بلکه واقعاً تلاش کنیم حس او را درک کنیم.

مثال ساده: دوستت در امتحان نمره کم گرفته و ناراحت است. همدلی یعنی به جای مسخره کردن یا بی‌تفاوت بودن، سعی کنی بفهمی چرا ناراحت است و احساسش را جدی بگیری.

همدلی سیاسی یعنی چه؟

همدلی سیاسی یعنی در مسائل اجتماعی و سیاسی هم بتوانیم خودمان را جای گروه‌های مختلف مردم بگذاریم؛ حتی اگر با آن‌ها هم‌نظر نباشیم.

یعنی:

  • فقط از دید خودمان نگاه نکنیم.
  • سعی کنیم بفهمیم چرا یک گروه خاص چنین فکری می‌کند.
  • مشکلات و نگرانی‌های دیگران را جدی بگیریم.

مثال ساده: اگر عده‌ای به خاطر گرانی ناراحت‌اند و عده‌ای دیگر نگران امنیت هستند، همدلی سیاسی یعنی هر دو نگرانی را بفهمیم، نه اینکه فقط بگوییم «فقط نظر من درست است».

تملک رنجِ دیگری چیست؟

تملک رنجِ دیگری یعنی اینکه درد و ناراحتیِ یک نفر را طوری بیان کنیم یا رفتار کنیم که انگار آن درد مالِ ماست، نه او.

به زبان ساده‌تر یعنی به جای اینکه بگذاریم خودِ آن فرد درباره‌ی ناراحتی‌اش حرف بزند، ما جلو بیفتیم و بگوییم:

«من بهتر می‌دانم تو چه می‌کشی!»

یا حتی طوری رفتار کنیم که توجه از او برداشته شود و به سمت ما بیاید.

مثال ساده: دوستت دارد درباره‌ مشکل جدی‌اش حرف می‌زند و تو به جای گوش دادن، شروع کنی داستان خودت را تعریف کردن و بگویی:

«اوه این که چیزی نیست، من خیلی بدترش را تجربه کرده‌ام!» اینجا ناخواسته رنج او را «تصاحب» کرده‌ای؛ یعنی به جای اینکه تمرکز روی درد او باشد، بحث را به خودت منتقل کرده‌ای.

تفاوت تملک رنج دیگری با همدلی

  • همدلی یعنی دردِ او را بفهمی و به خودش فضا بدهی.
  • تملک رنج یعنی دردِ او را به نامِ خودت ثبت کنی یا مرکز توجه را از او بگیری.

سانتیمانتالیسم چیست؟

• سانتیمانتالیسم یعنی تصمیم‌گیری و قضاوت بیشتر بر اساس احساسات تا منطق و بررسی دقیق.

وقتی کسی به جای اینکه با دلیل و فکر منطقی نظر بدهد، بیشتر با احساساتش واکنش نشان می‌دهد می‌گوییم دچار سانتیمانتالیسم شده است.

سانتیمانتالیسم سیاسی

در سیاست، سانتیمانتالیسم یعنی اینکه مردم یا سیاستمدارها به جای توجه به آمار، واقعیت‌ها و نتایج واقعی، بیشتر با احساساتی مثل خشم، ترس، غرور ملی یا دلسوزی تصمیم بگیرند.

مثال ساده:

  • یک سیاستمدار فقط با حرف‌های احساسی مثل «ما بهترین کشور دنیا هستیم و همه دشمن ما هستن!» سعی می‌کند مردم را هیجان‌زده کند.
  • یا مردم بدون اینکه برنامه‌های یک نامزد انتخاباتی را بررسی کنند، فقط چون حرف‌هایش احساساتشان را تحریک می‌کند به او رأی بدهند.

احساسات نه تنها بد نیستند بلکه لازم هم هستند. اما اگر فقط با احساس و بدون منطق تصمیم بگیریم، ممکن است در آینده این انتخاب‌ها به ضررمان تمام شود.

همدلی اصیل در برابر سانتیمانتالیسم

  • همدلی واقعی یعنی قبول کنیم که ما نمی‌توانیم دقیقاً همان دردی را که یک نفر کشیده، تجربه کنیم. می‌توانیم ناراحت و عصبانی شویم، حتی از شدت ناراحتی خوابمان نبرد یا دچار مشکلات جدی روان‌شناختی شویم؛ اما این با آنکه بگوییم «درد او دقیقاً درد من است» فرق دارد.

وقتی رنج و فاجعه تبدیل به شعار و حرف‌های احساسیِ اغراق‌آمیز می‌شود، یک خطر پیش می‌آید: ”به‌جای اینکه به آن فاجعه احترام بگذاریم، کم‌کم آن را به چیزی نمایشی و مصرفی تبدیل می‌کنیم.“

در این حالت، فاجعه بر اثر تکرار شعاری، اثرگذاری خود را از دست می‌دهد. چیزی که می‌توان آن را «کم‌ارزش شدن یا عادی شدن فاجعه» نامید.

نمونه جملات احساسی در خارج از کشور:

«هم‌وطن، تو آن‌جا گلوله می‌خوری، من این‌جا می‌میرم!»

خیلی وقت‌ها شعارها، هشتگ‌ها و جملات از سر احساس واقعی، نگرانی و پیوند عاطفی گفته می‌شوند. اما از نظر تحلیلی، بهتر است بین «همبستگی» و «اغراق احساسی» مرز گذاشت.

فاصله جغرافیایی ≠ فاصله اخلاقی

خارج از کشور بودن، به معنی بی‌مسئولیتی یا بی‌احساسی نیست.

  • دیاسپورا ( مردمی که از کشورِ اصلی‌شان مهاجرت کرده‌اند، اما هنوز با آن کشور از نظر هویتی، فرهنگی یا سیاسی ارتباط دارند)، می‌تواند نقش رسانه‌ای، حمایتی، مالی و سیاسی مهمی داشته باشد. اما مشکل زمانی است که فاصله‌ی امن، زمینه‌ی حرف‌های تندِ بی‌هزینه شود؛ مثلاً دفاع از جنگ یا حمله، در حالی که هزینه‌ی مستقیم آن بر دوش دیگران است.
  • شعاری مثل «جانم فدای ایران» حسِ قوی و سابقه‌ی تاریخی دارد.

اما وقتی در جایی امن و بدون خطر تکرار شود، ممکن است کم‌کم مرگ و فدا شدن را شبیه یک تصویر شاعرانه و قشنگ نشان دهد.

