تفاوت میان همدلی و تملکِ رنجِ دیگری

راهنما به زبان ساده برای نوجوانان

دسته‌ها
کودکان

همدلی چیست؟

همدلی یعنی بتوانیم خودمان را جایِ یک نفر دیگر بگذاریم و احساس او را بفهمیم. یعنی فقط نگوییم «می‌فهمم ناراحتی»، بلکه واقعاً تلاش کنیم حس او را درک کنیم.

مثال ساده: دوستت در امتحان نمره کم گرفته و ناراحت است. همدلی یعنی به جای مسخره کردن یا بی‌تفاوت بودن، سعی کنی بفهمی چرا ناراحت است و احساسش را جدی بگیری.

همدلی سیاسی یعنی چه؟

همدلی سیاسی یعنی در مسائل اجتماعی و سیاسی هم بتوانیم خودمان را جای گروه‌های مختلف مردم بگذاریم؛ حتی اگر با آن‌ها هم‌نظر نباشیم.

یعنی:

  • فقط از دید خودمان نگاه نکنیم.
  • سعی کنیم بفهمیم چرا یک گروه خاص چنین فکری می‌کند.
  • مشکلات و نگرانی‌های دیگران را جدی بگیریم.

مثال ساده: اگر عده‌ای به خاطر گرانی ناراحت‌اند و عده‌ای دیگر نگران امنیت هستند، همدلی سیاسی یعنی هر دو نگرانی را بفهمیم، نه اینکه فقط بگوییم «فقط نظر من درست است».

تملک رنجِ دیگری چیست؟

تملک رنجِ دیگری یعنی اینکه درد و ناراحتیِ یک نفر را طوری بیان کنیم یا رفتار کنیم که انگار آن درد مالِ ماست، نه او.

به زبان ساده‌تر یعنی به جای اینکه بگذاریم خودِ آن فرد درباره‌ی ناراحتی‌اش حرف بزند، ما جلو بیفتیم و بگوییم:

«من بهتر می‌دانم تو چه می‌کشی!»

یا حتی طوری رفتار کنیم که توجه از او برداشته شود و به سمت ما بیاید.

مثال ساده: دوستت دارد درباره‌ مشکل جدی‌اش حرف می‌زند و تو به جای گوش دادن، شروع کنی داستان خودت را تعریف کردن و بگویی:

«اوه این که چیزی نیست، من خیلی بدترش را تجربه کرده‌ام!» اینجا ناخواسته رنج او را «تصاحب» کرده‌ای؛ یعنی به جای اینکه تمرکز روی درد او باشد، بحث را به خودت منتقل کرده‌ای.

تفاوت تملک رنج دیگری با همدلی

  • همدلی یعنی دردِ او را بفهمی و به خودش فضا بدهی.
  • تملک رنج یعنی دردِ او را به نامِ خودت ثبت کنی یا مرکز توجه را از او بگیری.

سانتیمانتالیسم چیست؟

• سانتیمانتالیسم یعنی تصمیم‌گیری و قضاوت بیشتر بر اساس احساسات تا منطق و بررسی دقیق.

وقتی کسی به جای اینکه با دلیل و فکر منطقی نظر بدهد، بیشتر با احساساتش واکنش نشان می‌دهد می‌گوییم دچار سانتیمانتالیسم شده است.

سانتیمانتالیسم سیاسی

در سیاست، سانتیمانتالیسم یعنی اینکه مردم یا سیاستمدارها به جای توجه به آمار، واقعیت‌ها و نتایج واقعی، بیشتر با احساساتی مثل خشم، ترس، غرور ملی یا دلسوزی تصمیم بگیرند.

مثال ساده:

  • یک سیاستمدار فقط با حرف‌های احساسی مثل «ما بهترین کشور دنیا هستیم و همه دشمن ما هستن!» سعی می‌کند مردم را هیجان‌زده کند.
  • یا مردم بدون اینکه برنامه‌های یک نامزد انتخاباتی را بررسی کنند، فقط چون حرف‌هایش احساساتشان را تحریک می‌کند به او رأی بدهند.

احساسات نه تنها بد نیستند بلکه لازم هم هستند. اما اگر فقط با احساس و بدون منطق تصمیم بگیریم، ممکن است در آینده این انتخاب‌ها به ضررمان تمام شود.

همدلی اصیل در برابر سانتیمانتالیسم

  • همدلی واقعی یعنی قبول کنیم که ما نمی‌توانیم دقیقاً همان دردی را که یک نفر کشیده، تجربه کنیم. می‌توانیم ناراحت و عصبانی شویم، حتی از شدت ناراحتی خوابمان نبرد یا دچار مشکلات جدی روان‌شناختی شویم؛ اما این با آنکه بگوییم «درد او دقیقاً درد من است» فرق دارد.

وقتی رنج و فاجعه تبدیل به شعار و حرف‌های احساسیِ اغراق‌آمیز می‌شود، یک خطر پیش می‌آید: ”به‌جای اینکه به آن فاجعه احترام بگذاریم، کم‌کم آن را به چیزی نمایشی و مصرفی تبدیل می‌کنیم.“

در این حالت، فاجعه بر اثر تکرار شعاری، اثرگذاری خود را از دست می‌دهد. چیزی که می‌توان آن را «کم‌ارزش شدن یا عادی شدن فاجعه» نامید.

نمونه جملات احساسی در خارج از کشور:

«هم‌وطن، تو آن‌جا گلوله می‌خوری، من این‌جا می‌میرم!»

خیلی وقت‌ها شعارها، هشتگ‌ها و جملات از سر احساس واقعی، نگرانی و پیوند عاطفی گفته می‌شوند. اما از نظر تحلیلی، بهتر است بین «همبستگی» و «اغراق احساسی» مرز گذاشت.

فاصله جغرافیایی ≠ فاصله اخلاقی

خارج از کشور بودن، به معنی بی‌مسئولیتی یا بی‌احساسی نیست.

  • دیاسپورا ( مردمی که از کشورِ اصلی‌شان مهاجرت کرده‌اند، اما هنوز با آن کشور از نظر هویتی، فرهنگی یا سیاسی ارتباط دارند)، می‌تواند نقش رسانه‌ای، حمایتی، مالی و سیاسی مهمی داشته باشد. اما مشکل زمانی است که فاصله‌ی امن، زمینه‌ی حرف‌های تندِ بی‌هزینه شود؛ مثلاً دفاع از جنگ یا حمله، در حالی که هزینه‌ی مستقیم آن بر دوش دیگران است.
  • شعاری مثل «جانم فدای ایران» حسِ قوی و سابقه‌ی تاریخی دارد.

اما وقتی در جایی امن و بدون خطر تکرار شود، ممکن است کم‌کم مرگ و فدا شدن را شبیه یک تصویر شاعرانه و قشنگ نشان دهد.

اینجا یک تناقض به وجود می‌آید:

اگر واقعاً «جان» در میان است، چرا هزینه‌ی واقعی را فرد دیگری می‌دهد؟

مسئولیت گفتار

  • خشم بد نیست.

خیلی وقت‌ها خشم از بی‌عدالتی باعث حرکت و تغییر شده و آدم‌ها را از بی‌تفاوتی بیرون می‌آورد.

  • اما خشمِ بدون تفکر می‌تواند مشکل‌ساز شود.

وقتی کسی در جای امن حرف تند می‌زند و فرد دیگری در خطر است، ممکن است هزینه‌ی آن حرف را دیگری بدهد.

  • پس حرف زدن مسئولیت دارد.

اگر گفته‌های ما روی جان و زندگی دیگران اثر می‌گذارد، باید با دقت و آگاهی بیان شود، نه فقط از روی هیجان.

سکوتی به قامت یک کودک

فرو ریختن ساختارهای حمایت از کودکان

دسته‌ها
کودکان

طبق اعلام رسمی رئیس سازمان ملی تعلیم و تربیت کودک، در ۲۸ فروردین ۱۴۰۵، فعالیت تمامی کودکستان‌ها تا اطلاع ثانوی ممنوع است.

این ممنوعیت، هرگونه حضور فیزیکی کودکان در مهدها را شامل شده و در صورت تخلف برخورد می‌شود.

  • دلایل تعطیلی:
    • «شرایط خاص» و وضعیت شرایط جنگی
    • اولویت دادن به حفظ سلامت و امنیت کودکان

در مورد مدارس نیز، از ابتدای اردیبهشت ۱۴۰۵، تمامی مدارس در همه مقاطع و پایه‌ها در سراسر کشور تا اطلاع ثانوی به صورت مجازی و غیرحضوری فعالیت خواهند کرد.

  • آموزش از طریق:
    • شبکه شاد
    • برنامه‌های تلویزیونی
    • بسته‌های آموزشی آفلاین
  • بازگشت به آموزش حضوری، مشروط به «پایدار شدن شرایط عمومی کشور» است.

در نتیجه مدارس تعطیل کامل نیستند، اما کارکرد حضوری‌شان متوقف شده و فقط آموزش از راه دور ادامه دارد.

ایران و کودک آزاری

در ایران، مسیرهای رسمی برای شناسایی و گزارش کودک‌آزاری، مراکزی از جمله اورژانس اجتماعی، مدارس، مراکز درمانی و مراجع قضایی را در بر می‌گیرد. اما این شبکه، حتی در شرایط عادی هم کامل و بی‌نقص نبوده است. دسترسی نابرابر، ابهام در تعریف خشونت، و ضعف در ضمانت اجرا همواره موجب شده که بسیاری از موارد یا اصلاً گزارش نشوند، یا به مداخله مؤثر نرسند.

نکته مهم‌تر این است که حتی در مواردی که خشونت، شناسایی و وارد مسیر قضایی می‌شود، نتیجه لزوماً به تغییر پایدار در وضعیت کودک ختم نمی‌شود. ساختار حقوقی موجود بر اصل تداوم ولایت قهری پدر استوار است، اصلی که سلب آن دشوار و استثنایی است. به این معنا که در عمل، سلب کامل حضانت یا ولایت از پدر به‌ندرت اتفاق می‌افتد؛ مداخلات اغلب موقتی‌اند و در بسیاری از موارد، کودک پس از مدتی به همان محیط خانوادگی بازمی‌گردد، مگر آنکه خشونت بسیار شدید و به‌طور قطعی اثبات شده باشد.

این وضعیت در کنار ابهام قانونی درباره مرز میان «تأدیب» و «خشونت»، باعث می‌شود که حتی پیش از وقوع بحران‌هایی مانند جنگ، بسیاری از کودکان در چرخه‌ای از آسیب باقی بمانند، چرخه‌ای که خروج از آن به‌سادگی ممکن نیست.

پناه‌گاهی که می‌تواند نجات‌دهنده باشد!

همانطور که ذکر شد، مهدکودک و مدرسه، با وجود سیستم قابل نقد، نه صرفا محلی برای یادگیری بلکه جایی‌ست که یک بزرگسالِ آموزش‌دیده مانند معلم، مشاور و ناظم امکان آن را دارد که هرگونه تغییر در رفتار، ظاهر و فیزیک کودک را تشخیص داده، علت را بررسی کرده و در صورت وجود شواهدی مبتنی بر خشونت، بی‌توجهی و آزار، آن را گزارش دهد.

در آمریکا، متخصصان، بیش از دو سوم تمام گزارش‌های کودک‌آزاری را ثبت می‌کنند، و بیشترین سهم در این میان متعلق به کارکنان آموزشی است. یعنی معلمان و مدرسه بزرگ‌ترین منبع شناسایی آزار در بین تمام متخصصان، حتی بیشتر از پزشکان و پلیس هستند.

همچنین، در دوران کووید وقتی بیش از ۵۵ میلیون دانش‌آموز امریکایی به آموزش مجازی منتقل شدند، شناسایی آزار احتمالی برای معلمان بسیار دشوارتر شد. سهم گزارش‌های کارکنان آموزشی در سال ۲۰۲۱ به پایین‌ترین سطح خود رسید، اما با بازگشت دانش‌آموزان به مدارس حضوری در ۲۰۲۲، این عدد دوباره افزایش یافت.

