سال ۱۹۹۲، در جنگ بوسنی، کارکنان یک پرورشگاه در سارایوو باید تصمیمی میگرفتند:
آیا کودکان را فوراً به خانوادههای داوطلب بسپارند یا آنها را کنار هم نگه دارند؟
تصمیم سادهای نبود. در آن پرورشگاه حدود ۸۰ کودک زندگی میکردند. بعضی از آنها والدینشان را در جنگ از دست داده بودند. بعضی اصلاً هیچ خانوادهای نداشتند.
برای خیلی از آنها تنها چیز ثابت زندگیشان، دوستان و مربیهایی بود که سالها میشناختند. شبها وقتی صدای انفجار میآمد اولین کاری که بچهها میکردند این بود که تختهایشان را نزدیک هم بکشند. یکی از مربیها بعدها گفت:
«بیشتر از صدای بمب، بچهها از این میترسیدند که از هم جدا شوند.»
هجده سال بعد، در سال ۲۰۱۰، بعد از زلزله بزرگ پورتو پرنس در هائیتی، امدادگران وارد مراکز نگهداری کودکان شدند. ساختمانها آسیب دیده بودند و بسیاری از کودکان باید جابهجا میشدند.
در همان روزها سازمانها و خانوادههای زیادی در کشورهای دیگر برای انتقال کودکان اعلام آمادگی کردند. موجی از همدلی شکل گرفته بود، اما خیلی زود یک مشکل جدی آشکار شد. در میان کودکانی که برای انتقال معرفی شده بودند، بعضی اصلاً یتیم نبودند. آنها فقط در شلوغی و آوارگی بعد از زلزله از خانوادههایشان جدا شده بودند.
یکی از امدادگران بعدها گفت:
«در بحرانها پیدا کردن خانوادهها سخت میشود. اگر در تصمیمگیری عجله کنیم ممکن است کودکانی را برای همیشه از خانوادهشان جدا کنیم.»
سالها بعد، در بهار ۲۰۲۰، وقتی پاندمی COVID-19 بسیاری از کشورها را تعطیل کرد، درهای بسیاری از مراکز نگهداری کودکان بسته شد.
داوطلبان دیگر اجازه ورود نداشتند. دیدارها متوقف شد و بعضی از کودکان هفتهها فقط در همان ساختمان زندگی کردند.
مددکار اجتماعی دیگری بعدها نقل میکند:
«ما فکر میکردیم بزرگترین مشکل ویروس است. اما خیلی زود فهمیدیم بچهها بیشتر از هر چیز از تنهایی و قطع رابطه با آدمهایی که میشناختند رنج میبرند.»
برای بعضی از کودکان، آخرین چیزهایی که از زندگی قبلیشان باقی مانده، دوستان و مربیهایی هستند که هنوز کنارشان قرار دارند. گاهی محافظت از همین رابطهها مهمترین شکل کمک است.
در روایتهای موجود از سه بحران نام برده شد:
جنگ، زلزله، و یک بیماری همهگیر.
اما پرسشهای مشترکی در مورد همه آنها مطرح است:
برای کودکانی که خانواده ندارند، مهمترین چیز در بحران چیست؟ امنیت فوری؟ یک خانه جدید؟ یا حفظ همان رابطههای آشنایی که هنوز برایشان باقی مانده است؟
هنگام بحران،تصمیمها باید خیلی سریع گرفته شوند. در همین لحظه معمولاً پیشنهادی مطرح میشود:
«هر خانواده سرپرستی موقت یک کودک را به عهده بگیرد.»
در این شرایط، معمولا افکار عمومی هم کمک کردن را ضروری و از وظایف خود میدانند. اما سؤال مهم این است که کمک ما
ثبات بیشتری برای کودک ایجاد میکند یا فقط یک تغییر احتمالا اضطرابآور دیگر را در زندگی او موجب میشود؟
بیثباتی محل نگهداری
این اصطلاح در ادبیات رفاه کودک به جابهجایی چندباره محل زندگی کودک در سیستم مراقبتی اشاره دارد.
یعنی مثلاً کودکی که تحت مراقبت دولت یا نهادهای حمایتی است:
- مدتی در یک پرورشگاه زندگی میکند.
- بعد به یک خانواده جایگزین منتقل میشود.
- بعد دوباره به مرکز دیگری میرود.
- یا به خانه دیگری فرستاده میشود.
هر بار این انتقال یک جابهجایی محسوب میشود. وقتی این تغییرها زیاد شوند، به آن بیثباتی محل نگهداری میگویند.
اهمیت موضوع
پژوهشگران متوجه شدند برای بسیاری از کودکان آسیبدیده، تکرار این جابهجاییها خودش به یک آسیب دوباره تبدیل میشود. چون هر انتقال معمولاً یعنی:
- قطع رابطه با مراقب قبلی
- جدا شدن از دوستان
- تغییر مدرسه یا محیط اجتماعی
- از دست رفتن حس امنیت
کودکی که قبلاً خانوادهاش را از دست داده و جابهجاییهای متعددی را در سیستم مراقبتی تجربه میکند بیشتر در معرض موارد زیر قرار دارد:
- مشکلات رفتاری
- اضطراب و افسردگی
- مشکلات دلبستگی
- و اختلال در روابط اجتماعی
به همین دلیل یکی از اهداف مهم سیستمهای حمایتی در بسیاری از کشورها این است که: تعداد جابهجاییهای کودک را تا حد ممکن کاهش دهند.