اینجا یک تناقض به وجود می‌آید:

اگر واقعاً «جان» در میان است، چرا هزینه‌ی واقعی را فرد دیگری می‌دهد؟

مسئولیت گفتار

  • خشم بد نیست.

خیلی وقت‌ها خشم از بی‌عدالتی باعث حرکت و تغییر شده و آدم‌ها را از بی‌تفاوتی بیرون می‌آورد.

  • اما خشمِ بدون تفکر می‌تواند مشکل‌ساز شود.

وقتی کسی در جای امن حرف تند می‌زند و فرد دیگری در خطر است، ممکن است هزینه‌ی آن حرف را دیگری بدهد.

  • پس حرف زدن مسئولیت دارد.

اگر گفته‌های ما روی جان و زندگی دیگران اثر می‌گذارد، باید با دقت و آگاهی بیان شود، نه فقط از روی هیجان.

سکوتی به قامت یک کودک

فرو ریختن ساختارهای حمایت از کودکان

دسته‌ها
کودک و نوجوان

طبق اعلام رسمی رئیس سازمان ملی تعلیم و تربیت کودک، در ۲۸ فروردین ۱۴۰۵، فعالیت تمامی کودکستان‌ها تا اطلاع ثانوی ممنوع است.

این ممنوعیت، هرگونه حضور فیزیکی کودکان در مهدها را شامل شده و در صورت تخلف برخورد می‌شود.

  • دلایل تعطیلی:
    • «شرایط خاص» و وضعیت شرایط جنگی
    • اولویت دادن به حفظ سلامت و امنیت کودکان

در مورد مدارس نیز، از ابتدای اردیبهشت ۱۴۰۵، تمامی مدارس در همه مقاطع و پایه‌ها در سراسر کشور تا اطلاع ثانوی به صورت مجازی و غیرحضوری فعالیت خواهند کرد.

  • آموزش از طریق:
    • شبکه شاد
    • برنامه‌های تلویزیونی
    • بسته‌های آموزشی آفلاین
  • بازگشت به آموزش حضوری، مشروط به «پایدار شدن شرایط عمومی کشور» است.

در نتیجه مدارس تعطیل کامل نیستند، اما کارکرد حضوری‌شان متوقف شده و فقط آموزش از راه دور ادامه دارد.

ایران و کودک آزاری

در ایران، مسیرهای رسمی برای شناسایی و گزارش کودک‌آزاری، مراکزی از جمله اورژانس اجتماعی، مدارس، مراکز درمانی و مراجع قضایی را در بر می‌گیرد. اما این شبکه، حتی در شرایط عادی هم کامل و بی‌نقص نبوده است. دسترسی نابرابر، ابهام در تعریف خشونت، و ضعف در ضمانت اجرا همواره موجب شده که بسیاری از موارد یا اصلاً گزارش نشوند، یا به مداخله مؤثر نرسند.

نکته مهم‌تر این است که حتی در مواردی که خشونت، شناسایی و وارد مسیر قضایی می‌شود، نتیجه لزوماً به تغییر پایدار در وضعیت کودک ختم نمی‌شود. ساختار حقوقی موجود بر اصل تداوم ولایت قهری پدر استوار است، اصلی که سلب آن دشوار و استثنایی است. به این معنا که در عمل، سلب کامل حضانت یا ولایت از پدر به‌ندرت اتفاق می‌افتد؛ مداخلات اغلب موقتی‌اند و در بسیاری از موارد، کودک پس از مدتی به همان محیط خانوادگی بازمی‌گردد، مگر آنکه خشونت بسیار شدید و به‌طور قطعی اثبات شده باشد.

این وضعیت در کنار ابهام قانونی درباره مرز میان «تأدیب» و «خشونت»، باعث می‌شود که حتی پیش از وقوع بحران‌هایی مانند جنگ، بسیاری از کودکان در چرخه‌ای از آسیب باقی بمانند، چرخه‌ای که خروج از آن به‌سادگی ممکن نیست.

پناه‌گاهی که می‌تواند نجات‌دهنده باشد!

همانطور که ذکر شد، مهدکودک و مدرسه، با وجود سیستم قابل نقد، نه صرفا محلی برای یادگیری بلکه جایی‌ست که یک بزرگسالِ آموزش‌دیده مانند معلم، مشاور و ناظم امکان آن را دارد که هرگونه تغییر در رفتار، ظاهر و فیزیک کودک را تشخیص داده، علت را بررسی کرده و در صورت وجود شواهدی مبتنی بر خشونت، بی‌توجهی و آزار، آن را گزارش دهد.

در آمریکا، متخصصان، بیش از دو سوم تمام گزارش‌های کودک‌آزاری را ثبت می‌کنند، و بیشترین سهم در این میان متعلق به کارکنان آموزشی است. یعنی معلمان و مدرسه بزرگ‌ترین منبع شناسایی آزار در بین تمام متخصصان، حتی بیشتر از پزشکان و پلیس هستند.

همچنین، در دوران کووید وقتی بیش از ۵۵ میلیون دانش‌آموز امریکایی به آموزش مجازی منتقل شدند، شناسایی آزار احتمالی برای معلمان بسیار دشوارتر شد. سهم گزارش‌های کارکنان آموزشی در سال ۲۰۲۱ به پایین‌ترین سطح خود رسید، اما با بازگشت دانش‌آموزان به مدارس حضوری در ۲۰۲۲، این عدد دوباره افزایش یافت.

نکته مهم این است که، کاهش گزارش‌دهی به معنای کاهش موارد آزار نیست بلکه بخش‌های اورژانس اطفال، در طول پاندمی، افزایش مراجعه و بستری‌شدن به دلیل کودک‌آزاری را گزارش کرده بودند.

در ایران نیز مدرسه، مهدکودک و نهادهای مدنی، نقش سپری میان کودکان و خشونت خانگی، بی‌توجهی، یا انواع دیگر آسیب ایفا می‌کنند. در این فضاها کودکان نه‌تنها آموزش می‌بینند، بلکه دیده و شنیده می‌شوند و در مواردی حتی نجات پیدا می‌کنند.

در شرایط سرکوب و بحران‌هایی مانند جنگ، این حائل‌ها به‌سرعت از بین می‌روند. تعطیلی مدارس، توقف فعالیت سازمانهای مردم نهاد و محدود شدن جامعه مدنی، به معنای حذف همان شبکه‌ی حمایتی است که می‌تواند نشانه‌های خطر را تشخیص داده و مداخله کند. آموزش آنلاین، با فرض در دسترس بودن، نمی‌تواند جایگزین این کارکرد شود. صفحه‌ی نمایش نمی‌تواند کبودی روی دست یک کودک را ببیند، تغییر رفتار او را در سکوت کلاس حس کرده و یا فرصتی برای گفت‌وگوی امن فراهم کند.