نکته مهم این است که، کاهش گزارش‌دهی به معنای کاهش موارد آزار نیست بلکه بخش‌های اورژانس اطفال، در طول پاندمی، افزایش مراجعه و بستری‌شدن به دلیل کودک‌آزاری را گزارش کرده بودند.

در ایران نیز مدرسه، مهدکودک و نهادهای مدنی، نقش سپری میان کودکان و خشونت خانگی، بی‌توجهی، یا انواع دیگر آسیب ایفا می‌کنند. در این فضاها کودکان نه‌تنها آموزش می‌بینند، بلکه دیده و شنیده می‌شوند و در مواردی حتی نجات پیدا می‌کنند.

در شرایط سرکوب و بحران‌هایی مانند جنگ، این حائل‌ها به‌سرعت از بین می‌روند. تعطیلی مدارس، توقف فعالیت سازمانهای مردم نهاد و محدود شدن جامعه مدنی، به معنای حذف همان شبکه‌ی حمایتی است که می‌تواند نشانه‌های خطر را تشخیص داده و مداخله کند. آموزش آنلاین، با فرض در دسترس بودن، نمی‌تواند جایگزین این کارکرد شود. صفحه‌ی نمایش نمی‌تواند کبودی روی دست یک کودک را ببیند، تغییر رفتار او را در سکوت کلاس حس کرده و یا فرصتی برای گفت‌وگوی امن فراهم کند.

در نتیجه، کودکانی که پیش از بحران نیز در معرض خشونت یا آسیب بوده‌اند، وارد مرحله‌ای از «آسیب ثانویه» می‌شوند. آن‌ها همزمان علاوه بر تجربه ناامنی و بی‌ثباتی در جامعه و خانه؛ دسترسی خود را به تنها فضاهای امن نسبی از دست می‌دهند.

آسیب مضاعف در بحران

وقتی کودکی که پیش از این در معرض خشونت یا بی‌ثباتی بوده، دوباره با یک رویداد آسیب‌زا مواجه می‌شود، سیستم عصبی او که هنوز از ضربه اول بهبود نیافته، توانایی پردازش بحران جدید را ندارد و در نتیجه اختلالات جدی‌تر، ماندگارتر، و سخت‌تری را برای درمان تجربه می‌کند.

در مناطق در حال جنگ مانند ایران، حتی در زمان آتش‌بس هم کودکانِ خانه‌های ناامن، با دو بحران هم‌زمان مواجه‌اند: بحران جنگ در بیرون و بحران خشونت در درون خانه و در این میان، هیچ در امنی برای آنها باز نیست.

در این جریان، کودکان، امکانات زیادی را از دست می‌دهند:

  • برخورداری از حضور بزرگسالی امن که او را ببیند و بشنود،
  • فضایی پیش‌بینی‌پذیر که ثبات ذهنی با خود به همراه آورد،
  • همسالان و روابط اجتماعی ضروری برای رشد،
  • کانال گزارش‌دهی برای خشونت و آزار،
  • امکان کسب هویتی مستقل از خانواده‌ای که شاید ناامن باشد.

در حالی که رسانه درگیر تصاویر جنگ است و دولتی که خود، جامعه مدنی را سرکوب کرده، انگیزه‌ای برای شفافیت ندارد، کودکان، بی‌صدا مانده و آسیبی که به طور پیوسته و در سکوت زندگی آنها را ویران می‌کند، در هیاهو گم می‌شود .

جامعه مدنی سرکوب‌شده

در کشورهایی با جامعه مدنی قوی، حتی وقتی امکانی مانند مدرسه از دسترس خارج می‌شود، امکانات دیگر مثل سازمان‌های مدنی مربوط به کودکان، خطوط اورژانس و مراکز مشاوره همچنان امکان کمک دارند. اما در ایران که جامعه مدنی به دلیل قوانین تنبیهی و محدودیت‌های مالی و سرکوب اجازه فعالیت ندارند، این چرخه تشدید می‌شود. سازمان‌های مردم‌نهاد، مددکاران اجتماعی و فعالان حوزه کودک، اغلب از نخستین نقاط تماس برای شناسایی و حمایت از کودکان در معرض خطر محسوب می‌شوند. حذف یا محدود کردن این گروه‌ها، به معنای نامرئی شدن هرچه بیشترکودکانی‌ست که رنجشان نه ثبت می‌شود و نه پاسخ می‌گیرد.

در دوران قرنطینه، اگرچه تماس‌های اورژانس خشونت خانگی در آرژانتین ۶۷ درصد و در کلمبیا ۱۳۰ درصد بیشتر شد، اما همزمان گزارش‌دهی موارد کودک‌آزاری کاهش یافت، زیرا تماس برقرار کردن برای بزرگسالان نسبت به کودکان راحت‌تر و در دسترس‌تر است. کودک معمولا برای گزارش آزار خودش به یک واسط آموزش‌دیده نیاز دارد.

برای درک پیامدهای واقعی بحران، باید از آمارهای رسمی فراتر رفته و به این پرسش پاسخ دهیم که بر سر کودکانی که پناه‌گاه‌هایشان را از دست داده‌اند، چه خواهد آمد؟

زندگی در سایه طنابِ دار

تحلیلی بر رویه اعدام نوجوانان پس از رسیدن به سن قانونی در ایران

دسته‌ها
کودکان

بهنود شجاعی

  1. سن در زمان وقوع جرم: ۱۷ سال
  2. نوع جرم: قتل در جریان یک درگیری خیابانی
  3. روند پرونده:
  • بازداشت و صدور حکم قصاص
  • چند سال حبس در انتظار اجرای حکم
  • تلاش‌های گسترده برای جلب رضایت خانواده مقتول
  • تعویق چندین باره اجرای حکم
  • اجرای حکم: سال ۱۳۸۸، در سن حدود ۲۱ سالگی

به موجب ساز و کارهای حقوقی در ایران، فردی که در سنین زیر ۱۸ سال مرتکب جرم شده و در نتیجه‌ به اعدام محکوم ‌شود، اجرای حکم، تا رسیدن او به سن ۱۸ سالگی به تعویق می‌افتد. این پدیده که می‌توان آن را «اعدام معوق» نامید، در تقاطع حقوق، اخلاق، روان‌شناسی و سیاست قرار داشته و هر یک از این ابعاد، پرسش‌های بنیادینی را پیش روی ما قرار می‌دهد.

تعهدات بین‌المللی و واقعیت داخلی

ایران در سال ۱۳۷۲ کنوانسیون حقوق کودک سازمان ملل را امضا کرد. ماده ۳۷ این کنوانسیون به صراحت اعدام و حبس ابد بدون امکان آزادی برای افرادی که در زمان ارتکاب جرم زیر ۱۸ سال داشته‌اند را ممنوع می‌داند. این تعهد بین‌المللی با آنچه در دادگاه‌های ایران رخ می‌دهد، در تضاد آشکار است.

موضع رسمی جمهوری اسلامی این است که سن مسئولیت کیفری بر اساس بلوغ شرعی تعریف می‌شود؛ ۹ سال برای دختران و ۱۵ سال برای پسران. بر این اساس، کسی که در ۱۶ سالگی مرتکب قتل شده، از نظر فقهی بالغ بوده و مسئولیت کیفری کامل داشته است. با این حال، همین نظام حقوقی گاه اجرای حکم را به بعد از ۱۸ سالگی موکول می‌کند؛ موضعی که خود به نوعی اذعان ضمنی به تمایز میان بلوغ فقهی و بلوغ اجتماعی است.

ماده ۹۱ و شکاف اجرایی

اصلاحات قانون مجازات اسلامی در سال ۱۳۹۲ ماده ۹۱ را به قانون افزود. این ماده مقرر می‌کند که اگر فرد زیر ۱۸ سال درک کاملی از ماهیت جرم نداشته یا در رشد عقلی او تردید وجود داشته باشد، می‌توان مجازات سبک‌تری برای او در نظر گرفت؛ ماده‌ای که اجرای آن کاملاً سلیقه‌ای است و به تشخیص قضاتی واگذار شده که آموزش کافی در زمینه روان‌شناسی رشد دریافت نکرده‌اند. از سوی دیگر معیار روشنی برای سنجش «رشد عقلی» نیز وجود ندارد که در نتیجه‌ی آن، نوجوانی در یک استان ممکن است از این ماده بهره‌مند شود و نوجوانی دیگر با پرونده‌ای مشابه در استانی دیگر، به اعدام محکوم شود.

معضل مفهومی: مجازات چه کسی؟

در این میان یک پرسش بنیادین حقوقی مطرح می‌شود: وقتی فردی جرمی را در ۱۶ سالگی مرتکب شده و در ۲۶ سالگی اعدام می‌شود، آیا دادگاه همان شخص را مجازات می‌کند؟ حقوق کیفری مدرن بر اصل شخصی بودن مجازات استوار است، یعنی به تعبیری مجازات باید متناسب با وضعیت و ویژگی‌های خودِ فرد در زمان ارتکاب جرم باشد، نه صرفاً زمان اجرای حکم؛ اما فاصله ده ساله میان جرم و اجرای حکم، این اصل را به چالش می‌کشد. شخصیت، ارزش‌ها، و حتی ظرفیت‌های عصبی-شناختی یک انسان در فاصله ۱۶ تا ۲۶ سالگی دستخوش تحولات اساسی می‌شود.

زندگی در سایه طناب دار

تصور کنید با هر بار شنیدن نامتان از بلندگوی زندان، ضربان قلبتان از ترس بالا می‌رود و گمان می‌کنید که در یک قدمی مرگ هستید. وکیلی در ملاقات با موکلان نوجوانش در زندان عادل‌آباد شیراز، توصیف می‌کند که این جوانان «هر بار که مسئولان زندان صدایشان می‌زنند، ترس عجیبی وجودشان را فرا می‌گیرد و هر لحظه گمان می‌کنند که می‌خواهند آنها را اعدام کنند.»

روان‌شناسان این وضعیت را «استرس وجودی» می‌نامند؛ حالتی که در آن انسان در لبه دائمی بقا و فنا زندگی می‌کند. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که این نوع استرس آسیب‌های دائمی به قشر پیش‌پیشانی مغز، مرکز تصمیم‌گیری و کنترل هیجانات، وارد می‌کند. به بیان دیگر، محکوم نگه داشتن نوجوان در بلاتکلیفی، خود نوعی شکنجه تدریجی است.

رشد در انزوا

نوجوانی دوره‌ای است که در آن هویت فرد شکل می‌گیرد. اگرچه بسیاری از پژوهش‌ها نشان می‌دهند که مغز انسان تا حدود میانه دهه ۲۰ به بلوغ عملکردی می‌رسد، یافته‌های جدیدتر حاکی از آن است که برخی فرآیندهای تکاملی و تغییرات در شبکه‌های عصبی می‌توانند تا اواخر دهه ۲۰ و حتی اوایل دهه ۳۰ ادامه داشته باشند؛ به‌ویژه در نواحی مرتبط با قضاوت، برنامه‌ریزی و درک پیامدهای بلندمدت. نوجوانی که در سلول‌های انفرادی یا محیط زندان بزرگسالان رشد می‌کند، این فرآیند طبیعی را در محیطی از خشونت، بی‌امیدی و ترور روانی طی می‌کند.

بسیاری از کودک-مجرمان در ایران، که سال‌ها پیش از اجرای حکم در زندان بوده‌اند، گزارش کرده‌اند که از حقوق خود آگاهی کافی نداشته‌اند؛ برخی تحت فشار یا شکنجه وادار به اعتراف شده‌اند، و بسیاری نیز تا لحظات پایانی از زمان اجرای حکم خود بی‌اطلاع مانده‌اند.