خطرات تصمیمات شتابزده در بحران
در بسیاری از بحرانهای بزرگ، وقتی سیستمهای حمایتی از کار میافتند، خطرهای دیگری هم برای کودکان ایجاد میشود. در میان آوارگی و بینظمی، کودکانی که بدون خانواده یا مراقب باقی میمانند میتوانند بهراحتی در معرض سوءاستفاده قرار بگیرند. بحرانها میتوانند خطر قاچاق، بهرهکشی و سوءاستفاده از کودکان را افزایش دهند. وقتی مدارک از بین میرود، نظارت کمتر میشود و کودکان جابهجا میشوند، پیدا کردن و محافظت از آنها سختتر میشود.
به همین دلیل امروزه در بسیاری از اقدامات بشردوستانه اصرار بر این است که در کنار تأمین غذا و سرپناه، حفاظت از کودکان در برابر سوءاستفاده و قاچاق یکی از اولویتهای اصلی باشد. سازمانهایی مانند یونیسف و نجات کودکان در راهنماهای خود بر ثبت هویت کودکان، ردیابی محل نگهداری آنها و تلاش برای پیدا کردن خانواده یا بستگان تأکید میکنند چون در شرایط بیثبات، همین اقدامات ساده میتواند از آسیبهای بزرگ جلوگیری کند.
پدیده «کودکسرباز»
در دهه ۱۹۹۰، در جریان جنگ داخلی در سیرالئون، هزاران کودک توسط گروههای مسلح ربوده یا جذب شدند. بسیاری از آنها کودکانی بودند که خانوادههایشان را در جنگ از دست داده یا در میان آوارگی از آنها جدا شده بودند.
در بعضی موارد این کودکان مجبور میشدند:
- به عنوان سرباز بجنگند.
- نگهبانی بدهند.
- یا برای حمل تجهیزات و مهمات استفاده شوند.
بسیاری از آنها پیش از ورود به گروههای مسلح تحت فشار شدید، خشونت یا آموزش ایدئولوژیک قرار میگرفتند تا وابستگیشان به آن گروهها بیشتر شود.
یکی از کارکنان برنامههای بازتوانی بعدها گفت:
«بعضی از این کودکان وقتی پیدا شدند، سالها بود که هیچ زندگی دیگری غیر از جنگ را نمیشناختند.»
در بسیاری از جنگها، در میان آوارگی و بیثباتی، کودکان گاهی بهراحتی هدف جذب گروههای مسلح قرار میگیرند.
در برخی کشورها گزارش شده که کودکان آواره یا بیسرپرست به عنوان سرباز یا در مواردی دیگر، به منظور تبلیغات یا آموزش ایدئولوژیک مورد استفاده قرار گرفتهاند.
پدیده «کودکسرباز» در چندین درگیری در جهان ثبت شده است. در بسیاری از گزارشها آمده است که کودکانی که از خانواده و شبکه حمایتی خود جدا شدهاند، بیشتر در معرض چنین خطرهایی قرار میگیرند، چون کسی نیست که از آنها محافظت کرده یا برایشان تصمیم بگیرد.
از همین رو، در بسیاری از برنامههای حمایت از کودک در بحرانها عنوان میشود که حفظ پیوندهای خانوادگی و اجتماعی فقط یک مسئله عاطفی نیست؛ گاهی میتواند از افتادن کودک در چرخه خشونت و سوءاستفاده جلوگیری کند.
کودکانی که خانواده یا شبکه حمایتی ندارند، در بحرانها آسیبپذیرترین گروهها هستند. حفظ یا بازسازی همان شبکههای انسانی، خانواده، دوستان، مربیان میتواند یکی از مهمترین راههای محافظت از آنها باشد.
تصمیمگیری برای کودک در بحران
در بسیاری از دستورالعملهای حمایت از کودک یک اصل ساده وجود دارد:
کمترین جدایی + بیشترین ثبات برای کودک
یعنی:
هدف فقط پیدا کردن یک جای جدید برای کودک نیست، بلکه حفظ روابط انسانی و کاهش جابهجاییهای اوست.
بعد از شروع تهاجم ۲۰۲۲ در اوکراین بسیاری از مراکز نگهداری کودکان مجبور به تخلیه شدند. در برخی عملیاتها، به جای پراکنده کردن کودکان در خانوادههای مختلف، آنها به صورت گروهی، همراه مربیان و مراقبان خودشان و در مراکز موقت در کشورهای همسایه مستقر شدند.
این کار کمک کرد:
- روابط آشنای کودکان حفظ شود
- جابهجاییهای مکرر کاهش پیدا کند
- و مراقبان آشنا همچنان در کنار کودکان بمانند.