در نتیجه، کودکانی که پیش از بحران نیز در معرض خشونت یا آسیب بوده‌اند، وارد مرحله‌ای از «آسیب ثانویه» می‌شوند. آن‌ها همزمان علاوه بر تجربه ناامنی و بی‌ثباتی در جامعه و خانه؛ دسترسی خود را به تنها فضاهای امن نسبی از دست می‌دهند.

آسیب مضاعف در بحران

وقتی کودکی که پیش از این در معرض خشونت یا بی‌ثباتی بوده، دوباره با یک رویداد آسیب‌زا مواجه می‌شود، سیستم عصبی او که هنوز از ضربه اول بهبود نیافته، توانایی پردازش بحران جدید را ندارد و در نتیجه اختلالات جدی‌تر، ماندگارتر، و سخت‌تری را برای درمان تجربه می‌کند.

در مناطق در حال جنگ مانند ایران، حتی در زمان آتش‌بس هم کودکانِ خانه‌های ناامن، با دو بحران هم‌زمان مواجه‌اند: بحران جنگ در بیرون و بحران خشونت در درون خانه و در این میان، هیچ در امنی برای آنها باز نیست.

در این جریان، کودکان، امکانات زیادی را از دست می‌دهند:

  • برخورداری از حضور بزرگسالی امن که او را ببیند و بشنود،
  • فضایی پیش‌بینی‌پذیر که ثبات ذهنی با خود به همراه آورد،
  • همسالان و روابط اجتماعی ضروری برای رشد،
  • کانال گزارش‌دهی برای خشونت و آزار،
  • امکان کسب هویتی مستقل از خانواده‌ای که شاید ناامن باشد.

در حالی که رسانه درگیر تصاویر جنگ است و دولتی که خود، جامعه مدنی را سرکوب کرده، انگیزه‌ای برای شفافیت ندارد، کودکان، بی‌صدا مانده و آسیبی که به طور پیوسته و در سکوت زندگی آنها را ویران می‌کند، در هیاهو گم می‌شود .

جامعه مدنی سرکوب‌شده

در کشورهایی با جامعه مدنی قوی، حتی وقتی امکانی مانند مدرسه از دسترس خارج می‌شود، امکانات دیگر مثل سازمان‌های مدنی مربوط به کودکان، خطوط اورژانس و مراکز مشاوره همچنان امکان کمک دارند. اما در ایران که جامعه مدنی به دلیل قوانین تنبیهی و محدودیت‌های مالی و سرکوب اجازه فعالیت ندارند، این چرخه تشدید می‌شود. سازمان‌های مردم‌نهاد، مددکاران اجتماعی و فعالان حوزه کودک، اغلب از نخستین نقاط تماس برای شناسایی و حمایت از کودکان در معرض خطر محسوب می‌شوند. حذف یا محدود کردن این گروه‌ها، به معنای نامرئی شدن هرچه بیشترکودکانی‌ست که رنجشان نه ثبت می‌شود و نه پاسخ می‌گیرد.

در دوران قرنطینه، اگرچه تماس‌های اورژانس خشونت خانگی در آرژانتین ۶۷ درصد و در کلمبیا ۱۳۰ درصد بیشتر شد، اما همزمان گزارش‌دهی موارد کودک‌آزاری کاهش یافت، زیرا تماس برقرار کردن برای بزرگسالان نسبت به کودکان راحت‌تر و در دسترس‌تر است. کودک معمولا برای گزارش آزار خودش به یک واسط آموزش‌دیده نیاز دارد.

برای درک پیامدهای واقعی بحران، باید از آمارهای رسمی فراتر رفته و به این پرسش پاسخ دهیم که بر سر کودکانی که پناه‌گاه‌هایشان را از دست داده‌اند، چه خواهد آمد؟

زندگی در سایه طنابِ دار

تحلیلی بر رویه اعدام نوجوانان پس از رسیدن به سن قانونی در ایران

دسته‌ها
کودک و نوجوان

بهنود شجاعی

  1. سن در زمان وقوع جرم: ۱۷ سال
  2. نوع جرم: قتل در جریان یک درگیری خیابانی
  3. روند پرونده:
  • بازداشت و صدور حکم قصاص
  • چند سال حبس در انتظار اجرای حکم
  • تلاش‌های گسترده برای جلب رضایت خانواده مقتول
  • تعویق چندین باره اجرای حکم
  • اجرای حکم: سال ۱۳۸۸، در سن حدود ۲۱ سالگی

به موجب ساز و کارهای حقوقی در ایران، فردی که در سنین زیر ۱۸ سال مرتکب جرم شده و در نتیجه‌ به اعدام محکوم ‌شود، اجرای حکم، تا رسیدن او به سن ۱۸ سالگی به تعویق می‌افتد. این پدیده که می‌توان آن را «اعدام معوق» نامید، در تقاطع حقوق، اخلاق، روان‌شناسی و سیاست قرار داشته و هر یک از این ابعاد، پرسش‌های بنیادینی را پیش روی ما قرار می‌دهد.

تعهدات بین‌المللی و واقعیت داخلی

ایران در سال ۱۳۷۲ کنوانسیون حقوق کودک سازمان ملل را امضا کرد. ماده ۳۷ این کنوانسیون به صراحت اعدام و حبس ابد بدون امکان آزادی برای افرادی که در زمان ارتکاب جرم زیر ۱۸ سال داشته‌اند را ممنوع می‌داند. این تعهد بین‌المللی با آنچه در دادگاه‌های ایران رخ می‌دهد، در تضاد آشکار است.

موضع رسمی جمهوری اسلامی این است که سن مسئولیت کیفری بر اساس بلوغ شرعی تعریف می‌شود؛ ۹ سال برای دختران و ۱۵ سال برای پسران. بر این اساس، کسی که در ۱۶ سالگی مرتکب قتل شده، از نظر فقهی بالغ بوده و مسئولیت کیفری کامل داشته است. با این حال، همین نظام حقوقی گاه اجرای حکم را به بعد از ۱۸ سالگی موکول می‌کند؛ موضعی که خود به نوعی اذعان ضمنی به تمایز میان بلوغ فقهی و بلوغ اجتماعی است.