قابل ذکر است که که پیامدهای روانیِ این انتظار، تنها به فرد محکوم محدود نمی‌شود. خانواده‌هایی که سال‌ها در وضعیت بلاتکلیفی زندگی می‌کنند، دچار حالتی می‌شوند که برخی متخصصان از آن با عنوان «عزاداریِ معلق» یاد می‌کنند؛ وضعیتی که در آن نه امکان ادامه‌ دادن عادی زندگی وجود دارد و نه امکان کنار آمدن با فقدان.

ابزاری برای سرکوب سیاسی

در جریان اعتراضات آبان ۱۳۹۸ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱، شمار قابل توجهی از بازداشت‌شدگان، نوجوان بودند. گزارش سازمان دیده‌بان حقوق بشر نشان می‌دهد که کودکان متهم به «محاربه» و «افساد فی‌الارض» شدند؛ اتهاماتی مبهم که می‌توانند مجازات مرگ به دنبال داشته باشند.

بر اساس قوانین ایران، رسیدگی به جرائم افراد زیر ۱۸ سال باید در دادگاه‌های اطفال و نوجوانان انجام شود. با این حال، گزارش‌ها نشان می‌دهد که بسیاری از این نوجوانان در دادگاه‌های انقلاب محاکمه شده‌اند؛ اغلب بدون دسترسی به وکیل منتخب، و گاه بر پایه اعترافاتی که تحت فشار، تهدید و شکنجه اخذ شده است.

این امر، نشان از تغییر الگوها دارد. اگر در گذشته، نوجوانان بیشتر در چارچوب پرونده‌های غیرسیاسی و عمدتاً به دلیل جرائمی مانند قتل با چنین احکامی مواجه می‌شدند، در سال‌های اخیر، به‌ویژه در بستر اعتراضات، سرنوشت بسیاری از آن‌ها اساساً پیش از رسیدن به مرحله دادرسی، در خیابان و با گلوله رقم خورده است. این پدیده را می‌توان نوعی «سرکوب نسلی» دانست، به‌عنوان توصیفی از الگویی که در آن، فشار و مجازات به‌گونه‌ای اعمال می‌شود که یک گروه سنی خاص را هدف قرار دهد.

در این چارچوب، صدور یا تهدید به احکام سنگین برای معترضان جوان، پیامی روشن به یک نسل منتقل می‌کند: هزینه اعتراض می‌تواند بسیار سنگین باشد. چنین رویکردی در تاریخ نظام‌های اقتدارگرا نیز دیده شده است؛ جایی که هدف، نه فقط کنترل افراد، بلکه مهار نسلی است که با دسترسی گسترده‌تر به اطلاعات و تجربه‌های جهانی، مطالباتی متفاوت از چارچوب‌های موجود دارد. این تغییر، توجه را از مسئله «چگونگی مجازات» به پرسشی عمیق‌تر جلب می‌کند: آیا آن‌چه در نهایت دنبال می‌شود، اجرای عدالت است یا آن‌که عدالت، خود به ابزاری برای اعمال قدرت تبدیل شده است؟

پرسش‌های بدون پاسخ

اعدامِ به‌تعویق‌افتاده، ما را با پرسش‌هایی روبه‌رو می‌کند که پاسخ‌های ساده‌ای ندارند؛ پرسش‌هایی در دل تنش میان اجرای بی‌چون‌وچرای قانون و ضرورت درک پیچیدگی‌های انسانی، میان تعهدات بین‌المللی و ادعای حاکمیت ملی، و میان عدالت کیفری به‌عنوان یک سازوکار رسمی و اخلاق اجتماعی به‌عنوان معیاری برای سنجش آن. در چنین چارچوبی، سیستمی که فردی را در نوجوانی بازداشت می‌کند، سال‌ها در وضعیت تعلیق نگه می‌دارد، گذار او به بزرگسالی را نظاره می‌کند و در نهایت همان حکم را اجرا می‌کند، دیگر صرفاً با «مجازات» سر و کار ندارد. در این‌جا، زمان خود به ابزار مجازات بدل می‌شود و هویت انسانی،که در این فاصله دگرگون شده، نادیده گرفته می‌شود؛ وضعیتی که نشان می‌دهد مسئله، تنها اجرای یک حکم نیست، بلکه مواجهه با شکلی از قدرت است که می‌کوشد بر زندگی، بر زمان، و حتی بر امکان تغییر انسان سلطه پیدا کند.

کودکان بی‌سرپرست و تجربه‌ی آسیب دوباره

دسته‌ها
کودکان

سال ۱۹۹۲، در جنگ بوسنی، کارکنان یک پرورشگاه در سارایوو باید تصمیمی می‌گرفتند:

آیا کودکان را فوراً به خانواده‌های داوطلب بسپارند یا آن‌ها را کنار هم نگه دارند؟

تصمیم ساده‌ای نبود. در آن پرورشگاه حدود ۸۰ کودک زندگی می‌کردند. بعضی از آن‌ها والدینشان را در جنگ از دست داده بودند. بعضی اصلاً هیچ خانواده‌ای نداشتند.

برای خیلی از آن‌ها تنها چیز ثابت زندگی‌شان، دوستان و مربی‌هایی بود که سال‌ها می‌شناختند. شب‌ها وقتی صدای انفجار می‌آمد اولین کاری که بچه‌ها می‌کردند این بود که تخت‌هایشان را نزدیک هم بکشند. یکی از مربی‌ها بعدها گفت:

«بیشتر از صدای بمب، بچه‌ها از این می‌ترسیدند که از هم جدا شوند.»

هجده سال بعد، در سال ۲۰۱۰، بعد از زلزله بزرگ پورتو پرنس در هائیتی، امدادگران وارد مراکز نگهداری کودکان شدند. ساختمان‌ها آسیب دیده بودند و بسیاری از کودکان باید جابه‌جا می‌شدند.

در همان روزها سازمان‌ها و خانواده‌های زیادی در کشورهای دیگر برای انتقال کودکان اعلام آمادگی کردند. موجی از همدلی شکل گرفته بود، اما خیلی زود یک مشکل جدی آشکار شد. در میان کودکانی که برای انتقال معرفی شده بودند، بعضی اصلاً یتیم نبودند. آن‌ها فقط در شلوغی و آوارگی بعد از زلزله از خانواده‌هایشان جدا شده بودند.

یکی از امدادگران بعدها گفت:

«در بحران‌ها پیدا کردن خانواده‌ها سخت می‌شود. اگر در تصمیم‌گیری عجله کنیم ممکن است کودکانی را برای همیشه از خانواده‌شان جدا کنیم.»

سال‌ها بعد، در بهار ۲۰۲۰، وقتی پاندمی COVID-19 بسیاری از کشورها را تعطیل کرد، درهای بسیاری از مراکز نگهداری کودکان بسته شد.

داوطلبان دیگر اجازه ورود نداشتند. دیدارها متوقف شد و بعضی از کودکان هفته‌ها فقط در همان ساختمان زندگی کردند.

مددکار اجتماعی دیگری بعدها نقل می‌کند:

«ما فکر می‌کردیم بزرگ‌ترین مشکل ویروس است. اما خیلی زود فهمیدیم بچه‌ها بیشتر از هر چیز از تنهایی و قطع رابطه با آدم‌هایی که می‌شناختند رنج می‌برند.»

برای بعضی از کودکان، آخرین چیزهایی که از زندگی قبلی‌شان باقی مانده، دوستان و مربی‌هایی هستند که هنوز کنارشان قرار دارند. گاهی محافظت از همین رابطه‌ها مهم‌ترین شکل کمک است.

در روایت‌های موجود از سه بحران نام برده شد:

جنگ، زلزله، و یک بیماری همه‌گیر.

اما پرسش‌های مشترکی در مورد همه آن‌ها مطرح است:

برای کودکانی که خانواده ندارند، مهم‌ترین چیز در بحران چیست؟ امنیت فوری؟ یک خانه جدید؟ یا حفظ همان رابطه‌های آشنایی که هنوز برایشان باقی مانده است؟

هنگام بحران،تصمیم‌ها باید خیلی سریع گرفته شوند. در همین لحظه معمولاً پیشنهادی مطرح می‌شود:

«هر خانواده سرپرستی موقت یک کودک را به عهده بگیرد.»

در این شرایط، معمولا افکار عمومی هم کمک کردن را ضروری و از وظایف خود می‌دانند. اما سؤال مهم این است که کمک ما

ثبات بیشتری برای کودک ایجاد می‌کند یا فقط یک تغییر احتمالا اضطراب‌آور دیگر را در زندگی او موجب می‌شود؟

بی‌ثباتی محل نگهداری

این اصطلاح در ادبیات رفاه کودک به جابه‌جایی چندباره محل زندگی کودک در سیستم مراقبتی اشاره دارد.

یعنی مثلاً کودکی که تحت مراقبت دولت یا نهادهای حمایتی است:

  • مدتی در یک پرورشگاه زندگی می‌کند.
  • بعد به یک خانواده جایگزین منتقل می‌شود.
  • بعد دوباره به مرکز دیگری می‌رود.
  • یا به خانه دیگری فرستاده می‌شود.

هر بار این انتقال یک جابه‌جایی محسوب می‌شود. وقتی این تغییرها زیاد شوند، به آن بی‌ثباتی محل نگهداری می‌گویند.

اهمیت موضوع

پژوهشگران متوجه شدند برای بسیاری از کودکان آسیب‌دیده، تکرار این جابه‌جایی‌ها خودش به یک آسیب دوباره تبدیل می‌شود. چون هر انتقال معمولاً یعنی:

  • قطع رابطه با مراقب قبلی
  • جدا شدن از دوستان
  • تغییر مدرسه یا محیط اجتماعی
  • از دست رفتن حس امنیت

کودکی که قبلاً خانواده‌اش را از دست داده و جابه‌جایی‌های متعددی را در سیستم مراقبتی تجربه می‌کند بیشتر در معرض موارد زیر قرار دارد:

  • مشکلات رفتاری
  • اضطراب و افسردگی
  • مشکلات دلبستگی
  • و اختلال در روابط اجتماعی

به همین دلیل یکی از اهداف مهم سیستم‌های حمایتی در بسیاری از کشورها این است که: تعداد جابه‌جایی‌های کودک را تا حد ممکن کاهش دهند.

خطرات تصمیمات شتاب‌زده در بحران

در بسیاری از بحران‌های بزرگ، وقتی سیستم‌های حمایتی از کار می‌افتند، خطرهای دیگری هم برای کودکان ایجاد می‌شود. در میان آوارگی و بی‌نظمی، کودکانی که بدون خانواده یا مراقب باقی می‌مانند می‌توانند به‌راحتی در معرض سوءاستفاده قرار بگیرند. بحران‌ها می‌توانند خطر قاچاق، بهره‌کشی و سوءاستفاده از کودکان را افزایش دهند. وقتی مدارک از بین می‌رود، نظارت کمتر می‌شود و کودکان جابه‌جا می‌شوند، پیدا کردن و محافظت از آن‌ها سخت‌تر می‌شود.

به همین دلیل امروزه در بسیاری از اقدامات بشردوستانه اصرار بر این است که در کنار تأمین غذا و سرپناه، حفاظت از کودکان در برابر سوءاستفاده و قاچاق یکی از اولویت‌های اصلی باشد. سازمان‌هایی مانند یونیسف و نجات کودکان در راهنماهای خود بر ثبت هویت کودکان، ردیابی محل نگهداری آن‌ها و تلاش برای پیدا کردن خانواده یا بستگان تأکید می‌کنند چون در شرایط بی‌ثبات، همین اقدامات ساده می‌تواند از آسیب‌های بزرگ جلوگیری کند.

پدیده «کودک‌سرباز»

در دهه ۱۹۹۰، در جریان جنگ داخلی در سیرالئون، هزاران کودک توسط گروه‌های مسلح ربوده یا جذب شدند. بسیاری از آن‌ها کودکانی بودند که خانواده‌هایشان را در جنگ از دست داده یا در میان آوارگی از آن‌ها جدا شده بودند.

در بعضی موارد این کودکان مجبور می‌شدند:

  • به عنوان سرباز بجنگند.
  • نگهبانی بدهند.
  • یا برای حمل تجهیزات و مهمات استفاده شوند.