ماده ۹۱ و شکاف اجرایی

اصلاحات قانون مجازات اسلامی در سال ۱۳۹۲ ماده ۹۱ را به قانون افزود. این ماده مقرر می‌کند که اگر فرد زیر ۱۸ سال درک کاملی از ماهیت جرم نداشته یا در رشد عقلی او تردید وجود داشته باشد، می‌توان مجازات سبک‌تری برای او در نظر گرفت؛ ماده‌ای که اجرای آن کاملاً سلیقه‌ای است و به تشخیص قضاتی واگذار شده که آموزش کافی در زمینه روان‌شناسی رشد دریافت نکرده‌اند. از سوی دیگر معیار روشنی برای سنجش «رشد عقلی» نیز وجود ندارد که در نتیجه‌ی آن، نوجوانی در یک استان ممکن است از این ماده بهره‌مند شود و نوجوانی دیگر با پرونده‌ای مشابه در استانی دیگر، به اعدام محکوم شود.

معضل مفهومی: مجازات چه کسی؟

در این میان یک پرسش بنیادین حقوقی مطرح می‌شود: وقتی فردی جرمی را در ۱۶ سالگی مرتکب شده و در ۲۶ سالگی اعدام می‌شود، آیا دادگاه همان شخص را مجازات می‌کند؟ حقوق کیفری مدرن بر اصل شخصی بودن مجازات استوار است، یعنی به تعبیری مجازات باید متناسب با وضعیت و ویژگی‌های خودِ فرد در زمان ارتکاب جرم باشد، نه صرفاً زمان اجرای حکم؛ اما فاصله ده ساله میان جرم و اجرای حکم، این اصل را به چالش می‌کشد. شخصیت، ارزش‌ها، و حتی ظرفیت‌های عصبی-شناختی یک انسان در فاصله ۱۶ تا ۲۶ سالگی دستخوش تحولات اساسی می‌شود.

زندگی در سایه طناب دار

تصور کنید با هر بار شنیدن نامتان از بلندگوی زندان، ضربان قلبتان از ترس بالا می‌رود و گمان می‌کنید که در یک قدمی مرگ هستید. وکیلی در ملاقات با موکلان نوجوانش در زندان عادل‌آباد شیراز، توصیف می‌کند که این جوانان «هر بار که مسئولان زندان صدایشان می‌زنند، ترس عجیبی وجودشان را فرا می‌گیرد و هر لحظه گمان می‌کنند که می‌خواهند آنها را اعدام کنند.»

روان‌شناسان این وضعیت را «استرس وجودی» می‌نامند؛ حالتی که در آن انسان در لبه دائمی بقا و فنا زندگی می‌کند. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که این نوع استرس آسیب‌های دائمی به قشر پیش‌پیشانی مغز، مرکز تصمیم‌گیری و کنترل هیجانات، وارد می‌کند. به بیان دیگر، محکوم نگه داشتن نوجوان در بلاتکلیفی، خود نوعی شکنجه تدریجی است.

رشد در انزوا

نوجوانی دوره‌ای است که در آن هویت فرد شکل می‌گیرد. اگرچه بسیاری از پژوهش‌ها نشان می‌دهند که مغز انسان تا حدود میانه دهه ۲۰ به بلوغ عملکردی می‌رسد، یافته‌های جدیدتر حاکی از آن است که برخی فرآیندهای تکاملی و تغییرات در شبکه‌های عصبی می‌توانند تا اواخر دهه ۲۰ و حتی اوایل دهه ۳۰ ادامه داشته باشند؛ به‌ویژه در نواحی مرتبط با قضاوت، برنامه‌ریزی و درک پیامدهای بلندمدت. نوجوانی که در سلول‌های انفرادی یا محیط زندان بزرگسالان رشد می‌کند، این فرآیند طبیعی را در محیطی از خشونت، بی‌امیدی و ترور روانی طی می‌کند.

بسیاری از کودک-مجرمان در ایران، که سال‌ها پیش از اجرای حکم در زندان بوده‌اند، گزارش کرده‌اند که از حقوق خود آگاهی کافی نداشته‌اند؛ برخی تحت فشار یا شکنجه وادار به اعتراف شده‌اند، و بسیاری نیز تا لحظات پایانی از زمان اجرای حکم خود بی‌اطلاع مانده‌اند.

قابل ذکر است که که پیامدهای روانیِ این انتظار، تنها به فرد محکوم محدود نمی‌شود. خانواده‌هایی که سال‌ها در وضعیت بلاتکلیفی زندگی می‌کنند، دچار حالتی می‌شوند که برخی متخصصان از آن با عنوان «عزاداریِ معلق» یاد می‌کنند؛ وضعیتی که در آن نه امکان ادامه‌ دادن عادی زندگی وجود دارد و نه امکان کنار آمدن با فقدان.

ابزاری برای سرکوب سیاسی

در جریان اعتراضات آبان ۱۳۹۸ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱، شمار قابل توجهی از بازداشت‌شدگان، نوجوان بودند. گزارش سازمان دیده‌بان حقوق بشر نشان می‌دهد که کودکان متهم به «محاربه» و «افساد فی‌الارض» شدند؛ اتهاماتی مبهم که می‌توانند مجازات مرگ به دنبال داشته باشند.

بر اساس قوانین ایران، رسیدگی به جرائم افراد زیر ۱۸ سال باید در دادگاه‌های اطفال و نوجوانان انجام شود. با این حال، گزارش‌ها نشان می‌دهد که بسیاری از این نوجوانان در دادگاه‌های انقلاب محاکمه شده‌اند؛ اغلب بدون دسترسی به وکیل منتخب، و گاه بر پایه اعترافاتی که تحت فشار، تهدید و شکنجه اخذ شده است.

این امر، نشان از تغییر الگوها دارد. اگر در گذشته، نوجوانان بیشتر در چارچوب پرونده‌های غیرسیاسی و عمدتاً به دلیل جرائمی مانند قتل با چنین احکامی مواجه می‌شدند، در سال‌های اخیر، به‌ویژه در بستر اعتراضات، سرنوشت بسیاری از آن‌ها اساساً پیش از رسیدن به مرحله دادرسی، در خیابان و با گلوله رقم خورده است. این پدیده را می‌توان نوعی «سرکوب نسلی» دانست، به‌عنوان توصیفی از الگویی که در آن، فشار و مجازات به‌گونه‌ای اعمال می‌شود که یک گروه سنی خاص را هدف قرار دهد.

در این چارچوب، صدور یا تهدید به احکام سنگین برای معترضان جوان، پیامی روشن به یک نسل منتقل می‌کند: هزینه اعتراض می‌تواند بسیار سنگین باشد. چنین رویکردی در تاریخ نظام‌های اقتدارگرا نیز دیده شده است؛ جایی که هدف، نه فقط کنترل افراد، بلکه مهار نسلی است که با دسترسی گسترده‌تر به اطلاعات و تجربه‌های جهانی، مطالباتی متفاوت از چارچوب‌های موجود دارد. این تغییر، توجه را از مسئله «چگونگی مجازات» به پرسشی عمیق‌تر جلب می‌کند: آیا آن‌چه در نهایت دنبال می‌شود، اجرای عدالت است یا آن‌که عدالت، خود به ابزاری برای اعمال قدرت تبدیل شده است؟

پرسش‌های بدون پاسخ

اعدامِ به‌تعویق‌افتاده، ما را با پرسش‌هایی روبه‌رو می‌کند که پاسخ‌های ساده‌ای ندارند؛ پرسش‌هایی در دل تنش میان اجرای بی‌چون‌وچرای قانون و ضرورت درک پیچیدگی‌های انسانی، میان تعهدات بین‌المللی و ادعای حاکمیت ملی، و میان عدالت کیفری به‌عنوان یک سازوکار رسمی و اخلاق اجتماعی به‌عنوان معیاری برای سنجش آن. در چنین چارچوبی، سیستمی که فردی را در نوجوانی بازداشت می‌کند، سال‌ها در وضعیت تعلیق نگه می‌دارد، گذار او به بزرگسالی را نظاره می‌کند و در نهایت همان حکم را اجرا می‌کند، دیگر صرفاً با «مجازات» سر و کار ندارد. در این‌جا، زمان خود به ابزار مجازات بدل می‌شود و هویت انسانی،که در این فاصله دگرگون شده، نادیده گرفته می‌شود؛ وضعیتی که نشان می‌دهد مسئله، تنها اجرای یک حکم نیست، بلکه مواجهه با شکلی از قدرت است که می‌کوشد بر زندگی، بر زمان، و حتی بر امکان تغییر انسان سلطه پیدا کند.

کودکان بی‌سرپرست و تجربه‌ی آسیب دوباره

دسته‌ها
کودک و نوجوان

سال ۱۹۹۲، در جنگ بوسنی، کارکنان یک پرورشگاه در سارایوو باید تصمیمی می‌گرفتند:

آیا کودکان را فوراً به خانواده‌های داوطلب بسپارند یا آن‌ها را کنار هم نگه دارند؟

تصمیم ساده‌ای نبود. در آن پرورشگاه حدود ۸۰ کودک زندگی می‌کردند. بعضی از آن‌ها والدینشان را در جنگ از دست داده بودند. بعضی اصلاً هیچ خانواده‌ای نداشتند.

برای خیلی از آن‌ها تنها چیز ثابت زندگی‌شان، دوستان و مربی‌هایی بود که سال‌ها می‌شناختند. شب‌ها وقتی صدای انفجار می‌آمد اولین کاری که بچه‌ها می‌کردند این بود که تخت‌هایشان را نزدیک هم بکشند. یکی از مربی‌ها بعدها گفت:

«بیشتر از صدای بمب، بچه‌ها از این می‌ترسیدند که از هم جدا شوند.»

هجده سال بعد، در سال ۲۰۱۰، بعد از زلزله بزرگ پورتو پرنس در هائیتی، امدادگران وارد مراکز نگهداری کودکان شدند. ساختمان‌ها آسیب دیده بودند و بسیاری از کودکان باید جابه‌جا می‌شدند.

در همان روزها سازمان‌ها و خانواده‌های زیادی در کشورهای دیگر برای انتقال کودکان اعلام آمادگی کردند. موجی از همدلی شکل گرفته بود، اما خیلی زود یک مشکل جدی آشکار شد. در میان کودکانی که برای انتقال معرفی شده بودند، بعضی اصلاً یتیم نبودند. آن‌ها فقط در شلوغی و آوارگی بعد از زلزله از خانواده‌هایشان جدا شده بودند.

یکی از امدادگران بعدها گفت:

«در بحران‌ها پیدا کردن خانواده‌ها سخت می‌شود. اگر در تصمیم‌گیری عجله کنیم ممکن است کودکانی را برای همیشه از خانواده‌شان جدا کنیم.»

سال‌ها بعد، در بهار ۲۰۲۰، وقتی پاندمی COVID-19 بسیاری از کشورها را تعطیل کرد، درهای بسیاری از مراکز نگهداری کودکان بسته شد.

داوطلبان دیگر اجازه ورود نداشتند. دیدارها متوقف شد و بعضی از کودکان هفته‌ها فقط در همان ساختمان زندگی کردند.

مددکار اجتماعی دیگری بعدها نقل می‌کند:

«ما فکر می‌کردیم بزرگ‌ترین مشکل ویروس است. اما خیلی زود فهمیدیم بچه‌ها بیشتر از هر چیز از تنهایی و قطع رابطه با آدم‌هایی که می‌شناختند رنج می‌برند.»

برای بعضی از کودکان، آخرین چیزهایی که از زندگی قبلی‌شان باقی مانده، دوستان و مربی‌هایی هستند که هنوز کنارشان قرار دارند. گاهی محافظت از همین رابطه‌ها مهم‌ترین شکل کمک است.

در روایت‌های موجود از سه بحران نام برده شد:

جنگ، زلزله، و یک بیماری همه‌گیر.

اما پرسش‌های مشترکی در مورد همه آن‌ها مطرح است:

برای کودکانی که خانواده ندارند، مهم‌ترین چیز در بحران چیست؟ امنیت فوری؟ یک خانه جدید؟ یا حفظ همان رابطه‌های آشنایی که هنوز برایشان باقی مانده است؟

هنگام بحران،تصمیم‌ها باید خیلی سریع گرفته شوند. در همین لحظه معمولاً پیشنهادی مطرح می‌شود:

«هر خانواده سرپرستی موقت یک کودک را به عهده بگیرد.»

در این شرایط، معمولا افکار عمومی هم کمک کردن را ضروری و از وظایف خود می‌دانند. اما سؤال مهم این است که کمک ما

ثبات بیشتری برای کودک ایجاد می‌کند یا فقط یک تغییر احتمالا اضطراب‌آور دیگر را در زندگی او موجب می‌شود؟

بی‌ثباتی محل نگهداری

این اصطلاح در ادبیات رفاه کودک به جابه‌جایی چندباره محل زندگی کودک در سیستم مراقبتی اشاره دارد.