بسیاری از آن‌ها پیش از ورود به گروه‌های مسلح تحت فشار شدید، خشونت یا آموزش ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند تا وابستگی‌شان به آن گروه‌ها بیشتر شود.

یکی از کارکنان برنامه‌های بازتوانی بعدها گفت:

«بعضی از این کودکان وقتی پیدا شدند، سال‌ها بود که هیچ زندگی دیگری غیر از جنگ را نمی‌شناختند.»

در بسیاری از جنگ‌ها، در میان آوارگی و بی‌ثباتی، کودکان گاهی به‌راحتی هدف جذب گروه‌های مسلح قرار می‌گیرند.

در برخی کشورها گزارش شده که کودکان آواره یا بی‌سرپرست به عنوان سرباز یا در مواردی دیگر، به منظور تبلیغات یا آموزش ایدئولوژیک مورد استفاده قرار گرفته‌اند.

پدیده «کودک‌سرباز» در چندین درگیری در جهان ثبت شده است. در بسیاری از گزارش‌ها آمده است که کودکانی که از خانواده و شبکه حمایتی خود جدا شده‌اند، بیشتر در معرض چنین خطرهایی قرار می‌گیرند، چون کسی نیست که از آن‌ها محافظت کرده یا برایشان تصمیم بگیرد.

از همین رو، در بسیاری از برنامه‌های حمایت از کودک در بحران‌ها عنوان می‌شود که حفظ پیوندهای خانوادگی و اجتماعی فقط یک مسئله عاطفی نیست؛ گاهی می‌تواند از افتادن کودک در چرخه خشونت و سوءاستفاده جلوگیری کند.

کودکانی که خانواده یا شبکه حمایتی ندارند، در بحران‌ها آسیب‌پذیرترین گروه‌ها هستند. حفظ یا بازسازی همان شبکه‌های انسانی، خانواده، دوستان، مربیان می‌تواند یکی از مهم‌ترین راه‌های محافظت از آن‌ها باشد.

تصمیم‌گیری برای کودک در بحران

در بسیاری از دستورالعمل‌های حمایت از کودک یک اصل ساده وجود دارد:

کمترین جدایی + بیشترین ثبات برای کودک

یعنی:

هدف فقط پیدا کردن یک جای جدید برای کودک نیست، بلکه حفظ روابط انسانی و کاهش جابه‌جایی‌های اوست.

بعد از شروع تهاجم ۲۰۲۲ در اوکراین بسیاری از مراکز نگهداری کودکان مجبور به تخلیه شدند. در برخی عملیات‌ها، به جای پراکنده کردن کودکان در خانواده‌های مختلف، آن‌ها به صورت گروهی، همراه مربیان و مراقبان خودشان و در مراکز موقت در کشورهای همسایه مستقر شدند.

این کار کمک کرد:

  • روابط آشنای کودکان حفظ شود
  • جابه‌جایی‌های مکرر کاهش پیدا کند
  • و مراقبان آشنا همچنان در کنار کودکان بمانند.

اوتیسم در بستر جنگ

دسته‌ها
کودکان

مقدمه

اوتیسم، که در ادبیات پزشکی به‌عنوان طیف اوتیسم شناخته می‌شود، نوعی وضعیت عصبی_رشدی است و در رویکردهای جدیدتر به‌عنوان بخشی از تنوع عصبی در نظر گرفته می‌شود؛ به این معنا که افراد این طیف جهان را به شیوه‌ای متفاوت تجربه و پردازش می‌کنند. این تفاوت‌ها اغلب در حوزه‌هایی مانند ارتباط، تعامل اجتماعی و به‌ویژه پردازش حسی نمود پیدا می‌کنند؛ به‌طوری‌که صداهای بلند، نور، لمس‌های ناگهانی یا تغییر در روتین‌های روزمره می‌توانند برای برخی از این کودکان آزاردهنده یا حتی غیرقابل‌تحمل باشند.

لبنان
محمد، ۸ سال دارد. در ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۴ پس از حمله هوایی، خانواده‌اش از خانه‌شان در ضاحیه گریختند. محمد که به روتین و ثبات وابسته بود و ناگهان در تختی ناآشنا، بدون اسباب‌بازی محبوبش و با لباس‌هایی که برایش آزاردهنده بود، قرار گرفت. مادرش می‌گوید زندگی در خانه‌ای مشترک با خانواده‌های آواره برای او طاقت‌فرسا بود، چون دیگران نمی‌دانستند چگونه با کودک در طیف اوتیسم رفتار کنند. پدر هم از گریه و فریادهای شبانه و ناچارشدن به ساعت‌ها ماندن در خیابان حرف می‌زند.جنگ برای این کودکان فقط «ترس از بمباران» نیست؛ بلکه فروپاشی کامل دنیای حسی و روزمره است.


عراق
سامر، کودک ۱۰ ساله عراقی در طیف اوتیسم، در موصل با کمبود شدید خدمات تخصصی روبه‌رو بود؛ پس از تسلط گروه‌های مسلح بر شهر در ۲۰۱۴ و تشدید خشونت، خانواده‌اش در ۲۰۱۵ به لبنان گریختند. گزارش کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان می‌گوید درمان رفتاری و آموزش تخصصی برای کودکان پناهنده طیف اوتیسم بسیار پرهزینه و خدمات حمایتی برای والدین کمیاب است.
جنگ نه تنها کودک را جابه‌جا، بلکه او را از معدود خدمات موجود هم جدا می‌کند و خانواده را به فقر و انزوا هل می‌دهد.

واکنش روانی شدیدتر کودکان طیف اوتیسم
یک مطالعه در سال ۲۰۲۴ روی کودکان در طیف اوتیسم و سایر کودکان نشان داده هر دو گروه علائم بالینی مهم پس از تروما داشتند، اما نمود این علائم در کودکان طیف اوتیسم شدیدتر بوده؛ والدین این کودکان نیز نسبت به قبل از بحران، افسردگی، اضطراب و استرس بیشتری گزارش کرده‌اند.

مطالعه‌ای در سال ۲۰۲۵ بیانگر آن است که تقریباً همه کودکانِ ساکن در مناطق درگیر جنگ و شرکت‌کننده در پژوهش، حداقل یک رویداد آسیب‌زا را تجربه کرده بودند؛ با این حال، کودکان در طیف اوتیسم حتی با سطح مواجهه‌ی مشابه، افزایش قابل‌توجه‌تری در اضطراب نشان دادند؛ به‌ویژه درباره آسیب جسمی، حملات پانیک و ترس از فضاهای بیرونی. این یعنی جنگ فقط یک «استرس بیرونی» نیست؛ برای کودک طیف اوتیسم می‌تواند در سطح تنظیم هیجانی، حس امنیت بدنی، و تحمل محیطی بحران ایجاد کند.

جنگ برای کودکان در طیف اوتیسم معمولاً در پنج سطح عمل می‌کند:

  • شکستن روتین و محیط قابل‌پیش‌بینی؛
  • بمباران حسی از جنس صدای انفجار، شلوغی پناهگاه، نور، جابه‌جایی و تماس بدنی ناخواسته؛
  • قطع درمان و آموزش؛
  • فرسودگی والدین و مراقبان؛
  • حذف‌شدن از اولویت امداد

این پنج‌گانه تقریباً در همه نمونه‌های واقعی تکرار می‌شود.

گزارش‌های یونیسف نشان می‌دهند که بیشتر پژوهش‌هایی که درباره وضعیت کودکان در بحران‌ها انجام شده، فقط روی لحظات حاد و فوری جنگ تمرکز دارند و اطلاعات کمی درباره این موضوع وجود دارد که در ادامه چه بر سر کودکانی می‌آید که از قبل شرایطی مانند اوتیسم داشته‌اند. به‌ویژه، درباره حمایت‌هایی که می‌تواند به این کودکان درجهت برقراری ارتباط بهتر و آرام شدن در شرایط پراسترس کمک کنند، شواهد بسیار محدودی در دست است. این گزارش همچنین تأکید می‌کند که در عمل، برنامه‌های امدادی و بشردوستانه اغلب نیازهای خاص این کودکان را در اولویت قرار نمی‌دهند؛ در نتیجه، میان آنچه آنها واقعاً نیاز دارند و خدماتی که دریافت می‌کنند، فاصله قابل‌توجهی وجود دارد.

کودکان در طیف اوتیسم در ایران
شواهد موجود در مورد ایران پیش از جنگ هم نشان می‌دهد والدین ایرانیِ کودکان طیف اوتیسم با تشخیص نادقیق یا دیرهنگام، حمایت ناکافی، کیفیت پایین برخی خدمات، مشکلات روانی، هزینه بالا، محدودیت پوشش مالی/بیمه‌ای، و حتی حمل‌ونقل نامناسب روبه‌رو بوده‌اند. یک مرور نظام‌مند ۲۰۲۳ درباره تجربه‌ی زیسته‌ی والدین ایرانی می‌گوید این خانواده‌ها از مشکلات تشخیصی و درمانی تا انگ اجتماعی، انزوا و کمبود خواب، کار و فراغت رنج می‌برند؛ مطالعه دیگری درباره وضعیت خدمات در ایران نیز از «نیازهای گسترده برآورده‌نشده» سخن می‌گوید. بنابراین اگر جنگ به قطع برق، اینترنت، جابه‌جایی، تعطیلی مراکز، ناامنی حمل‌ونقل، کمبود دارو، فشار تورمی و کاهش درآمد خانوار اضافه شود، بر روی ساختاری از پیش شکننده سوار می‌شود، ساختاری که حتی در شرایط عادی نیز پاسخگوی نیاز این کودکان نبوده است.

قطع اینترنت و تاثیر آن بر کودکان طیف اوتیسم
در شرایطی که اینترنت به دلایل امنیتی و جنگ به‌طور گسترده قطع می‌شود، یکی از معدود مسیرهای باقی‌مانده برای دسترسی خانواده‌های دارای کودک در طیف اوتیسم به حمایت، آموزش و ارتباط نیز از بین می‌رود. در سال‌های اخیر، بسیاری از خدمات توان‌بخشی، مشاوره والدین، و حتی آموزش‌های روزمره این کودکان به‌صورت آنلاین یا نیمه‌آنلاین ارائه شده‌اند؛ به‌ویژه در شرایط بحران که دسترسی حضوری محدود است. قطع اینترنت، این شبکه‌های حمایتی را ناگهان مختل می‌کند و خانواده را در مواجهه با بحران، عملاً تنها رها می‌کند. در چنین وضعیتی، نه‌تنها امکان دریافت راهنمایی فوری در زمان بروز فروپاشی‌های هیجانی کودک از بین می‌رود، بلکه ارتباط با گروه‌های حمایتی، درمانگران و حتی سایر والدین نیز قطع می‌شود.

از سوی دیگر، برای برخی کودکان در طیف اوتیسم، ابزارهای دیجیتال خود بخشی از روتین و تنظیم هیجانی هستند، از دیدن یک ویدئوی تکراری گرفته تا استفاده از اپلیکیشن‌های ارتباطی یا آموزشی. قطع ناگهانی این دسترسی‌ها می‌تواند خود به‌عنوان یک عامل استرس‌زا عمل کند و به تشدید اضطراب، بی‌قراری یا رفتارهای بحرانی منجر شود. بنابراین، در کنار صداهای جنگ و فروپاشی محیط فیزیکی، «قطع ارتباط دیجیتال» را نیز باید به‌عنوان یکی از عوامل تشدیدکننده‌ی تجربه بحران برای این کودکان در نظر گرفت، عاملی که در ظاهر نامرئی است، اما در عمل، شبکه‌ای از حمایت‌های حیاتی را از بین می‌برد.