یعنی مثلاً کودکی که تحت مراقبت دولت یا نهادهای حمایتی است:

  • مدتی در یک پرورشگاه زندگی می‌کند.
  • بعد به یک خانواده جایگزین منتقل می‌شود.
  • بعد دوباره به مرکز دیگری می‌رود.
  • یا به خانه دیگری فرستاده می‌شود.

هر بار این انتقال یک جابه‌جایی محسوب می‌شود. وقتی این تغییرها زیاد شوند، به آن بی‌ثباتی محل نگهداری می‌گویند.

اهمیت موضوع

پژوهشگران متوجه شدند برای بسیاری از کودکان آسیب‌دیده، تکرار این جابه‌جایی‌ها خودش به یک آسیب دوباره تبدیل می‌شود. چون هر انتقال معمولاً یعنی:

  • قطع رابطه با مراقب قبلی
  • جدا شدن از دوستان
  • تغییر مدرسه یا محیط اجتماعی
  • از دست رفتن حس امنیت

کودکی که قبلاً خانواده‌اش را از دست داده و جابه‌جایی‌های متعددی را در سیستم مراقبتی تجربه می‌کند بیشتر در معرض موارد زیر قرار دارد:

  • مشکلات رفتاری
  • اضطراب و افسردگی
  • مشکلات دلبستگی
  • و اختلال در روابط اجتماعی

به همین دلیل یکی از اهداف مهم سیستم‌های حمایتی در بسیاری از کشورها این است که: تعداد جابه‌جایی‌های کودک را تا حد ممکن کاهش دهند.

خطرات تصمیمات شتاب‌زده در بحران

در بسیاری از بحران‌های بزرگ، وقتی سیستم‌های حمایتی از کار می‌افتند، خطرهای دیگری هم برای کودکان ایجاد می‌شود. در میان آوارگی و بی‌نظمی، کودکانی که بدون خانواده یا مراقب باقی می‌مانند می‌توانند به‌راحتی در معرض سوءاستفاده قرار بگیرند. بحران‌ها می‌توانند خطر قاچاق، بهره‌کشی و سوءاستفاده از کودکان را افزایش دهند. وقتی مدارک از بین می‌رود، نظارت کمتر می‌شود و کودکان جابه‌جا می‌شوند، پیدا کردن و محافظت از آن‌ها سخت‌تر می‌شود.

به همین دلیل امروزه در بسیاری از اقدامات بشردوستانه اصرار بر این است که در کنار تأمین غذا و سرپناه، حفاظت از کودکان در برابر سوءاستفاده و قاچاق یکی از اولویت‌های اصلی باشد. سازمان‌هایی مانند یونیسف و نجات کودکان در راهنماهای خود بر ثبت هویت کودکان، ردیابی محل نگهداری آن‌ها و تلاش برای پیدا کردن خانواده یا بستگان تأکید می‌کنند چون در شرایط بی‌ثبات، همین اقدامات ساده می‌تواند از آسیب‌های بزرگ جلوگیری کند.

پدیده «کودک‌سرباز»

در دهه ۱۹۹۰، در جریان جنگ داخلی در سیرالئون، هزاران کودک توسط گروه‌های مسلح ربوده یا جذب شدند. بسیاری از آن‌ها کودکانی بودند که خانواده‌هایشان را در جنگ از دست داده یا در میان آوارگی از آن‌ها جدا شده بودند.

در بعضی موارد این کودکان مجبور می‌شدند:

  • به عنوان سرباز بجنگند.
  • نگهبانی بدهند.
  • یا برای حمل تجهیزات و مهمات استفاده شوند.

بسیاری از آن‌ها پیش از ورود به گروه‌های مسلح تحت فشار شدید، خشونت یا آموزش ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند تا وابستگی‌شان به آن گروه‌ها بیشتر شود.

یکی از کارکنان برنامه‌های بازتوانی بعدها گفت:

«بعضی از این کودکان وقتی پیدا شدند، سال‌ها بود که هیچ زندگی دیگری غیر از جنگ را نمی‌شناختند.»

در بسیاری از جنگ‌ها، در میان آوارگی و بی‌ثباتی، کودکان گاهی به‌راحتی هدف جذب گروه‌های مسلح قرار می‌گیرند.

در برخی کشورها گزارش شده که کودکان آواره یا بی‌سرپرست به عنوان سرباز یا در مواردی دیگر، به منظور تبلیغات یا آموزش ایدئولوژیک مورد استفاده قرار گرفته‌اند.

پدیده «کودک‌سرباز» در چندین درگیری در جهان ثبت شده است. در بسیاری از گزارش‌ها آمده است که کودکانی که از خانواده و شبکه حمایتی خود جدا شده‌اند، بیشتر در معرض چنین خطرهایی قرار می‌گیرند، چون کسی نیست که از آن‌ها محافظت کرده یا برایشان تصمیم بگیرد.

از همین رو، در بسیاری از برنامه‌های حمایت از کودک در بحران‌ها عنوان می‌شود که حفظ پیوندهای خانوادگی و اجتماعی فقط یک مسئله عاطفی نیست؛ گاهی می‌تواند از افتادن کودک در چرخه خشونت و سوءاستفاده جلوگیری کند.

کودکانی که خانواده یا شبکه حمایتی ندارند، در بحران‌ها آسیب‌پذیرترین گروه‌ها هستند. حفظ یا بازسازی همان شبکه‌های انسانی، خانواده، دوستان، مربیان می‌تواند یکی از مهم‌ترین راه‌های محافظت از آن‌ها باشد.

تصمیم‌گیری برای کودک در بحران

در بسیاری از دستورالعمل‌های حمایت از کودک یک اصل ساده وجود دارد:

کمترین جدایی + بیشترین ثبات برای کودک

یعنی:

هدف فقط پیدا کردن یک جای جدید برای کودک نیست، بلکه حفظ روابط انسانی و کاهش جابه‌جایی‌های اوست.

بعد از شروع تهاجم ۲۰۲۲ در اوکراین بسیاری از مراکز نگهداری کودکان مجبور به تخلیه شدند. در برخی عملیات‌ها، به جای پراکنده کردن کودکان در خانواده‌های مختلف، آن‌ها به صورت گروهی، همراه مربیان و مراقبان خودشان و در مراکز موقت در کشورهای همسایه مستقر شدند.

این کار کمک کرد:

  • روابط آشنای کودکان حفظ شود
  • جابه‌جایی‌های مکرر کاهش پیدا کند
  • و مراقبان آشنا همچنان در کنار کودکان بمانند.

اوتیسم در بستر جنگ

دسته‌ها
کودک و نوجوان

مقدمه

اوتیسم، که در ادبیات پزشکی به‌عنوان طیف اوتیسم شناخته می‌شود، نوعی وضعیت عصبی_رشدی است و در رویکردهای جدیدتر به‌عنوان بخشی از تنوع عصبی در نظر گرفته می‌شود؛ به این معنا که افراد این طیف جهان را به شیوه‌ای متفاوت تجربه و پردازش می‌کنند. این تفاوت‌ها اغلب در حوزه‌هایی مانند ارتباط، تعامل اجتماعی و به‌ویژه پردازش حسی نمود پیدا می‌کنند؛ به‌طوری‌که صداهای بلند، نور، لمس‌های ناگهانی یا تغییر در روتین‌های روزمره می‌توانند برای برخی از این کودکان آزاردهنده یا حتی غیرقابل‌تحمل باشند.

لبنان
محمد، ۸ سال دارد. در ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۴ پس از حمله هوایی، خانواده‌اش از خانه‌شان در ضاحیه گریختند. محمد که به روتین و ثبات وابسته بود و ناگهان در تختی ناآشنا، بدون اسباب‌بازی محبوبش و با لباس‌هایی که برایش آزاردهنده بود، قرار گرفت. مادرش می‌گوید زندگی در خانه‌ای مشترک با خانواده‌های آواره برای او طاقت‌فرسا بود، چون دیگران نمی‌دانستند چگونه با کودک در طیف اوتیسم رفتار کنند. پدر هم از گریه و فریادهای شبانه و ناچارشدن به ساعت‌ها ماندن در خیابان حرف می‌زند.جنگ برای این کودکان فقط «ترس از بمباران» نیست؛ بلکه فروپاشی کامل دنیای حسی و روزمره است.


عراق
سامر، کودک ۱۰ ساله عراقی در طیف اوتیسم، در موصل با کمبود شدید خدمات تخصصی روبه‌رو بود؛ پس از تسلط گروه‌های مسلح بر شهر در ۲۰۱۴ و تشدید خشونت، خانواده‌اش در ۲۰۱۵ به لبنان گریختند. گزارش کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان می‌گوید درمان رفتاری و آموزش تخصصی برای کودکان پناهنده طیف اوتیسم بسیار پرهزینه و خدمات حمایتی برای والدین کمیاب است.
جنگ نه تنها کودک را جابه‌جا، بلکه او را از معدود خدمات موجود هم جدا می‌کند و خانواده را به فقر و انزوا هل می‌دهد.

واکنش روانی شدیدتر کودکان طیف اوتیسم
یک مطالعه در سال ۲۰۲۴ روی کودکان در طیف اوتیسم و سایر کودکان نشان داده هر دو گروه علائم بالینی مهم پس از تروما داشتند، اما نمود این علائم در کودکان طیف اوتیسم شدیدتر بوده؛ والدین این کودکان نیز نسبت به قبل از بحران، افسردگی، اضطراب و استرس بیشتری گزارش کرده‌اند.

مطالعه‌ای در سال ۲۰۲۵ بیانگر آن است که تقریباً همه کودکانِ ساکن در مناطق درگیر جنگ و شرکت‌کننده در پژوهش، حداقل یک رویداد آسیب‌زا را تجربه کرده بودند؛ با این حال، کودکان در طیف اوتیسم حتی با سطح مواجهه‌ی مشابه، افزایش قابل‌توجه‌تری در اضطراب نشان دادند؛ به‌ویژه درباره آسیب جسمی، حملات پانیک و ترس از فضاهای بیرونی. این یعنی جنگ فقط یک «استرس بیرونی» نیست؛ برای کودک طیف اوتیسم می‌تواند در سطح تنظیم هیجانی، حس امنیت بدنی، و تحمل محیطی بحران ایجاد کند.

جنگ برای کودکان در طیف اوتیسم معمولاً در پنج سطح عمل می‌کند:

  • شکستن روتین و محیط قابل‌پیش‌بینی؛
  • بمباران حسی از جنس صدای انفجار، شلوغی پناهگاه، نور، جابه‌جایی و تماس بدنی ناخواسته؛
  • قطع درمان و آموزش؛
  • فرسودگی والدین و مراقبان؛
  • حذف‌شدن از اولویت امداد

این پنج‌گانه تقریباً در همه نمونه‌های واقعی تکرار می‌شود.

گزارش‌های یونیسف نشان می‌دهند که بیشتر پژوهش‌هایی که درباره وضعیت کودکان در بحران‌ها انجام شده، فقط روی لحظات حاد و فوری جنگ تمرکز دارند و اطلاعات کمی درباره این موضوع وجود دارد که در ادامه چه بر سر کودکانی می‌آید که از قبل شرایطی مانند اوتیسم داشته‌اند. به‌ویژه، درباره حمایت‌هایی که می‌تواند به این کودکان درجهت برقراری ارتباط بهتر و آرام شدن در شرایط پراسترس کمک کنند، شواهد بسیار محدودی در دست است. این گزارش همچنین تأکید می‌کند که در عمل، برنامه‌های امدادی و بشردوستانه اغلب نیازهای خاص این کودکان را در اولویت قرار نمی‌دهند؛ در نتیجه، میان آنچه آنها واقعاً نیاز دارند و خدماتی که دریافت می‌کنند، فاصله قابل‌توجهی وجود دارد.

کودکان در طیف اوتیسم در ایران
شواهد موجود در مورد ایران پیش از جنگ هم نشان می‌دهد والدین ایرانیِ کودکان طیف اوتیسم با تشخیص نادقیق یا دیرهنگام، حمایت ناکافی، کیفیت پایین برخی خدمات، مشکلات روانی، هزینه بالا، محدودیت پوشش مالی/بیمه‌ای، و حتی حمل‌ونقل نامناسب روبه‌رو بوده‌اند. یک مرور نظام‌مند ۲۰۲۳ درباره تجربه‌ی زیسته‌ی والدین ایرانی می‌گوید این خانواده‌ها از مشکلات تشخیصی و درمانی تا انگ اجتماعی، انزوا و کمبود خواب، کار و فراغت رنج می‌برند؛ مطالعه دیگری درباره وضعیت خدمات در ایران نیز از «نیازهای گسترده برآورده‌نشده» سخن می‌گوید. بنابراین اگر جنگ به قطع برق، اینترنت، جابه‌جایی، تعطیلی مراکز، ناامنی حمل‌ونقل، کمبود دارو، فشار تورمی و کاهش درآمد خانوار اضافه شود، بر روی ساختاری از پیش شکننده سوار می‌شود، ساختاری که حتی در شرایط عادی نیز پاسخگوی نیاز این کودکان نبوده است.