در مجموع، شواهد به دست آمده از کشورهایی که جنگ را تجربه کرده‌اند، نشان می‌دهد که برای کودکان در طیف اوتیسم، بحران فقط یک تهدید بیرونی نیست، بلکه ساختارهای پایه‌ای زندگی روزمره را فرو می‌ریزد: روتین‌های قابل‌پیش‌بینی از بین می‌روند، محیط‌های حسی به‌شدت آشفته می‌شوند، و دسترسی به آموزش و مداخلات حمایتی قطع یا محدود می‌گردد. در چنین شرایطی، واکنش‌هایی مانند فروپاشی هیجانی، اضطراب شدید یا کناره‌گیری، نه نشانه «بدرفتاری» بلکه پیامد طبیعی فشار چندلایه‌ای هستند که بر سیستم عصبی کودک وارد می‌شود. این الگو در بافت‌های اقتصادی ضعیف‌تر یا نظام‌های خدماتی محدود، شدت بیشتری می‌گیرد؛ جایی که خانواده‌ها هم‌زمان با ناامنی، فقر، و فرسودگی روانی، بار اصلی مراقبت را به‌تنهایی بر دوش می‌کشند. بنابراین در وضعیت کنونی ایران نیز، خطر اصلی نه فقط خودِ جنگ، بلکه تشدید شکاف‌های از پیش موجود در حمایت از این کودکان و خانواده‌هاست.

در تحلیل وضعیت کودکان در طیف اوتیسم در شرایط جنگ، آنچه کمتر دیده می‌شود، تجربه‌ی زیسته‌ی خود کودک است؛ برای بسیاری از این کودکان، صدا فقط «بلند» نیست، بلکه به‌صورت دردناک و تهدیدکننده درک می‌شود. در چارچوب نظری پردازش حسی، محرک‌هایی مانند انفجار می‌توانند به‌صورت تقویت‌شده و غیرقابل‌تحمل تجربه شوند، به‌گونه‌ای که محیط اطراف نه‌فقط ناامن، بلکه دائماً آزاردهنده و بی‌ثبات می‌شود. در حالی‌که اغلب کودکان از جنگ می‌ترسند، برای برخی کودکان در طیف اوتیسم، خودِ فضا به منبع مداوم تهدید تبدیل می‌شود و این وضعیت در بسترهای اقتصادی ضعیف یا در خانواده‌هایی با منابع محدود، شدت بیشتری می‌یابد.در چنین شرایطی، حتی در ایران امروز، خانواده‌ای که پیش از بحران نیز با محدودیت دسترسی به خدمات توان‌بخشی روبه‌رو بوده، با اختلال در حمل‌ونقل، تعطیلی مراکز و فشار اقتصادی، عملاً امکان تداوم حمایت از کودک را از دست می‌دهد.

در چنین فضایی، مداخله مؤثر الزاماً پیچیده یا پرهزینه نیست، بلکه باید سریع، انعطاف‌پذیر و خانواده‌محور باشد. در سطح خرد، کمک به خانواده‌ها برای ایجاد «ریزروتین‌های پایدار» حتی در شرایط ناپایدار (مثلاً زمان‌های ثابت برای خواب، غذا یا فعالیت آرام)، استفاده از ابزارهای ساده تنظیم حسی مانند هدفون، اشیای آشنا یا فضاهای نیمه‌امن، و آموزش والدین برای مدیریت بحران‌های رفتاری می‌تواند اثر چشمگیری داشته باشد. در سطح میانی، راه‌اندازی خطوط مشاوره تلفنی یا آنلاین، گروه‌های حمایتی والدین، و ارائه بسته‌های راهنمای کوتاه و قابل‌فهم به زبان ساده، به کاهش انزوا و فرسودگی کمک می‌کند. و در سطح کلان، لازم است پاسخ‌های امدادی و سیاستی به‌طور صریح این کودکان را در نظر بگیرند: از طراحی مراکز اسکان با در نظر گرفتن نیازهای حسی، تا تداوم حداقلی خدمات توان‌بخشی و آموزشی. حتی مداخلات کوچک اما هدفمند، اگر به‌موقع و با درک درست از نیازهای این گروه اجرا شوند، می‌توانند از تبدیل یک بحران موقت به آسیب بلندمدت جلوگیری کنند.

نادیده گرفتن این نیازها، به معنای به‌حاشیه‌راندن کودکانی است که پیش از این نیز در حاشیه بوده‌اند.

جامعه‌پذیری سیاسی نوجوانان و جوانان

دسته‌ها
کودکان

جامعه‌پذیری سیاسی فرایندی است که طی آن افراد، به‌ویژه کودکان و نوجوانان، ارزش‌ها، نگرش‌ها، رفتارها و هنجارهای سیاسی جامعه را آموخته و درونی می‌کنند. این فرایند صرفاً به معنای دریافت اطلاعات نیست، بلکه به شکل‌گیری هویت شهروندی، نگرش نسبت به نهادهای سیاسی و نحوه مشارکت در زندگی اجتماعی مربوط می‌شود. در این مسیر، فرد نه‌تنها قواعد و نظم سیاسی را می‌آموزد، بلکه جایگاه خود را در آن نیز تعریف می‌کند.

نوجوانی دوره‌ای حساس در شکل‌گیری هویت است؛ دوره‌ای که در آن فرد به‌طور هم‌زمان در حال بازتعریف خود، روابطش با دیگران و جایگاهش در جامعه است. در این مرحله، هویت سیاسی و اجتماعی نوجوان به‌تدریج شکل گرفته و تثبیت می‌شود.

نقش نهادهایی مانند مدرسه، به‌عنوان مهم‌ترین بستر آموزش رسمی، در این میان بسیار پررنگ است. در کنار آن، تعامل با همسالان نیز تأثیر عمیقی بر نگرش‌ها و تصمیم‌گیری‌های نوجوان دارد. با این حال، آنچه نوجوان امروز را از نسل‌های پیش متمایز می‌کند، پیوند عمیق او با رسانه‌های دیجیتال است؛ فضایی که به یکی از مهم‌ترین عرصه‌های شکل‌گیری هویت سیاسی تبدیل شده است.

عوامل مؤثر در جامعه‌پذیری سیاسی

فرایند جامعه‌پذیری سیاسی تحت تأثیر مجموعه‌ای از عوامل رسمی و غیررسمی قرار دارد که به‌صورت هم‌زمان و در تعامل با یکدیگر عمل می‌کنند. نهادهای رسمی مانند مدرسه، کتاب‌های درسی و برنامه‌های آموزشی، نقش مهمی در بازتولید نظم و ایدئولوژی سیاسی جامعه دارند. این نهادها تلاش می‌کنند قواعد، هنجارها و ساختارهای اجتماعی و سیاسی را به نسل جدید منتقل کرده و درونی سازند.

در کنار آن‌ها، نهادهای غیررسمی همچون خانواده، گروه همسالان، رسانه‌ها و گروه‌های اجتماعی و فرهنگی نیز تأثیر قابل‌توجهی دارند. نوجوانان از طریق مشاهده، تقلید و تعامل اجتماعی، به‌ویژه در بستر شبکه‌های اجتماعی، نگرش‌های سیاسی خود را شکل می‌دهند.

علاوه بر این، تجربه‌های زیسته مانند مواجهه با نابرابری، مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی یا حضور در موقعیت‌های اعتراضی، نقش مستقیمی در درک نوجوان از مفاهیمی مانند عدالت، قدرت و نظم اجتماعی ایفا می‌کنند.

تحول جامعه‌پذیری در عصر دیجیتال

با گسترش رسانه‌های دیجیتال، الگوی سنتی جامعه‌پذیری سیاسی دچار دگرگونی اساسی شده است. در گذشته، خانواده و مدرسه مهم‌ترین منابع شکل‌دهی به هویت سیاسی بودند، اما امروزه نوجوان در یک «میدان شبکه‌ای چندمنبعی» رشد می‌کند.

شبکه‌های اجتماعی این امکان را فراهم کرده‌اند که نوجوانان به روایت‌های متنوع و گاه متضاد دسترسی داشته باشند، تجربه‌های جهانی را با یکدیگر مقایسه کنند، با همسالان هم‌فکر ارتباط برقرار کنند و حتی بدون واسطه با گفتمان رسمی مواجه شوند. در نتیجه، هویت سیاسی آن‌ها دیگر یکپارچه و تک‌منبعی نیست، بلکه حالتی «چندمرکزی» و پویا پیدا می‌کند.

شکاف میان روایت رسمی و تجربه زیسته

یکی از پیامدهای مهم این تحول، شکل‌گیری شکاف میان روایت رسمی و تجربه زیسته نوجوان است. زمانی که آنچه در نهادهای رسمی مانند مدرسه ارائه می‌شود با آنچه نوجوان در فضای دیجیتال و زندگی واقعی مشاهده می‌کند همخوانی نداشته باشد، نوعی تعارض شناختی ایجاد می‌شود.

برای مثال، اگر مدرسه تصویری از عدالت و نظم سیاسی ارائه دهد، اما نوجوان در شبکه‌های اجتماعی یا زندگی خود و جامعه با روایت‌هایی از تبعیض، خشونت یا نابرابری مواجه شود، این شکاف می‌تواند به بی‌اعتمادی نسبت به نهادها، افزایش پرسشگری یا حتی شکل‌گیری رفتارهای کنشگرانه منجر شود. در چنین شرایطی، مدرسه دیگر تنها مرجع تولید معنا نیست، بلکه یکی از بازیگران در یک میدان رقابتی پیچیده است.

کاهش آسیب‌پذیری

در شرایط تنش سیاسی، همه نوجوانان به یک اندازه آسیب‌پذیر نیستند. برخی عوامل می‌توانند نقش محافظتی داشته و از شدت آسیب‌ها بکاهند. از جمله این عوامل می‌توان به وجود دلبستگی ایمن در خانواده، احساس شنیده‌شدن، آموزش مهارت‌های تنظیم هیجان، داشتن شبکه همسالان سالم و نبود تجربه تحقیر سیستماتیک اشاره کرد.

در مقابل، برخی رفتارها می‌توانند خطر را افزایش دهند؛ مانند ترساندن شدید نوجوان، تهدید، ایجاد دوگانه‌های افراطی، بی‌اعتنایی به احساسات او یا قرار دادن او در موقعیت‌های پرخطر بدون آمادگی لازم. چنین رویکردهایی نه‌تنها به کاهش تنش کمک نمی‌کنند، بلکه می‌توانند آسیب‌های روانی و رفتاری را تشدید کنند.

در مواجهه با این شرایط، هدف اصلی نباید «خاموش کردن» یا حذف جهت‌گیری سیاسی نوجوان باشد، بلکه باید بر تقویت توانایی‌های فردی او تمرکز کرد. نوجوان نیاز دارد بیاموزد احساسات خود را بشناسد، در موقعیت‌های پیچیده تصمیم‌گیری کند، کرامت خود را حفظ کند و از قرار گرفتن در موقعیت‌های پرخطر اجتناب نماید.

در واقع، در شرایط تنش و سرکوب، آنچه اهمیت بیشتری دارد، تاب‌آوری روانی نوجوان است؛ توانایی‌ای که به او کمک می‌کند بدون فروپاشی روانی، با پیچیدگی‌های محیط خود مواجه شود.

نقش خانواده در تنظیم هیجانی

در این میان، خانواده نقشی کلیدی در حمایت از نوجوان ایفا می‌کند. خانه می‌تواند به فضایی برای «تنظیم هیجانی» تبدیل شود؛ جایی که نوجوان بتواند احساساتی مانند خشم، ترس، هیجان جمعی و حس بی‌عدالتی را بدون ترس از قضاوت بیان کند.

گفت‌وگوی آرام، شنیدن فعال و کمک به نام‌گذاری احساسات از جمله راهکارهایی هستند که به پردازش هیجانات کمک می‌کنند. در مقابل، رویکردهایی مانند تهدید، سکوت مطلق یا انکار واقعیت، نه‌تنها کمکی به کاهش تنش نکرده، بلکه می‌توانند به افزایش رفتارهای پرخطر منجر شوند.