قطع اینترنت و تاثیر آن بر کودکان طیف اوتیسم
در شرایطی که اینترنت به دلایل امنیتی و جنگ به‌طور گسترده قطع می‌شود، یکی از معدود مسیرهای باقی‌مانده برای دسترسی خانواده‌های دارای کودک در طیف اوتیسم به حمایت، آموزش و ارتباط نیز از بین می‌رود. در سال‌های اخیر، بسیاری از خدمات توان‌بخشی، مشاوره والدین، و حتی آموزش‌های روزمره این کودکان به‌صورت آنلاین یا نیمه‌آنلاین ارائه شده‌اند؛ به‌ویژه در شرایط بحران که دسترسی حضوری محدود است. قطع اینترنت، این شبکه‌های حمایتی را ناگهان مختل می‌کند و خانواده را در مواجهه با بحران، عملاً تنها رها می‌کند. در چنین وضعیتی، نه‌تنها امکان دریافت راهنمایی فوری در زمان بروز فروپاشی‌های هیجانی کودک از بین می‌رود، بلکه ارتباط با گروه‌های حمایتی، درمانگران و حتی سایر والدین نیز قطع می‌شود.

از سوی دیگر، برای برخی کودکان در طیف اوتیسم، ابزارهای دیجیتال خود بخشی از روتین و تنظیم هیجانی هستند، از دیدن یک ویدئوی تکراری گرفته تا استفاده از اپلیکیشن‌های ارتباطی یا آموزشی. قطع ناگهانی این دسترسی‌ها می‌تواند خود به‌عنوان یک عامل استرس‌زا عمل کند و به تشدید اضطراب، بی‌قراری یا رفتارهای بحرانی منجر شود. بنابراین، در کنار صداهای جنگ و فروپاشی محیط فیزیکی، «قطع ارتباط دیجیتال» را نیز باید به‌عنوان یکی از عوامل تشدیدکننده‌ی تجربه بحران برای این کودکان در نظر گرفت، عاملی که در ظاهر نامرئی است، اما در عمل، شبکه‌ای از حمایت‌های حیاتی را از بین می‌برد.

در مجموع، شواهد به دست آمده از کشورهایی که جنگ را تجربه کرده‌اند، نشان می‌دهد که برای کودکان در طیف اوتیسم، بحران فقط یک تهدید بیرونی نیست، بلکه ساختارهای پایه‌ای زندگی روزمره را فرو می‌ریزد: روتین‌های قابل‌پیش‌بینی از بین می‌روند، محیط‌های حسی به‌شدت آشفته می‌شوند، و دسترسی به آموزش و مداخلات حمایتی قطع یا محدود می‌گردد. در چنین شرایطی، واکنش‌هایی مانند فروپاشی هیجانی، اضطراب شدید یا کناره‌گیری، نه نشانه «بدرفتاری» بلکه پیامد طبیعی فشار چندلایه‌ای هستند که بر سیستم عصبی کودک وارد می‌شود. این الگو در بافت‌های اقتصادی ضعیف‌تر یا نظام‌های خدماتی محدود، شدت بیشتری می‌گیرد؛ جایی که خانواده‌ها هم‌زمان با ناامنی، فقر، و فرسودگی روانی، بار اصلی مراقبت را به‌تنهایی بر دوش می‌کشند. بنابراین در وضعیت کنونی ایران نیز، خطر اصلی نه فقط خودِ جنگ، بلکه تشدید شکاف‌های از پیش موجود در حمایت از این کودکان و خانواده‌هاست.

در تحلیل وضعیت کودکان در طیف اوتیسم در شرایط جنگ، آنچه کمتر دیده می‌شود، تجربه‌ی زیسته‌ی خود کودک است؛ برای بسیاری از این کودکان، صدا فقط «بلند» نیست، بلکه به‌صورت دردناک و تهدیدکننده درک می‌شود. در چارچوب نظری پردازش حسی، محرک‌هایی مانند انفجار می‌توانند به‌صورت تقویت‌شده و غیرقابل‌تحمل تجربه شوند، به‌گونه‌ای که محیط اطراف نه‌فقط ناامن، بلکه دائماً آزاردهنده و بی‌ثبات می‌شود. در حالی‌که اغلب کودکان از جنگ می‌ترسند، برای برخی کودکان در طیف اوتیسم، خودِ فضا به منبع مداوم تهدید تبدیل می‌شود و این وضعیت در بسترهای اقتصادی ضعیف یا در خانواده‌هایی با منابع محدود، شدت بیشتری می‌یابد.در چنین شرایطی، حتی در ایران امروز، خانواده‌ای که پیش از بحران نیز با محدودیت دسترسی به خدمات توان‌بخشی روبه‌رو بوده، با اختلال در حمل‌ونقل، تعطیلی مراکز و فشار اقتصادی، عملاً امکان تداوم حمایت از کودک را از دست می‌دهد.

در چنین فضایی، مداخله مؤثر الزاماً پیچیده یا پرهزینه نیست، بلکه باید سریع، انعطاف‌پذیر و خانواده‌محور باشد. در سطح خرد، کمک به خانواده‌ها برای ایجاد «ریزروتین‌های پایدار» حتی در شرایط ناپایدار (مثلاً زمان‌های ثابت برای خواب، غذا یا فعالیت آرام)، استفاده از ابزارهای ساده تنظیم حسی مانند هدفون، اشیای آشنا یا فضاهای نیمه‌امن، و آموزش والدین برای مدیریت بحران‌های رفتاری می‌تواند اثر چشمگیری داشته باشد. در سطح میانی، راه‌اندازی خطوط مشاوره تلفنی یا آنلاین، گروه‌های حمایتی والدین، و ارائه بسته‌های راهنمای کوتاه و قابل‌فهم به زبان ساده، به کاهش انزوا و فرسودگی کمک می‌کند. و در سطح کلان، لازم است پاسخ‌های امدادی و سیاستی به‌طور صریح این کودکان را در نظر بگیرند: از طراحی مراکز اسکان با در نظر گرفتن نیازهای حسی، تا تداوم حداقلی خدمات توان‌بخشی و آموزشی. حتی مداخلات کوچک اما هدفمند، اگر به‌موقع و با درک درست از نیازهای این گروه اجرا شوند، می‌توانند از تبدیل یک بحران موقت به آسیب بلندمدت جلوگیری کنند.

نادیده گرفتن این نیازها، به معنای به‌حاشیه‌راندن کودکانی است که پیش از این نیز در حاشیه بوده‌اند.