سواد رسانه‌ای به‌عنوان محافظت شناختی

در نهایت، یکی از مهم‌ترین ابزارهای حمایت از نوجوان در عصر دیجیتال، تقویت سواد رسانه‌ای است. در فضایی که اخبار هیجانی، تصاویر خشونت‌آمیز و روایت‌های یک‌جانبه به‌سرعت منتشر می‌شوند، نوجوان نیاز دارد مهارت‌هایی برای تحلیل و ارزیابی اطلاعات داشته باشد.

خانواده می‌تواند به او کمک کند تا منبع خبر را بررسی کرده، هیجان را از تحلیل جدا ساخته و از بازنشر عجولانه محتوا خودداری کند. این نوع آموزش، نوعی «محافظت شناختی» است که به جای محدودسازی صرف، توانایی مواجهه آگاهانه با اطلاعات را در نوجوان تقویت می‌کند.

کودکان در بستر خشونت سیاسی

کودکانی که در بستر خشونت سیاسی زندگی می‌کنند، تنها در معرض «بمباران رسانه‌ای» نیستند؛ بلکه در یک واقعیت اجتماعی پرتنش رشد می‌کنند که به‌طور عمیق بر هویت و روان آن‌ها اثر می‌گذارد. این کودکان در شرایطی زندگی می‌کنند که ناامنی مداوم، حضور نیروهای سرکوب یا درگیری، گفت‌وگوهای سیاسی پرتنش در خانواده، مدرسه و جامعه، و همچنین دوقطبی شدن فضای اجتماعی بخشی از تجربه روزمره آن‌هاست. بنابراین مسئله فقط «دیدن خبر» نیست، بلکه زیستن در فضایی است که مملو از تهدید اجتماعی است.

در چنین شرایطی، کودک به‌تدریج یاد می‌گیرد که «ما» و «آن‌ها» چه کسانی هستند. گروه‌ها قطبی می‌شوند و احساس تعلق به یکی از طرف‌های درگیری در او شکل می‌گیرد. این فرایند نشان می‌دهد که خشونت سیاسی صرفاً موجب اضطراب نمی‌شود، بلکه می‌تواند ساختار هویت کودک را شکل دهد. تجربه زیستن در این فضا بر نحوه تفکر، احساس و ارتباط کودک با دیگران تأثیر می‌گذارد و هویت گروهی او مانند قومیت، مذهب یا ملیت، می‌تواند هم منبع حمایت و هم تعارض باشد.

خشونت سیاسی یک اتفاق لحظه‌ای نیست، بلکه تجربه‌ای تحولی است که در بستر جامعه شکل می‌گیرد و آثار آن در طول زمان تثبیت می‌شود. این تجربه می‌تواند به شکل‌گیری اضطراب مزمن و افسردگی، احساس ناامنی دائمی، افزایش بی‌اعتمادی اجتماعی و حتی عادی شدن خشونت منجر شود. به همین دلیل، تأثیر آن محدود به کوتاه‌مدت نیست، بلکه در روند رشد کودک اثر گذاشته و باورهای او درباره خشونت را بازتعریف می‌کند.

نکته مهم این است که کودکان در این شرایط موجوداتی منفعل نیستند. آن‌ها فعالانه در حال معنا دادن به تجربه‌های خود هستند؛ روایت می‌سازند، موضع می‌گیرند و تلاش می‌کنند اتفاقات اطرافشان را تفسیر کنند. برای کودک، مفاهیمی مانند عدالت، قدرت و خشونت در همین بستر شکل می‌گیرد. بنابراین، «محافظت» از کودک تنها به معنای محدود کردن اطلاعات نیست، زیرا کودک در دل ماجرا زندگی می‌کند؛ بلکه به معنای کمک به او برای ساختن معناست.

با توجه به این واقعیت، حمایت مؤثر از کودکان در شرایط خشونت سیاسی نیازمند رویکردی عمیق‌تر است. این حمایت شامل ایجاد فضایی امن برای بیان احساسات کودک، کاهش تعصب و آموزش همدلی و درک دیگران، جلوگیری از قطبی‌سازی و کمک به شکل‌گیری هویت بدون نفرت، ارائه مداخلات روان‌درمانی تخصصی برای کودکان آسیب‌دیده، و همچنین تقویت روابط سالم در خانواده و مدرسه است.

در نهایت، مهم‌ترین پیام این است که وقتی خشونت سیاسی به بخشی از تجربه زیسته کودک تبدیل می‌شود، محافظت از او تنها با کنترل دسترسی به رسانه‌ها محقق نمی‌شود. محافظت واقعی یعنی کار کردن روی مفاهیم، هویت و احساس امنیت کودک؛ یعنی همراهی با او در فهم جهان پیچیده‌ای که در آن زندگی می‌کند.

ماجرای مری‌ا‌ِلن ویلسون

دختری که به کمک حقوق حیوانات نجات یافت

دسته‌ها
کودکان

مری‌الن ویلسون در سال 1864 در نیویورک به دنیا آمد. در دوره‌ای که بنا بر حقوق عرفی بریتانیا و بسیاری از کشورها از جمله امریکا، کودکان مانند زنان، دارایی قانونی مرد به حساب می‌آمدند و تنبیه  بدنی کودکان چه در خانه و چه مراکز تربیتی و آموزشی هم از نظر خانواده، هم جامعه و هم آموزه‌های دینی نه تنها قابل قبول بود که حتی توصیه نیز می‌شد. اما در همان زمان، حیوانات از حقوق بهتری برخوردار بودند تا جایی که یک انجمن امریکایی در جهت پیشگیری از آزار حیوانات  نیز وجود داشت. مطابق قانون اگر حیوانی مورد ضرب و شتم، بی‌توجهی و یا سوءرفتار قرار می‌گرفت، می‌توانست موجب جریمه‌‌ی نقدی و در موارد شدیدتر زندان و گرفتن حیوان از صاحب آن شود.

مدت کوتاهی بعد از تولد مری‌الن، پدر او از دنیا رفت و مادر که مجبور به تامین مخارج زندگی بود باید کار می‌کرد. به همین دلیل او که فرصت و توانایی کافی برای مراقبت از کودک را نداشت به رسم آن زمان، دخترش را به خانم مارتا اسکور سپرد تا مدتی از کودک مراقبت کند. اسکور در ازای دریافت پول، از کودک نگهداری کرده و به او جایی برای خواب و غذا می‌داد. بعد از مدتی که وضع مالی مادر مری‌الن خراب شد نه تنها نتوانست دیگر به دیدار کودکش برود بلکه توان پرداخت هزینه‌ها را نیز نداشت. به همین دلیل خانم اسکور دختر را به سازمان خیریه‌ی نیویورک سپرد و مدتی بعد که وضع مادر بهتر شد و به سراغ کودکش آمد به او گفت که فرزندش از دنیا رفته به خاک سپرده شده است.

سازمان خیریه‌ای که مسوولیت نگهداری مری‌الن را بر عهده داشت از کاهش تعداد نان‌خورهایش استقبال می‌کرد و به همین دلیل وقتی خانم و آقای توماس و مری مک‌کورمک ادعا کردند که والدین بیولوژیک مری‌الن هستند، خیریه بدون هیچ تحقیق و درخواست مدرکی دال بر اثبات این مدعا، کودک را به آنها داد. اگرچه این توافق قانونی نبود اما در آن زمان مساله‌ی شایعی بود.

آقای مک‌کورمک بلافاصله بعد از ورود مری‌الن به خانه قراردادی مبنی بر خدمتکاری نامحدود و بدون دستمزد وی تنظیم کرد. اما بعد از مدتی آقای کورمک نیز از دنیا رفت و همسرش با مرد دیگری به نام کانلی ازدواج و همراه با مری به آپارتمان جدیدی در نیویورک نقل مکان کرد. در خانه‌ی جدید، همسایه‌ها متوجه وضعیت اسفناک مری‌الن شدند. او پیوسته توسط خانم کانلی مورد شکنجه‌ی جسمی و بهره‌کشی قرار می‌گرفت، کف زمین می‌خوابید، حق بیرون رفتن از خانه را نداشت و ساعت‌ها در کمد زندانی می‌شد. کانلی ممکن بود حتی یک ربع تمام با هر چه دم دستش باشد کودک را شکنجه کند. حتی وقتی از خانه بیرون می‌رفت کودک را در کمد زنجیر و حبس می‌کرد.

ورود خانم اِتا انجل ویلر به موضوع

بالاخره یکی از همسایه‌ها به خانمِ مبلغِ متدیست (فرقه‌ای از پروتستان) در آن محله مراجعه کرده و از او درخواست کمک می‌کند. خانم اِتا انجل ویلر به بهانه‌ی کمک به همسایه وارد خانه‌ی مری شده و با وضعیت اسفناک کودک مواجه می‌شود. مری که لاغری بیش از حد او نشان از سوءتغذیه داشت با لباس‌هایی نخی و بسیار کثیف در شرایطی نامساعد به سر می‌برد و آثار شکنجه به وضوح روی صورت و بدنش به چشم می‌آمد. زخم‌ها، سوختگی‌ها، کبودی‌ها، دلمه‌ها و زخم‌های نیمه التیام یافته قدیمی در سراسر دست‌ها، پاها و صورت کودک شوکه‌کننده بود.

خانم ویلر برای نجات کودک و خروج او از خانواده به قانون پناه ‌برد اما حمایتی دریافت نکرد. از نظر آنها خانم کانلی کار اشتباهی انجام نداده، دیسیپلین داشته و کمی سخت‌گیر بوده و کسی حق قضاوت وی را ندارد و همچنین برای مری‌الن ماندن در خانواده بهتر از خیابان است.

ویلر که سرخورده از قانون، به دنبال راه حل می‌گشت از سوی یکی از اقوام پیشنهادی دریافت کرد مبنی بر اینکه مورد مری را مانند حیوان کوچک بی‌پناهی به دفتر حمایت از حقوق کودکان برده و با آقای هنری برگ رهبر جنبش حمایت از حیوانات امریکا و موسس انجمن مربوطه مشورت کند. خانم ویلر اگر چه در ابتدا از مقایسه مری با حیوان استقبال نکرد اما مشورت با آقای برگ به نظرش ایده‌ی خوبی آمد. آقای برگ توانسته بود توجه جامعه را به مساله آزار حیوانات جلب کرده و در عین  حال حامیانی را برای انجمن جذب کند. او همچنین با فشار و پی‌گیری موجب تسریع قانونی شدن حقوق حیوانات شده و انگیزه‌ی افراد دیگر در جهت ایجاد انجمن‌های حمایت از حیوانات را افزایش داده بود. ارتباطات خوب وی در دولت و همچنین با رسانه‌ها نیز موضوع قابل توجهی بود.

آقای برگ به سخنان خانم ویلر به خوبی گوش داد و پیشنهاد کرد که برای آنکه بتوانند موضوع را در سطح قانونی و جامعه مطرح کنند به اندازه‌ی کافی شواهد و مدارک جمع کند. خانم ویلر هم به همسایه‌ها مراجعه و اقدام به جمع‌آوری استشهاد محلی کرد و آنها را به دست آقای برگ رساند. آقای برگ برای بررسی موضوع، یکی از افراد خود را به عنوان مامور سرشماری به خانه‌ی مری فرستاد و مسوولیت تهیه‌ی درخواست‌نامه‌ای مبنی بر خروج مری از آن خانه و ارائه آن به دادگاه را نیز بر عهده‌ یکی از وکلای انجمن حمایت از حیوانات گذاشت. در عین حال آقای برگ به خوبی می‌دانست که برانگیختن احساسات جامعه و مشارکت مردم در پیشبرد چنین موضوعاتی می‌تواند تاثیرگذار باشد، به همین دلیل با یکی از خبرنگاران نیویورک‌تایمز تماس گرفت و او که به موضوع علاقه‌مند بود با حضور در دادگاه، جزئیات وضعیت نابسامان مری را با مردم درمیان گذاشت. آقای برگ و وکیلش اینگونه استدلال کردند که قانون دفاع از کودکان نباید کمتر از قانون دفاع از حیوانات باشد و از این راه توانستند توجه دادگاه را به لزوم حمایت از کودک جلب کنند.

در دادگاه با استفاده از راه حلی قانونی در رابطه با رهایی یک فرد از بازداشت غیرقانونی، حکم به خروج مری‌الن از آن خانه داده شد. بعد از مدتی خانم کانلی به عنوان متهم به دادگاه فراخوانده شد و مری‌الن نیز برای شهادت در دادگاه حضور یافت. او با لباس‌هایی کهنه، بدنی کبود و زخمی بر جای مانده بر صورتش بر اثر ضربه‌ی چاقوی خانم کانلی رنج‌های جانفرسای هفت سال اخیر زندگیش را توضیح داد. خانم کانلی گناهکار شناخته و به یک سال کار سخت و اجباری در ندامتگاه محکوم شد. دادگاه همچنین رای به نگهداری مری‌الن در موسسه نگهداری از کودکان داد. خانم اتا دوباره وارد عمل شد و از قاضی درخواست کرد که به مری‌الن اجازه دهد تا با مادرش سالی انجل زندگی کند. بعد از مرگ مادر نیز خواهر کوچکتر اتا ویلر سرپرستی مری را عهده دار شد.

مری‌الن در سن 24 سالگی ازدواج کرد و علاوه بر دو دخترش، سرپرستی دختر کوچک دیگری را نیز پذیرفت. او در سن 92 سالگی از دنیا رفت و در این مدت به ندرت با خانواده‌اش از گذشته و تجارب تلخش صحبت کرد. در سال 1874 شهروندان نیویورک، انجمن پیشگیری از خشونت علیه کودکان را شکل دادند. در دوره‌ای که دخالت دولت در مسائل خصوصیِ خانوادگی اهانت‌آمیز به حساب می‌آمد و همچمنین مداخله‌ی جامعه‌محور در مورد آزار کودکان بی‌سابقه بود انجمن مزبور اقدامی مبتنی بر این باور ابتدایی بود که نمی‌شود وضعیت محافظت از کودکان بدتر از حیوانات باشد.

داستان مری‌الن زمینه را برای شکل‌گیری این ایده آماده کرد که حمایت از کودکان در جامعه‌ای که خود را متمدن می‌داند ضروری‌ست و کودکان انسان هستند نه کالا که تصاحب شوند، نه خدمتکار که مورد بهره‌کشی قرار بگیرند و قطعا نه یک کیسه بوکس که کسی خشمش را بر سر آن خالی کند.

پی‌نوشت:

این مطلب ترجمه و تلخیصی‌ست از

Mary Ellen Wilson: When Abused Children Had Fewer Rights Than Pets, Giulia Montanari, Published in History of Yesterday, Aug 12, 2020

در مورد مری‌الن کتابی نوشته شده با عنوان

Out of the Darkness: The Story of Mary Ellen Wilson, Eric A. Shelman & Stephan Lazoritz, DOLPHIN MOON PUB; Illustrated edition (1 Mar. 1999)

همچنین مستندی نیز در این مورد ساخته شده به نام

The Disturbing True Story of a Little Girl’s Terror That Led to Child Protection (1999)

کودکان هم فحش می‌دهند

با نگاهی گذرا به شخصیت "بچه" در برنامه‌ی مهمونی به کارگردانی ایرج طهماسب

دسته‌ها
کودکان

پیش از هر چیز لازم به یادآوری‌ست که هدف این مطلب، نقد و بررسی برنامه‌ی مهمونی آقای طهماسب نیست بلکه شخصیت بچه و بحث‌های پیرامون ادب او بهانه‌ی خوبی‌ست که به موضوع فحش در کودکان پرداخته شود. بچه که در کنار تالار عروسی و در کوچه و خیابان گل‌ می‌فروشد تصویر ناآشنایی برای شهروندان ایرانی نیست. کودکی که در سن تحصیل و بازی و رشد، به اجبار، مسوولیت تامین خود و گاه خانواده را عهده‌دار شده و به کودک کار و خیابان معروف است. از نظر برخی، این کودکان در عین “ترحم‌برانگیز” بودن، ممکن است فحاش، دزد و خطرناک هم باشند و هر کس بنابر دیدگاه خود با آنها برخوردی دارد، یکی پول، یکی ساندویچ و دیگری آزارش می‌دهد. مسوولان نیز آنها را به شکل معضلی می‌بینند که باید از سطح شهر پاک شده و بساط خود جای دیگر پهن کنند. جایگاه انسانی این کودکان و حقوق آنها به به ترحم‌های لحظه‌ای، نوازش و گاه لبخندی غم‌انگیز نزول پیدا کرده و از طرف دیگر وسیله‌ای برای اعمال قدرت صاحبان قدرت شده است.

  کودکِ برنامه‌ی مهمونی هم  کودکِ کار و خیابان است. گل می‌فروشد، تنهاست، به مدرسه نمی‌رود و مانند بسیاری از کودکان دیگر مقاومت اولیه در مورد مدرسه رفتن دارد هر چند که ممکن است دلایلش مانند آنها نباشد زیرا او تنهاست و می‌داند مسوولیت تامین مخارجش با خودش است، اولویت او تلاش برای بقاست و مدرسه به تنهایی بدون حمایت‌های دیگر او را زنده نگه نمی‌دارد حتی اگر آرزوی قلبی‌اش باشد انکارش می‌کند که راحت‌تر با نبودنش کنار بیاید. به او تحمیل شده که با رنج و زحمت به تنهایی خودش را تامین کند. امیدی به تغییرات مقطعی ندارد آنقدر که به جای خوابی کف آشپزخانه هم راضی‌ست، مگر قرار است چند روز بماند.  کار را آن چیزی می‌داند که در حال حاضر از پسش برمی‌آید و می‌تواند تصور کند، آنقدر که به پیشنهاد فریبنده‌ برای ایفای نقش در یک فیلم هم پاسخ منفی می‌دهد چون آن را کار نمی‌داند و برایش آشنا نیست. زود عصبانی می‌شود، ناسزا می‌گوید و البته این‌بار مردم با فحش‌هایش می‌خندند و قربان صدقه‌اش می‌روند. هر در آغوش گرفتن و ابراز مهری را با کنترل پیش می‌برد که مبادا بیشتر شود و او به آن عادت کند. خطوطش را با اطرافیان مشخص می‌کند. هنوز در مورد قابل اعتماد بودن آقای مجری مردد است اما دلش نمی‌خواهد او را با کسی تقسیم کند. فحش می‌دهد اما آقای مجری کتکش نمی‌زند، ترکش نمی‌کند و این با تجارب پیشین او در مواجه‌ی دیگران با بی‌ادبیش همخوانی ندارد. احساساتش برای خودش هم ناآشنا هستند و همین او را عصبانی‌تر می‌کند. در حالی که آقای مجری سعی در آموختن ادب به وی دارد، بچه تلاش می‌کند فحش‌هایش را به شکل معتدل‌تری بیان کند اماهر جور شده بیان کند. این تلاش بچه شاید خنده‌دار یا تاکیدی بر تربیت‌ناپذیر بودن او به نظر برسد اما بچه نه قصد دارد شما را بخنداند و نه دلش می‌خواهد به جرم بی‌ادبی طرد شود. او دارد دست و پا می‌زند. او یک کودک است که چه در خیابان کار کند و چه در مدرسه در حال تحصیل باشد، چه در خانواده‌ای متمول بزرگ شده باشد و چه در خانواده‌ای با مشکلات اقتصادی فراوان، چه به خاطر گل‌هایش در سر چهارراه و چه به خاطر لگد هم‌کلاسی، دعوا می‌کند و فحش هم می‌دهد چون کودک است و اینجا همان نقطه‌ای‌ست که بیننده باید از خود بپرسد اساسا چرا کودکان فحش می‌دهند و چرا ممکن است کودکان آسیب‌دیده، واکنش خشمگین‌تری داشته باشد؟ چرا فحاشی در کودکان گاهی خنده‌دار اما در اکثر مواقع نفرت‌برانگیز است؟ در ادامه به طور مختصر پرسش‌های مزبور را مرور می‌کنیم.

فحش یک ابزار است.

اساسا فحش برای انسان یک واکنش دفاعی نابالغ ناشی از ناتوانی، یک ابزار است، ابزاری برای تخلیه‌ی هیجان و بیان خشم، اضطراب، اعمال قدرت در فقدان منطق، جلب توجه و یا آزار و تحقیر دیگری. کودکان هم از این قاعده مستثنی نیستند با این تفاوت که اتفاقا کاربرد فحش برای آنها بیشتر از بزرگسالان است و دم دست‌ترین ابزاری‌ست که می‌توانند برای بیان خود به آن متوسل شوند. کودکان بنا به سن خود گاه ذخیره‌ی لغت کافی بر بیان دقیق احساسشان ندارند و هنوز به شناخت کافی برای تمییز و نام‌گذاری حسی که تجربه می‌کنند نرسیده‌اند. آنها نمی‌دانند که این حس خشم است یا اضطراب، احساس گناه است یا شرم، نیاز به توجه است یا افسردگی. بنابراین فحش برای آنها کاربرد رهایی از این حس، هر چه که هست را دارد. کودک در پاسخ به بزرگسال یا واکنش به چیزی که جای دیگر اتفاق افتاده، کلماتی را به کار می‌برد که گاه حتی از معنی آن آگاه نیست اما نحوه‌ی گفتن و نتیجه‌ای که از مشاهده‎ی واکنش فرد بزرگسال می‌گیرد به او آرامش می‌دهد هر چند که ممکن است بعد از چند دقیقه با شرم، احساس گناه و بد بودن همراه شود. فحاشی کودکان زنگ هشداری‌ست برای فرد بزرگسال تا بداند کودک نیاز به بیان چیزی دارد که در بیانش ناتوان است. عصبانیت، نارضایتی، نیاز به توجه و دیده شدن، افسردگی، احساس گناه، احساس طرد شدن، به اندازه‌ی کافی خوب نبودن، شرم و احساسات دیگر. ریشه‌ی این احساسات بیان نشده می‌تواند در خانه یا هر جای دیگری باشد، مثلا پرخاشگری یکی از اعضای خانه، ناظم مدرسه‌ای که قیچی به دست ردی بر سر نوجوان می‌اندازد، مربی ورزشی که بدن کودک را تحقیر می‌کند، راننده‌ی سر چهارراه که گل کودک گل‌فروش را می‌گیرد و نه تنها پول نمی‌دهد بلکه آزارش می‌دهد و بسیاری موارد دیگر که کودک خود را در مقابل آن آدم‌ها ناتوان دیده و تنها چاره‌اش فحش و فریاد است.

پس به جای پیشرفتن به این جهت که کودکان پاک و مقدس هستند و فحش دادن آنها یک تابوی بزرگ است، بپذیریم که کودکان هم فحش می‌دهند و در جستجوی چرایی آن باشیم. کودک کار و خیابان هم نه تنها از این قاعده مستثنی نیست بلکه اتفاقا درجامعه‌ای که نه تنها حضور او به عنوان کودک پذیرفته و حمایت نشده بلکه تلاش وی برای زنده ماندن نیز وسیله‌ای برای تحقیر و آزارش شده است باید بتواند از خودش به تنهایی دفاع کند، ادای بزرگترها را دربیاورد، حرف‌های گنده گنده بزند، فحش بدهد، مشتی درهوا پرتاب کند تا شاید کسی در نهایت او را جدی گرفته و رنج‌هایش را ببیند. کاری که آقای مجری برنامه‌ی مهمونی می‌کند، او را می‌بیند، با او به گفت‌وگو می‌نشیند و مثل یک انسان برخورد می‌کند. آقای مجری ادعای توان تغییر شرایط حاکم را ندارد، نمی‌تواند سرنوشت بچه را تغییر دهد اما صرفا برای رضایت خودش هم پولی در کاسه‌اش نمی‌اندازد و رهایش نمی‌کند. بی‌تفاوت نیست و البته مثل بسیاری از بزرگترها راه مواجهه با فحاشی کودک را نمی‌داند. همین است که تصمیم می‌گیرد به او ادب بیاموزد و اینجا آقای مجری نیاز به تجدیدنظر و کسب اطلاعات بیشتر دارد زیرا شما شاید بتوانید به هر وسیله‌ای  کودک را در لحظه، وادار به سکوت یا به کار بردن کلمات بهتری کنید اما به محض خروج از آن محیط، اولین فحش نثار خودتان خواهد شد. کودکان بر خلاف تصور ما به تناسب سن و بنابر معیارهای خودشان همه چیز را به خوبی درک می‌کنند. آنها مثل هر موجود زنده‌ی دیگری راه‌های فرار برای بقای خود را بررسی کرده و بر اساس توانشان تصمیم می‌گیرند که مثلا بهتر است الان حرف گوش دهند و به نتیجه‌ی دلخواه خود برسند و یا مقاومت کنند. این به معنای بد و شرور بودن نیست بلکه رشد روانی کودک برای زنده ماندن، او را به آزمون و خطا وا می‌دارد و به همین دلیل است که گاهی “زرنگ‌بازی‌های” آنها از نظر بزرگسالان ساده و خنده‌دار به نظر می‌رسد. آنها در حال آموختن هستند، همان کاری که ما در کودکی انجام داده‌ایم. همان‌کاری که شخصیت بچه انجام می‌دهد و گاهی سر حرفش میایستد و اصرار می‌کند و گاه مظلوم می‌شود و سر کج می‌کند. او تو سری خور نیست بلکه روش‌های مختلف را روی فرد بزرگسال امتحان می‌کند تا به خواسته‌های کودکانه‌اش برسد مثل همه‌ی کودکان دیگر.

فحش آموختنی‌ست.

خانواده: کودکان به دلایل مختلفی فحش می‌دهند که به تناسب بازخوردها تقویت و تثبیت و یا به مرور زمان کم می‌شوند. استفاده از فحش در کودکان الزاما ربطی به طبقه‌ی اجتماعی ندارد و گاهی کلمات آنها بازگویی آن‌چیزی‌ست که در خانواده یاد گرفته‌اند. خانواده‌ی پرخاشگری که راه گفت‌وگوی منطقی یا حتی دعوای عاری از فحش را ندارند ناخودآگاه به کودک می‌آموزند که خشم خود را با فحش و خشونت بیان کنند و بعد می‌کوشند با نوع دیگری از خشونت، استفاده از این کلمات را برای کودک ممنوع کنند که معمولا با شکست مواجه می‌شوند.

محیط بیرون: حتی اگر خانواده هم برای متعادل نگه داشتن فضای خانه و پرهیز از به کار بردن کلمات نامناسب تلاش کند، کودکان در محیط مهدکودک، مدرسه و کوچه و خیابان از بزرگترهای دیگر و به ویژه از گروه همسالان خود می‌آموزند که خشم و پرخاشگری چیست و گاهی از نتایج لذت برده و سعی در به کار بردن آن دارند.

رسانه و فضای مجازی: خانواده بزرگترین کنترل‌گر دنیا هم که باشد در دنیای امروز که با رسانه و فضای مجازی احاطه شده است نمی‌تواند تمام ورودی‌ها را کنترل و مسدود کند. کارتون‌ها و فیلم‌ها، برنامه‌های طنز و کمدی، شوهای تلویزیونی همه و همه مملو از کلماتی هستند که شاید زمانی برای کودکان تابو بودند اما حالا به ابزاری برای تفریح و سرگرمی تبدیل شده‌اند. و البته نیاز به یادآوری نیست که تاثیر رسانه و فضای مجازی هم به دلیل ماهیت آن و هم خاصیت تکرارشونده‌ای که دارد آن هم از زبان افراد معروف و صاحب نام، از خانواده و محیط خارج آن بیشتر است.

پاسخ به ناسزاگویی در کودکان

تشدید تمایل به ناسزاگویی در کودکان تا حد زیادی بستگی به واکنش خانواده، مدرسه و جامعه دارد. هر چه کودک کوچکتر است، فحش‌ها خنده‌دارتر به نظر می‌رسند. شکلی که آنها تلفظ می‌کنند، قد و بالای کوچکشان با آن چهره‌ی معصوم و بانمک، شنیدن ناسزا را کاملا غیرمنتظره و گاه خنده‌دار می‌کند اما دریافت کودک از خنده‌ی دیگران این است که چیز بانمکی گفتم، همه خوشحال شدند و من مورد توجه قرار گرفتم. شما هم اگر جای او بودید کاری با این همه محاسن را ترک نمی‌کردید.

قبل از هر واکنشی نسبت به فحش کودکان، به حالتی که با شنیدن آن فحش در خودتان ایجاد می‌شود دقت کنید و از خودتان بپرسید چرا. برای مثال کودک فحش می‌دهد و شما احساس شرمساری میکنید که دیگران چه فکر می‌کنند و از تصور آن خون به مغزتان نمی‌رسد و با فریادی سعی در متوقف کردن کودک دارید. یا توقع ندارید کودکی که معصوم و “تمیز” تربیت کرده‌اید چنین کلمه‌ای را به زبان بیاورد. در حقیقت او با فحاشی، شکست شما در “والد خوب بودن” را یادآوری می‌کند و باز واکنشتان شخصی و بسیار تند خواهد بود. یا کودک غریبه‌ای که فحش می‌دهد قدرت شمای بزرگسال را زیر سوال می‌برد. اما کودک قصدش هیچ‌کدام از این برداشت‌ها و برداشت‌های دیگر نیست. او فقط می‌خواهد چیزی را بگوید که نمی‌تواند، حتی اگر نوجوان باشد. به جای واکنش هیجانی به کودک، بدون پرسش‌های کلافه‌کننده، رفتار کودک را بررسی کنید، به دنبال دلیل آن باشید، چه زمان‌هایی این اتفاق می‏افتد، چقدر تکرار شونده است. خود را در موقعیت‌های مختلف جای کودک بگذارید و همدلانه سعی کنید موقعیت و چیزی که باعث ناراحتی وی شده را درک کنید. با او در مورد آسیبی که فحش و خشونت کلامی به دیگران می‌رساند صحبت کنید واینکه شما هم این فحش‌ها را بلد هستید اما چون به دیگران آسیب می‌زنند به کار نمی‌برید و در عوض  با آنها حس بدی که دارید را درمیان می‌گذارید. اینگونه کودک متوجه می‌شود که شما سعی در تربیت و نصیحت او ندارید بلکه می‌خواهید احساسات او را بشناسید و درک کنید. آقای مجری برنامه‌ی مهمان هم شاید یک روز از بچه بپرسد که چرا نشستن مگس رو گل‌ها ناراحتش می‌کند؟ چه حسی در آن لحظه داشته که انقدر عصبانیش کرده و تصمیم به تنبیه مگس گرفته؟ به نظرش اگر بال مگس را بکند زندگی مگس چه می‌شود؟ شاید آن وقت بچه توضیح دهد که گل‌ها برای او فقط گل نیستند و از احساساتش بگوید. البته که زبان گشودن در مورد احساسات شخصی نیاز به زمان، اعتماد، همدلی و صبر دارد.

 تاثیرپذیری کودکان از رسانه‌ها و نقش خانواده

واقعیت این است که به مدد پیشرفت تکنولوژی دسترسی کودکان و نوجوانان به تولیدات رسانه‌ها و فضای مجازی فراتر از کنترل خانواده‌ها است. اینکه آیا این امکان مفید یا آسیب‌رسان است در این مطلب نمی‌گنجد اما بهتر است تغییرات دنیای جدید را دید و  پذیرفت که با پاک کردن صورت مساله به راه حل نمی‌رسیم و اساسا راه حل کوتاه، سریع و یک بعدی هم وجود ندارد. در جهانی که کودکانش با همه‌ی وجودشان مفاهیمی چون جنگ، فقر، کاردر دوران کودکی، بیماری و مرگ و میر نزدیکان، تن‌فروشی، کودک همسری و خودکشی را تجربه می‌کنند، به خصوص در جوامعی که کودک محور نبوده و حقوق کودکان را حتی در سطح بین‌المللی، مشروط پذیرفته‌اند، نمی‌توان برای تعریف سن کودکی تنها به کنوانسیون حقوق کودک ارجاع داد و از تاثیرات روانی و اجتماعی آنچه زیسته‌اند غافل ماند. بخشی از این تاثیر برمی‌گردد به ورود زودهنگام کودکان به دنیای بزرگسالی که الزاما با بلوغ فکری یا جسمی همراه نیست. بنابراین ما با جامعه‌ای مواجه هستیم که  از یک سو کودکان بدون کسب مهارت کافی در معرض مسوولیت‌های بزرگسالی قرار می‌گیرند و از سوی دیگر هنوز از لحاظ جایگاه اجتماعی و حقوقی و همچنین در چشم بزرگسالان کودک به حساب می‌آیند. این کودکان و نوجوانان گاهی برای اثبات آنکه دیگر بچه نیستند به سمت نمادهای بزرگسالی می‌روند بدون آنکه راه محافظت از خود در مقابل خطرات احتمالی را بدانند. هم‌ذات‌پنداری و یا تقلید ناآگاهانه از شخصیت‌های رسانه یا فضای مجازی از آن جمله است. همچنین گاه خانواده‌ها با تصور اینکه کودکان چیزی متوجه نمی‌شوند یا اصلا اهمیتی ندارد، کودک را بدون هیچ راهنمایی و حمایتی در برابر دنیای عریان و وحشی رسانه و فضای مجازی قرار داده و حتی در راستای همدلی با آنچه می‌بینند و می‌شنوند به بازتولید کلیشه‌ها و استانداردهای آسیب‌رسان و قلابی می‌پردازند.

 در چنین شرایطی لازم است والدین هم سطح آگاهی خود را بالا ببرند و هم به فرزندانشان کمک کنند تا تولیدات مزبور را آگاهانه تماشا و تجزیه و تحلیل کنند. اولین قدم، توضیح کامل و دقیق به کودک است که چرا یکسری برنامه‌ها مناسب او نیستند و چه برنامه‌هایی را می‌شود جایگزین کرد. کار آسانی نخواهد بود و یک شبه به نتیجه نخواهید رسید. اما اگر کودک یا نوجوان به تلفن هوشمند و شبیه آن دسترسی داشته و همچنین در ارتباط تنگاتنگ با گروه همسالان خود باشد، نظارت بر دسترسی او به برنامه‌هایی که مناسب سنش نیست دشوار است. گذشته از فضای مجازی، دسترسی به رسانه‌ها و تولیدات مربوطه نیز آسان‌تر از آن است که بشود تنها به اعمال محدودیت فکر کرد. بنابراین به جای تعیین خط قرمز بهتر است محیطی فراهم شود که والدین و فرزندان با هم به تماشای فیلم و برنامه‌ها بپردازند و بعد در مورد آنچه دیده‌اند صحبت کنند، اینکه مثلا چه کلیشه‌های جنسیتی، نژادی، قومی، مذهبی و شبیه آن مطرح شده، چرا این کلیشه‌ها بازتولید می‌شوند، چه پیامدهایی با خود دارند و چگونه می‌شود آنها را متوقف کرد.

البته گاه خانواده و والدین آنقدر درگیر تامین مایحتاج زندگی هستند که به سختی وقتی برای چنین گفت‌وگوهایی می‌ماند واگر دیگران به عنوان معلم مدرسه و مهد کودک، مربی ورزشی و آموزشی، دوست و آشنا، نویسنده و کارگردان برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی و محتوای اینترنتی، خود را مسوول بدانند می‌توانند به افزایش آگاهی کودکان کمک کرده و جلوی آسیب‌های احتمالی را بگیرند به شرط آنکه در درجه‌ی اول مسوولیت خود را برای آگاه شدن و بعد آگاه‌سازی بپذیرند.